eitaa logo
مادران شریف ایران زمین
8.9هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
193 ویدیو
37 فایل
اینجا پر از تجربه‌ست، تجربهٔ زندگی مامان‌های چند فرزندی پویا، «از همه جای ایران»، که در کنار بچه‌هاشون رشد می‌کنند. این کانال، سال ۱۳۹۸ به همت چند مامان دانش‌آموختهٔ دانشگاه شریف تاسیس شد. ارتباط با ما و ارسال تجربه: @madaran_admin تبلیغات نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
«ماجرای یه جلسه خانومانه درباره قصه فلسطین» (مامان ۷ ساله، ۵.۵ ساله و ۲.۵ ساله) دیروز صبح یه خانومی از طرف سایت قصه فلسطین (palstory.ir) بهم زنگ زدن. گفتن شما بودید که قبلا گفتید می‌تونید برید مباحث قصه فلسطین رو ارائه بدید اگر جلسه‌ای باشه؟ گفتم بله، خوشحال میشم. 😍 و اینطوری شد که امروز صبح بعد از فرستادن عباس به مدرسه ساعت هشت فاطمه و زینب رو بیدار کردم تا با هم بریم برای جلسه سمت یافت آباد. یه جمع ده بیست نفره بودن از مامان‌هایی که بچه‌هاشون توی مکتب درس می‌خوندن، توی یه جایی شبیه خونه. چون روی زمین نشستیم و فرش داشت برای بچه‌ها راحت بود و فاطمه مشغول نقاشی و خوراکی شد. زینب هم کل مدت روی پای من و توی بغلم نشسته بود و گاهی چیزی می‌خورد یا خط خطی می‌کرد. آخراش هم حوصله‌اش سر رفت و چندباری گفت بریم خونه دیگه. 🥲 بحث رو از اینجا شروع کردیم که اصلا چرا مسئله فلسطین برای ما مهمه؟ فلسطین چه ربطی به ما داره؟ تاریخ و جغرافیای قصه فلسطین و منطقه‌ی ما یعنی غرب آسیا چطور بوده و چه اتفاقاتی افتاده که فلسطین غصب شده و ... 🇵🇸 از طوفانی که شهید یحیی السنوار و همرزمانش به پا کردن، صحبت کردیم ❤️ و از اینکه چه تاثیری توی دنیا گذاشته که الان مردم و دانشجو های آمریکا و انگلیس و آلمان و ... دارن برای حمایت از فلسطین راهپیمایی میکنن و علیه اسرائیل و آمریکا شعار میدن. بحث شد که بعضیا میگن اصلا چرا عملیات طوفان الاقصی رو انجام دادن فلسطینی‌ها؟ داشتن زندگی شون رو میکردن که. الکی خودشون رو توی دردسر انداختن.🤓 از سید عزیز مقاومت ذکر خیر شد که با اون جایگاه و عظمت، در راه آرمان آزادی فلسطین شهید شد و به خاطر حمایت از فلسطین، اسرائیل تصمیم به ترورش گرفت. خودم خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم برای اینکه فرصتی پیش اومده با یه جمعی از خانوما درباره این موضوع مهم صحبت کنم و بالاخره چیزایی که خونده بودم و دیده بودم، به یه دردی خورد و تونستم به چند نفر ارائه‌ش بدم. چند نفری از خانوما هم توی بحثها شرکت می‌کردن و نظرشون یا سوالشون رو میگفتن و با موضوع ارتباط برقرار کردن بودن. چهار پنج تا از دخترای نوجوان هم وسطای بحث به جمعمون اضافه شدن و از دغدغه هاشون گفتن. در مجموع چهره‌های خانوما مشتاق به نظر می‌رسید. 😇 بعد جلسه خواستن لینک سایت‌ها و کتاب صوتی‌ها رو بفرستم براشون که گوش بدن. یکی از خانوما هم مربی قرآن کودکان بودن و دنبال محتوای مناسب کودک درباره فلسطین می‌گشتن که قرار شد پرس و جو کنم و براشون بفرستم هرچی پیدا کردم. به عنوان حسن ختام جلسه، چهارتا کتابی رو که همراهم برده بودم معرفی کردم. 📚 کتاب سرزمین مقدس که پر از نقاشیها و روایت‌های بامزه از سفر یک‌ساله یه کارتونیست غربی به فلسطینه در سال ۲۰۱۱. 📚 کتاب فلسطین حضرت آقا که نتانیاهو توی سازمان ملل نشونش داد و گفت این راهکارهای ایران برای نابودی اسرائیله. 📚 رمان خار و میخک از شهید عزیز یحیی السنوار که این روزا با عشق و ذوق دارم گوش میدم و میخونمش و دوست دارم با همه درباره‌ش صحبت کنم. 📚 و کتاب خاطرات سید عزیزمون از دوران کودکی و نوجوانی تا حدود سال ۱۳۷۷ از زبان خودشون. گفتم دو تاشون نسخه صوتی رایگان هم دارن و از ایرانصدا می‌تونید دانلود کنید و همزمان با کارهای خونه گوش بدید. (خار و میخک و سید عزیز) آخرش هم بدو بدو اسنپ گرفتم که بریم خونه تا وقتی عباس با سرویس از مدرسه میاد، خونه باشیم. البته پنج دقیقه ای دیر رسیدیم و عباس توی راه پله منتظر مونده بود تا برسیم. 🥲 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
«حتی همین یک رستوران نرفتن، به یاد کودکان غزه و لبنان» 🍃🍃🍃 (مامان ۷ و ۶ ساله) از وقتی قضیه کمک به جبهه مقاومت و لبنان جدی شد، با همسرم نیت کردیم سعی کنیم از خرج‌های غیرضروری کم کنیم و اگه بنا بود تفریح پرخرجی داشته باشیم با رضایت بچه‌ها، هزینه‌شو به حساب مقاومت واریز کنیم. در نهایت هم هرچه از حقوق ماه اضافه اومد به حساب مقاومت واریز بشه.🌱 روز تولد همسرم رسید. مادرشوهرم به مناسبت تولدش هزینه ی یک وعده رستوران رفتن رو به حسابش ریخت که به این مناسبت بچه‌ها غذای مورد علاقه‌شونو بخورن و شب شادی رو تجربه کنند.😌 رستوران رفتن اون هم غذای فست‌فودی یکی از تفریحات خیلی خیلی دوست‌داشتنی بچه‌هاست. تفریحی که زیاد هم پیش نمی‌آد.🤭 با بچه ها صحبت کردیم. از شرایط کودکان غزه و لبنان گفتیم... از بمب های اسرائیلی از خونه های خراب شده و بچه‌هایی که نه لباس دارند، نه عروسک و اسباب بازی و نه حتی غذایی برای خوردن...😢 البته که این حرفا براشون جدید نبود و از روز اول طوفان‌الاقصی به فراخور حال و شرایطشون از اوضاع با خبر بودن. این مدت هم به تبع شرکت در مراسم شهید هنیه✊🏻، شادی پس از وعده‌های صادق، شرکت در نمازجمعه تاریخی و... در حال و هوای این روزها قرار داشتن‌. به بچه ها گفتیم: 1⃣ میتونیم رستوران بریم 2⃣ یا پولش رو کمک کنیم به بچه‌هایی که غذا ندارند و ما تو خونه یه غذای خوب بخوریم. چی میگید؟!🙃 خیلی زودتر از انتظارم و با رضایت کامل قبول کردند. جالب‌تر اینکه گل پسر بلند شد و پاکت پول هاش رو آورد (پول هایی که عیدی و هدیه و‌.. می‌گیرند رو نگه میدارن) و یک به قول خودش پول زیاد😅 (تراول ۵۰ تومانی) رو به کودکان غزه داد. هرچی اصرار کردم ۱۰ تومانی کافیه، قبول نکرد🥰 خواهرش هم همون کار رو کرد و این دو تراول و پول غذا، واریز شد به حساب کمک های غزه و لبنان. عوض شام شب تولد هم، ناهار ماهی خوردن که عاشقشن و خوشحال بودن الحمدلله... پ.ن: تا شب هم هرچی میخوردن با خودشون میگفتن آخ بچه های لبنان الان از اینا ندارن...💔 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
«بازارچه مقاومت با رفقای مادرانه‌ای» مامان ( ۱۱ و ۵ ساله) من مسئول گروه همدلی در مادرانه‌ی محله‌مون هستم. با دوستان مادرانه‌ای قبل از حکم آقا برای کمک به حزب‌الله لبنان، دغدغه‌ی کمک به جبهه مقاومت و فلسطین رو داشتیم، ولی دیگه بعد این حکم، کارامون جدی‌تر شد👊🏻. با جمع مامان‌های مادرانه محله‌مون، زمان انتخابات یه سری ایستگاه صلواتی و موکب، برای گفت‌وگو با مردم داشتیم. هفته گذشته هم یه بازارچه داشتیم که هر کدوم از مامان‌ها محصولات فرهنگی و غذایی برای فروش به نفع جبهه مقاومت، آورده بودن🌮. مجوز گرفتن برای برپایی این بازارچه خیلی زمان برد. حدود دو هفته دنبال گرفتن مجوز برای برپایی غرفه توی جمکران بودیم ولی نشد. نهایتاً رفتیم پارک کوکب قم، که یه جورایی بالاشهر محسوب می‌شه🌳. دخترم فاطمه رو چون کوچیک بود و سابقه‌ی گم شدن داشت، با خودم نبردم و سپردم به خانواده. ریحانه هم توی پخت شیرینی و نون بادکنکی، فضاسازی و تزئین میز و فروش بهمون کمک کرد🥰. خداروشکر از نظر فروش و درآمد نتیجه خوبی داشت، تو این بازارچه ولی خیلی فرصت گفتگو و تبیین پیش نیومد. افرادی که می‌اومدن برای خرید، تعدادشون زیاد نبود. کل مبلغ فروش‌مون حدود ۵ میلیون تومان شد و دوستان خودمون هم توی خریدن خوراکی‌ها کمک کردن🥳. بعد از اتمام برنامه به ذهنم رسید کاش میکروفون داشتیم و یه نفر به عنوان مجری خانومایی که داشتن از اونجا رد می‌شدن رو دعوت می‌کرد. این‌طوری شاید افراد بیشتری مطلع می‌شدن چه خبره و می‌اومدن بازارچه🎤. دوست داشتم به نحوی عکس‌ها و خبر این بازارچه‌ها و تلاش‌های مردمی، به دست مردم لبنان و فلسطین هم می‌رسید، تا بدونن مردم ایران پشتیبان و حامی‌شون هستن🇱🇧🇸🇩. مثلاً اگر یکی از ما عربی بلد بود و یه روایت از این کار می‌نوشت و به نحوی به دست فعالان رسانه‌ای غزه یا لبنان می‌رسوند خیلی خوب می‌شد😎. برای دفعات بعدی فکر می‌کنم بهتره چیزایی بفروشیم که فقط یه خوراکی نباشه و همون لحظه تموم بشه، مثل دونات و حلوا و چیزای سرخ‌کردنی🤔🍩. یه چیز ماندگارتر و مفیدتری باشه. مثلاً سبزی سرخ شده یا پیاز داغ یا چیزایی که نیاز روزمره افراد هست و احتمالاً مردم بیشتر استقبال می‌کنن🧐. یه تجربه دیگه هم که به دست آوردیم این بود که، برای دفعات بعدی بازارچه رو جایی بذاریم که یه غرفه مهد‌کودک برای بچه‌ها داشته باشه و بچه‌ها اون‌جا رنگ آمیزی و فعالیت‌های فرهنگی داشته باشن👦🏻👧🏻. این دفعه چون کنار خیابون بودیم، یه مقدار برای بچه کوچیک‌ها خطرناک بود و هی باید مراقب‌شون می‌بودیم یه موقع وسط خیابون نرن🤦🏻‍♀. و یه چیز دیگه هم این بود که دفعه بعدی برای خودمون صندلی ببریم که بتونیم بشینیم پشت میزها و زود خسته نشیم. 🤭. ان شاء الله خدا همین کارها رو از ما قبول کنه و کمک کنه کارهامون رو بهتر کنیم🤲🏻. 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
«تقویت روحیه مقاومت بچه‌ها با گفتگو» 🍃🍃🍃 (مامان ۵ و ۱ ساله) قرار بود تو بازارچه مقاومت، هرکس یه چیزی درست کنه و به نفع مقاومت و مردم لبنان و فلسطین بفروشه. ما هم الویه درست کردیم😋. وقت آماده کردنش، علی مهدکودک بود👦🏻. وقتی اومد خونه، کار تموم شده بود و الویه‌ها رو تو ظرف کشیده بودم. با خودم گفتم: این‌که فقط غذا درست کنم و بفروشم کافیه؟🤔 بچه‌هام کی قراره یاد بگیرن؟ از کی باید تو متن زندگی‌شون ولایت الهی جا بیفته و بفهمن نباید زیر بار ولایت طاغوت برن👊🏻. برای بچه ۵ ساله زوده این حرفا؟! پس اون مجاهدهای کوچیکی که تو غزه دارن با استقامتشون شگفت‌زده‌مون می‌کنند، از چه زمانی این حرف‌ها رو یاد گرفتن🥺؟ به گمونم اندیشه مقاومت از همون اوایل تولد، تو خونه‌شون، قلبشون، روحشون و تمام وجودشون شکل گرفته💪🏻. درس مقاومت درسی نیست که بشه تو روز حادثه به کسی یاد داد. از اون درسایی نیست که شب امتحان بخونی و نمره قبولی بگیری. الان وقتشه که یاد بگیره و روز امتحان، سربلند بیرون بیاد🧐. به پسرم گفتم: می‌دونی اسرائیل به فلسطین و لبنان حمله کرده و خونه‌هاشونو خراب کرده؟ الان باید ما بهشون کمک کنیم تا بتونن خونه داشته باشن، لباس بخرن، غذا بخرن و زندگی کنن🥹. +چجوری بهشون غذا بدیم‌ مامان؟ گفتم: می‌تونیم غذا درست کنیم و ببریم و بفروشیم و پولش رو براشون بفرستیم تا اونجا دوباره برای خودشون خونه و غذا و لباس بگیرن🏠🍛👕. +دوست داری کمکم کنی؟ گفت: آره! چکار کنم😍؟ گفتم: بیا در این ظرف‌ها رو محکم ببند تا ببریم تو حیاط مسجد بفروشیم. تو راه دوباره در مورد کمک به جبهه مقاومت صحبت کردیم. بعد هم تو حیاط مسجد دوچرخه سواری کرد تا من و دوستام کار فروش رو انجام بدیم😇. چندتا خوراکی خوشمزه هم خریدیم و با خریدش، به جبهه مقاومت کمک کردیم 🤗. پ‌ن: صحبت کردن در مورد این مسائل، باعث می‌شه بچه دریایی از سوالات رو به سمت مادر و پدر روانه کنه. صبوری می‌خواد!😌 ولی می‌شه در حد خودشون جوابایی بهشون داد که روحیه شجاعت و ایستادگی رو تو اون‌ها تقویت کنه و ان‌شاء‌الله در مسیر مقاومت باقی بمونن🤲🏻👊🏻. 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
شروع کردیم به صحبت... 🌱گفت که بعد از حکم رهبری دلش می‌خواسته یه کاری انجام بده و اولین چیزی که به ذهنش میاد بافت کلاه از کامواهایی بوده که توی خونه‌ها مونده🧶. فکرش این بوده که با یه فراخوان کامواها رو جمع کنه و بده به خانم‌های جهادگر، تا ۳ سایز کلاه ببافن😍. این فکر رو با اعضای جبهه فرهنگی مطرح می‌کنه و اون‌ها پیشنهاد بازارچه می‌دن👌🏻. 🌱از بین چیزهایی که بلد بود، اول می‌ره سراغ پخت شیرینی نون چایی با دستور مادر؛ همون نون چایی‌هایی که قشنگ بوی اصالت قزوین رو می‌ده😍😋. با کمک بچه‌های جهادی شیرینی می‌پزن و میارن بازارچه🥰. روزهای اول مشتری نبوده؛ حتی حرف‌های نیش‌دار هم‌ می‌شنیده🥺. یه صبح جمعه می‌شینه و با امام زمان درد و دل می‌کنه. و همون روز توی نماز جمعه اعلام می‌کنن که بازارچه افتتاح شده و جمعیت زیادی برای خرید میاد🥳. 🌱بعد از رونق بازارچه به فکر پخت آش و شیرینی بیشتر و متنوع‌تر توی بازارچه می‌افته که مردم هم استقبال زیادی می‌کنن و بانی می‌شن👏🏻. این می‌شه که باز با خودش می‌گه خب! این بازارچه که راه خودش رو پیدا کرد، پس من باید چه کاری انجام بدم؟🧐 🌱تصمیم می‌گیره با یه مربی خیاطی صحبت کنه و یه تعداد خانم رو آموزش بدن تا با پارچه‌هایی که توی خونه‌ها مونده، بتونن برای مردم لبنان لباس بدوزن🪡😍. 🌱بعد با نخ‌های تریکوبافی که یه خیر براش می‌فرسته، یه تعداد خانم رو آموزش می‌ده و حاصل کار اون‌ها رو هم‌ توی بازارچه به فروش می‌رسونه👊🏻. 🌱یا وقتی از طریق یکی از آشناهاش توی عراق متوجه می‌شه یه تعداد آواره لبنانی دارن به ایران‌ میان، سریع با بقیه خیرین برای یکی از خانواده‌ها خونه اجاره می‌کنه و وسایل زندگی مهیا می‌کنه🥰🏠. و این داستان ادامه داره... تا روزی که ان‌شاءالله جبهه مقاومت پیروز بشه و ندای "الا یا اهل العالم انا بقیه الله" به گوش همه آزادگان جهان برسه 🤲🏻 (مادر ۴ فرزند) 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
«لشکر کتاب‌های سرباز جبهه مقاومت» (مامان ۴.۵ ساله و ۱.۵ ساله) بعد از حکم فرض آقا، همه شاهد هستیم که هرکس با هر امکاناتی که داره، برای کمک به جبهه مقاومت به تکاپو افتاده🇵🇸👊🏻🇱🇧. هیئت کوچک دانشگاه ما هم مستثنی نبود🏴. عزیزی که قرار بود خونشون هیئت برگزار بشه، پیشنهاد برگزاری بازارچه‌ای به نفع مقاومت رو دادن؛ که هرکس، هر محصولی که می‌تونه برای فروش همراه خودش بیاره و سود فروش، بازارچه برای مقاومت واریز بشه💸. یکی از دوستان ایده داد، کتاب‌هایی رو که خوندیم و دیگه نیاز نداریم برای فروش بیاریم📚. این ایده برای من خیلی جالب بود و به نظرم رسید که می‌شه فراتر از جمع دوستانهٔ خودمون گسترش پیدا کنه‌🤔. به همین خاطر کانال رو راه اندازی کردیم و با این شعار که «می‌خواهیم به جلد کتاب‌هامون سربند ببندیم و اونا رو راهی جبهه مقاومت کنیم»، شروع به اهدا و فروش کتاب‌ها به نفع جبهه مقاومت کردیم🇵🇸💚🇱🇧. هر کسی که می‌خواد کتابش رو بفروشه، برای ما عکس کتاب و قیمت مدنظر رو برای اهدا به نفع جبهه مقاومت رو می‌فرسته، ما هم با شناسه کاربری خودشون توی کانال قرار می‌دیم، تا هر کسی که طالب اون کتاب بود بتونه باهاشون ارتباط بگیره و کتاب رو خریداری کنه📚. الحمدلله با استقبالی فراتر از انتظارمون مواجه شدیم و در کنار این کار فرهنگی، بیش از بیست میلیون کمک به جبهه مقاومت و حدود هزار عنوان کتاب اهدایی داشتیم✌️😍. ماجراهای جالبی هم برامون اتفاق افتاد؛ مثلاً خانمی که می‌گفت از آشنایی با کانال ما خیلی خوشحال شده چون دستش خالیه و طلا برای اهدا به مقاومت نداره، اما حالا می‌تونه با اهدای کتاب‌هاش تو این مسیر سهیم باشه🥹. یا خانم نویسنده‌ای که بالای دویست جلد کتاب اهدا کردن و می‌گفتن دل کندن از طلا براشون خیلی راحت‌تر از دل کندن از کتاب‌ها بوده👏🏻. با وجود این‌که که گفته بودیم هزینه ارسال بر عهده خریدار هست، بعضی فروشنده‌هامون می‌گفتن مشتری‌ها مبلغ اضافه‌ی پست رو هم برای سایت حضرت آقا واریز کنن و هزینه پست رو خودشون تقبل می‌کردن🥰👏🏻. یا کتاب‌هایی بودن که چندین بار خرید و فروش شدن. مشتری کتاب رو می‌خرید و بعد از مطالعه به ما اعلام می‌کرد دوباره اطلاعات کتاب رو توی کانال بزاریم تا اونو برای نفر بعدی بفرسته🌹. یک‌بار هم خانمی از یکی از شهرستان‌ها پیام دادن که خدا شما رو رسوند. چون از صبح چندین ساعت با بچهٔ نوپا داشتم دنبال فلان کتاب کمک درسی برای پسرم می‌گشتم و توی کانال شما با قیمت مناسب پیدا کردم🥳. حالا شاید این چند میلیونی که تاحالا از طریق پویش ما واریز شده، در مقابل سایر کمک‌های مردمی، ارزش مادی چندانی نداشته باشه، ولی ما معتقدیم ارزشش به برکت و دعای خیر صد‌ها عزیزی هست که توی جمع‌آوری این مبلغ سهیم شدن💗🤲🏻. اگر شما هم می‌خواید در لبیک به فریضهٔ الهی سهیم باشید👊🏻، اگر قصد خرید کتاب دارید📙، یا دوست دارید کتاب‌هاتون رو به نفع جبهه مقاومت اهدا کنید📚. به لشکر کتاب بپیوندید👇🏻 ble.ir/lashkareketab 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
🍃🍃🍃 مثل خیلی از اوقات، بحث جمع درباره وضعیت مظلومان غزه و لبنان بود و اینکه ما چطور می‌تونیم بهشون کمک کنیم🤔؟ ما خانم‌هایی بودیم که فرزند کوچک داشتیم، و از لحاظ مالی شرایطی نبود که بتونیم کمک خاصی به جبهه مقاومت کنیم😢. تا این‌که یه روز یکی از مامان‌ها برامون از تجربه آش پختنشون به نفع جبهه مقاومت گفتن🥣. برای مواد اولیه هم همه با هم سهیم شده بودن تا از نظر اقتصادی بهشون فشار نیاد😍. ما رو هم تشویق کردن به راه انداختن یه بازارچه👏🏻. ما هم به فکر افتادیم قدمی در حد شرایط خودمون برداریم. سه نفری که دوتامون بچه کوچیک هم داشتیم، تصمیم گرفتیم کیک خونگی درست کنیم و توی یه نمایشگاه کتاب داخل شهرستانمون به فروش برسونیم 🥧. البته که مسئولان نمایشگاه، خودشون به فکر بودن و یه بازارچه هم راه انداخته بودن، با این شرط که سود فروش برای کمک به مردم مظلوم غزه و لبنان صرف بشه🤗. کار رو شروع کردیم، البته که حضور چند نفر از اقوام و نگه‌داری از بچه‌هامون خیلی موثر بود🥰. از قبل مواد مورد نیاز رو لیست کردیم و بین سه نفرمون تقسیم شد. هر کس هر چیزی توی خونه داشت رو انتخاب کرد🥚🥛... نتیجه کارمون شد دو تا کیک بزرگ پای سیب🍎 و هویج🥕😋. به علاوه ۱۵ عدد کاپ کیک وانیلی کاکائویی که البته کاپ‌کیک‌ها بیش از حد داخل فر موند و خشک شد🤦🏻‍♀، و از فروش اونها صرف نظر کردیم🙂. وقتی بسته‌بندی‌ها رو انجام دادیم، یه ایده جدید به ذهنمون رسید💡🤔. ظروفی که برای کاپ‌کیک‌ها تهیه کرده بودیم برای سالاد ماکارونی خیلی مناسب بودن🤩، چون هم اندازه‌اش خوب بود، هم در داشت و هم یه قاشق روی درش متصل بود🤗. این شد که یکی از عزیزان با حمایت خانواده‌اش وسایل سالاد ماکارونی رو تهیه کرد و خودش هم آماده‌اش کرد🥳. ۱۰ عدد سالاد ماکارونی درست شد که هرکدوم ۴۰ هزار تومن قیمت‌گذاری شد. کیک‌ها هم هرکدوم ۸ تکه شدند و هر تکه ۳۰ هزار تومن . از اونجایی که هزینه خاصی برای مواد اولیه نکرده بودیم و عزیزان زیادی سهیم شده بودن، هزینه مواد اولیه رو هم برنداشتیم😇. و این شد که حداقل ۸۰۰ هزار تومان به نفع جبهه مقاومت واریز شد🇱🇧🥳🇵🇸. برای این کار بیشتر از اینکه انرژی از دست بدیم انرژی گرفتیم😍. و توی این کار جمعی دست خدا رو حس کردیم🤲🏻. (ید الله مع الجماعه) ان‌شاءالله که خداوند از ما قبول کنه و خودش به کم ما برکت بده ‌و همه ما رو برای سربازی آقامون آماده کنه👊🏻. 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
🍃🍃🍃 (مامان ۱۰، ۸ و ۲ ساله) داشتم تو گوشی می‌چرخیدم و کانال‌هام رو چک می‌کردم🔍. دیدم تو کانال مادران شریف یکی از دوستان تعریف کرده که: «بعد از اتفاقات غزه و لبنان با همسرشون تصمیم گرفتن خرج‌های غیرضروری رو کم کنن و پولی که آخر ماه می‌مونه رو به مردم غزه و لبنان هدیه کنن🇵🇸🇱🇧. مادرشوهرشون به مناسبت تولد همسر هزینه یه رستوران رفتن رو واریز کردن و خواستن بچه‌ها رو ببرن رستوران، حالا که پیش هم نیستن به بچه‌ها خوش بگذره🍽. مامان از بچه‌ها پرسیده دوست دارین این پول رو هدیه بدین به جاش غذایی که دوست دارین رو خودم براتون بپزم و خلاصه بچه‌هام قبول کردن و...» من به این فکر افتادم که چرا من تو این قضیه بچه‌ها رو همراه نکردم🤔 (هر چند می‌دونستم اونا پول زیادی ندارن). امیرعلی یه ماه پیش تو مسابقه قرآن شرکت کرده و بخاطرش هم زحمت کشیده بود👦🏻 ، وقتی برنده شد یه میلیون بهش هدیه دادن🎁. یه شب قبل خواب که داشتم با امیرعلی حرف می‌زدم، بهش گفتم می‌دونی که تو غزه و لبنان چه خبره🧐! دوست داری چیزی بهشون هدیه بدی😇؟ یه کم فکر کرد و گفت ۹۰۰ تومن. فقط با ۱۰۰ تومنش می خوام برم استخر😍🏊🏻. من ذوق‌مرگ بودم از این دست و دلبازی، از اینکه راحت می‌بخشه، و به چیزاش وابسته نیست😇. گفتم این کمک تو، غذا و لباس می‌شه برای اون بچه‌ها تو شرایط سخت و این خیلی خوبه👏🏻. گفت مامان حالا خیلی ذوق نکن با این پول نهایت بشه دو دست لباس خرید خیلی هم کمک بزرگی نیست🤭😂. 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
«بزرگ مرد کوچکی که یادم داد، برای لبنان حتی می‌شه از آبرو هم خرج کرد» (مامان دو فرزند) 🍃🍃🍃 از غرفه که برمی‌گشتم احساس خوبی نداشتم، دست پسر کوچکم در دستم بود و سعی می‌کردم حواس خودم‌ رو با صحبت‌های مادر و پسری و شیرین‌زبانی‌هایش پرت کنم🥲. نمی‌دانم شاید زود بهم بَر می‌خورَد، حس کردم جنس‌هایی که برده بودم تا در غرفه بفروشند و برای ساختنشان زحمت کشیده بودم، جالب نیستن. چند نفری وقتی بهشان معرفی شد، با لبخند و نگاه سردی گفتن ممنون (ممنون به معنای نه!)😔. از آنجا که خریداری نداشت، جنس‌هایم را با سود پایین برای فروش گذاشتن و من زود رفتم تا دیگر برخوردهای سرد را نبینم و یادم نیاید ساختنشان چند روز زمان برد😢! در راه سعی می‌کردم به خودم یادآور شم که چرا به غرفه آمدم، برای مردم و بَه بَه گفتن‌ها بود؟ - وااای چقدر قشنگن، خودتون ساختین؟!! و من مثل یک هنرمند، با غروری که پشت لبخند پنهان کرده‌ام بگویم بله! یا می‌خواستم برای رضای خدا به مردمی که جنگ‌زده هستن کمک کنم😇؟ رفتارشان در مقابل هدفم «مهم نیست» و این را با خودم چند بار تکرار کردم. ولی... دیگر خجالت می‌کشم به اینجا بیایم و این چیزهای مسخره‌ام را برای فروش به نفع لبنان به غرفه‌دارها پیشنهاد دهم🥲... در راه با پسرم صحبت می‌کردم، خرید مختصری کردیم. گریه‌های ممتد که این را می‌خواهم و ماجراهایی که در خریدها پیش میاید و همه می‌دانیم😫. با حس بدی که داشتم به خانه برگشتم. پسر را که خسته شده بود به مادرم سپردم و با عجله رفتم مدرسه دنبال دخترم دیر شده بود. خیلی دیر🤦🏻‍♀... آنقدر درگیر گریه‌ها شده بودم که فراموش کرده بودم ساعت چنده😨! قدم‌های بلند و سریع برمی‌داشتم و نفس نفس زنان به سمت مدرسه می‌رفتم. به ناظم‌شان زنگ زدم که امروز کمی دیرتر می‌رسم😮‍💨. در همان حال دل شوره، صدایی از پشت سر شنیدم: - خانم... خانم... محل نگذاشتم. صدا نزدیک‌تر شد. مرا دنبال می‌کرد. پسر نوجوانی بود. حدود ۱۳ سال داشت. عینک و موهای فرفری‌اش در خاطرم مانده🧑🏻‍🦱👓. یک سوییشرت خاکستری به تن کرده بود و یک ظرف بزرگ از ویفرهای «رنگارنگ» دستش بود. گفت: خانم برای کمک به لبنان می‌خواید از این ویفرها بخرید🇱🇧؟ دیرم شده بود و با بی‌حوصلگی فقط گفتم: ببخشید🥲. و با عذاب وجدان دور شدم. در راه با خودم گفتم چه برخورد بدی کردم! وقتی من با این سن و سال از برخورد دیگران ناراحت می‌شم، اون که نوجوانه، حق داره😢. چند دقیقه بعد معلمشان زنگ زد و گفت من دخترتون رو با ماشین تا دم مسجد میارم. اونجا بیایید تحویل بگیرین🚙. با شرمندگی گفتم: ممنون خیلی لطف می‌کنین. به مسجد که رسیدم دوباره پسرک را دیدم، با اعتماد به نفس سراغ هر عابری می‌رفت و توضیح می‌داد😍. ناگهان نگاهم روی صورتش قفل شد. چقدر برایم این صحنه آشنا بود🤔! داشت به شیشه کیوسک نگهبانی جلوی مسجد ضربه می‌زد. سرباز پنجره را باز کرد. پسرک گفت: آقا برای کمک به مردم لبنان ویفر می‌خرین؟ یاد بچه‌های کار افتادم که سر چهار‌ راه‌ها به شیشه ماشین میزدن و میگفتن: خانم گل نمی‌خری😔؟ از لباس های پسرک پیدا بود وضع مالی خوبی دارند؛ اما چطور حاضر شده این‌جور در محل راه بیوفتد و به هر کسی خواهش کند تا ویفر های رنگارنگ بخرن؟ احساس خجالت نمی‌کرد👏🏻؟ سرباز هم چیزی نخرید. به سمتش رفتم. به سمت مرد کوچکی که درس بزرگی بهم داد. هیچوقت ویفر دوست نداشتم، اما با یک خانم دیگر همه ویفرهایش را خریدیم🥰. این پسر هم مثل من چیز ارزشمندی نمی‌‌فروخت؛ اما نه خجالت می‌کشید و نه از سردی برخورد دیگران سرد می‌شد👊🏻. او برای یاری خدا «آبرویش» را داشت خرج می‌‌کرد! آبرو... چقدر سخت است خرج کردن آبرو! 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
«تولد هر بچه مسلمان موشکی‌ست به قلب تل‌آویو» (مامان محمد مهدی ۲۳، امیرحسین ۱۸، زینب ۱۰ و زهرا ۱ ساله) از خیلی سال پیش دغدغه‌ی فعالیت‌های فرهنگی برای بچه‌ها رو داشتم. دوست داشتم کنار مسجد محله‌مون یه فضای فرهنگی برای بچه‌ها داشته باشیم و روی انس هر چه بیشتر بچه‌ها با قرآن و آشنایی‌شون با مفاهیم دینی کار کنیم. به لطف خدا و بعد از فراز و نشیب‌های زیاد حدود ۱۵ ساله که یه مهدکودک قرآنی داریم‌🥳. توی سال‌های اخیر و با جدی‌تر شدن بحث بحران جمعیت مادران هم به‌طور ویژه به مخاطبین‌مون اضافه شدن. دوره‌های مطالعاتی و برنامه‌هایی مثل چلهٔ مادری آقای عباسی ولدی رو برای مادرها برگزار کردیم و سعی کردیم هر چه بیشتر روی ارزش جایگاه مادری کار کنیم👩🏻‍🍼. از وقتی که خدا تو سن ۴۴ سالگی، در حالی‌که خودمم باورم نمی‌شد☺️، یه فرزند دیگه بهمون عطا کرد، دغدغه‌هام تو بحث جهاد فرزندآوری متفاوت‌تر و جدی‌تر شد. با مجموعه‌ی نهضت مادری آشنا شدم و دوست داشتم تو کارگروه جمعیت‌شون فعال باشم، ولی همون موقع وقتی دخترم ۳ روزه بود، با شروع طوفان الاقصی بحث جبههٔ مقاومت پررنگ‌تر شد و ذهن و فکر ما رو هم درگیر خودش کرد🇵🇸. بخصوص ۶ ماه اخیر که دخترم هم بزرگتر شده و درگیری‌های دوران نوزادی تقریباً تموم شده فعالیت‌هام هم بیشتر و جدی‌تر شدن💪🏻. برای کمک به جبههٔ مقاومت آشپزخانهٔ مقاومت رو راه انداختیم. غذاها و خوراکی‌های مختلفی تهیه می‌کنیم و به نفع جبههٔ مقاومت، تو مهدکودک‌مون یا پارک و حسینیهٔ محل می‌فروشیم. چند بار اکران مستندهای مرتبط با فلسطین رو تو حسینیه داشتیم. تو ایام اربعین بادبزن‌هایی رو طراحی کرده بودیم که روشون شعارهایی نوشته شده بود؛ مثل: «تولد هر بچه مسلمان موشکی‌ست به قلب تلاویو» که هم تو عراق پخش شدن و هم موکب‌های داخل ایران🇮🇶🇮🇷. یه سری دفترهای مخصوص هم، برای بحث جمعیت و جبههٔ مقاومت طراحی کردیم که الحمدلله با وجود کمبود بودجه و امکانات و مشکلات خاص مراحل چاپ و فروش، با همکاری دوستان خیلی خوب توزیع شدن و مورد استقبال قرار گرفتن😍. پسرهای بزرگم هم به لطف خدا تو این قسمت‌های بسته‌بندی دفترها و بادبزن‌ها و تولید و فروششون کمکم کردن👏🏻. خلاصه چند وقته که تمام سعی‌ام رو می‌کنم از هر بستری که امکانش فراهم می‌شه برای این دو موضوع مهم امروز یعنی جبههٔ مقاومت و بحث جمعیت، استفاده کنم. بحران جمعیت مسئله‌ای هست که به هیچ وجه نباید از اون غافل بشیم. مادران فلسطینی با جهاد فرزندآوری و به وسیله‌ٔ جمعیت زیاد تونستن تا امروز جبههٔ مقاومت رو محکم و استوار حفظ کنن، امیدوارم ما مادرای ایرانی هم بتونیم سنگرهای این جبهه رو به‌طور ویژه با فرزندآوری به موقع حفظ کنیم👊🏻. 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
«وقتی غزه و لبنان برایم جدی می‌شوند» (مامان فاطمه ۱۰ ،عباس ۵ و زینب ۲ ماهه) از هفت اکتبر همش به فکر این بودیم که چطور می‌تونیم به فلسطین کمک کنیم. اوایل خیلی برامون جدی نبود ولی بعد اعلام محاصره غزه عدم امکان ورود مواد غذایی با بنیاد حضرت خدیجه آشنا شدیم که غذا به  دست آواره‌ها تو اردوگاه‌ها می‌رسوندن.  قبل از عید بود قرار بود برای محله‌مون یک بازارچه برگزار کنیم و مامانایی که خودشون مشاغل خانگی یا هنری دارن بیان محصولاتشون رو عرضه کنن🤗.  ما فکر کردیم به عنوان مسئولای بازارچه چه کار می‌تونیم انجام بدیم و به ذهنمون رسید سالاد ماکارونی آماده کنیم و بفروشیم و هرچی که فروختیم بدون اینکه پول مواد اولیه رو بگیریم تقدیم خیریه‌هایی که توی فلسطین مشغول هستن، کنیم.  دخترامون هم تعدادی گلسر فروختن و سودش رو به همراه مقداری از پول‌های دیگه خودشون تقدیم جبهه مقاومت کردن🥳. این گذشت و باز گفتیم چه کار کنیم، چطور می‌تونیم کمک کنیم تا اینکه هوا خوب شد و دورهمی‌های نهضت مادری رو بردیم و در پارک‌ها برگزار کردیم که با مردم هم ارتباط برقرار کنیم تقریباً از بعد عید، این فعالیت‌هامون به نفع فلسطین بیشتر شد؛ مثلاً توی پارک دور هم جمع می‌شدیم روشنگری می‌کردیم. مردم می‌گفتن چه خبره🧐؟ این همه خانم چرا دور هم جمع شدن؟ باهاشون درباره‌ی فلسطین صحبت می‌کردیم، می‌رفتیم کنارشون بحث رو باز می‌کردیم و بعضی از دوستان که در این زمینه اطلاعات بیشتری داشتن، باهاشون صحبت می‌کردن و خداروشکر بعضی‌ها باهامون همراه می‌شدن و تایید می‌کردن و حتی به فلسطین کمک می‌کردن🇵🇸. خیلی‌ها هم مخالف بودن و می‌گفتن چرا ما باید از فلسطین حمایت کنیم؟ خودشون جنگ رو شروع کردن.  تا اینکه حملات اسرائیل به لبنان هم کم کم شروع شد، باز ما در همین حد که مثلاً پاپ‌کورن آماده کنیم و بفروشیم یا حلوایی و بسته‌های گلسری و.‌‌… فعالیت می‌کردیم.  یه روز تو خونه بودم و با خودم گفتم چقد همش دستگیره‌ی پارچه‌ای استفاده می‌کنم، کاش می‌شد این دستگیره‌ها رو عوض کنم و  پارچه‌ای نباشه. داشتم تو فضای مجازی می‌گشتم دیدم یکی دستگیره‌های بافتنی داره استفاده می‌کنه،‌ چقدرم قشنگ و شیکه🧶.  منم با کامواهایی که توی خونه داشتیم شروع کردم به بافتن موتیف و دیدم چقدر قشنگ شدن😍. و در کسری از ثانیه این ایده اومد تو ذهنم که بیا با کامواهایی که توی خونه داری، اینا رو بباف و به نفع فلسطین بفروش. در عرض چند روز تونستم حدود ۱۵ تا ببافم و توی یکی از روضه‌های خونگی دوستان خریداری کردن و همه مبلغش رو به جبهه مقاومت دادیم. وقتی که حملات به لبنان جدی شد و حضرت آقا فرمودن که بر همه مسلمانان واجبه که به مردم لبنان و فلسطین کمک کنن، توی گروه نهضت مادری‌مون کمک‌ها شدت بیشتری گرفت. پویش همدلی طلایی ایجاد شد، و هممون دلمون می‌خواست که کمک کنیم، همه عزیزانی که می‌تونستن طلا اهدا کردن، اونایی که نمی‌تونستن هم کارهای دیگه کردن، من خودم تو هفته‌های آخر بارداری بودم و خیلی دلم می‌خواست تو برنامه‌ی همدلی طلایی شرکت کنم ولی متاسفانه چون راهم دور بود و بچه‌هام کلاس داشتن، نتونستم😔.  بعد یه دفعه یادم اومد یه گوشواره دارم که از پس انداز خودم خریدم. یهو به ذهنم رسید که این گوشواره رو اهدا کنم، بعد با خودم گفتم تو که می‌گفتی این گوشواره رو می‌خوای بزاری برای روز زایمان که خدایی نکرده اگه بچه احتیاج به دستگاه داشت یا هر اتفاق پیش‌بینی نشده‌ای افتاد یه پس اندازی باشه… ولی خدایی که کمک کرده من این گوشواره رو تهیه کنم، ان‌شاءالله کمک می‌کنه هزینه‌ی زایمانم هم جور بشه🤲🏻. پس تماس گرفتم با یکی از دوستانم که بیاد و گوشوارهام رو ببره و تحویل بده. شب که همسرم برگشتن گفتن رئیس‌مون گفته مطالباتی که حدودا یک سال هست منتظر پرداختش بودیم رو بهت می‌دیم که برای زایمان دغدغه‌ی مالی نداشته باشین و کارهاتون پیش بره. و وقتی که همسرم این رو گفتن خبر نداشتن من گوشواره‌ام رو اهدا کردم. و واقعاً به بزرگی خدا پی بردم که حتی اگه کوچکترین قدمی برای کسی برداری، خیرش واقعاً به زندگیت می‌رسه. جالب‌تر این که تیزرهای همدلی طلایی که از تلویزیون پخش می‌شد، دختر ده ساله‌ی من هی می‌گفت مامان منم می‌خوام یه طلا بدم، گفتم باشه چی می‌خوای بدی؟ گفت باید برم طلاهامو نگاه کنم ببینم چی دارم که اونو اهدا کنم. خلاصه درسته ما نمی‌تونیم حضوری بهشون کمک کنیم ولی این کارهای هرچند خیلی کوچیک توفیقیه که خدا داده و برکت زندگی خودمون هم هست. البته که در برابر سختی‌هایی که این عزیزان تحمل می‌کنند خیلی کمه😔. 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
«پفک سویق، هدیه به جبهه مقاومت» مامان ( ۴.۵ و ۱.۵ ساله) بعد از اینکه اسرائیل به طرز وحشیانه‌ای به فلسطین و لبنان حمله کرد و رهبرمون هم حکم جهاد همگانی دادن، حس کردم تکلیفم کاملاً روشنه و باید به اندازه خودم از اسلام و جبهه مقاومت دفاع کنم🇵🇸🇱🇧. با یه گروهی از دوستام که فارغ‌التحصیل دانشگاه شهید بهشتی بودیم و همین‌طور با گروه مادرانه محله‌مون، همفکری کردیم که چطوری به جبهه مقاومت کمک کنیم. گزینه‌های زیادی به ذهنمون رسید ولی برای اینکه دچار کمالگرایی و بی‌عملی نشیم، قرار شد از یه کار ساده که با حداقل امکانات و با بچه‌های کوچیک می‌شه انجامش داد، شروع کنیم🙂. با گروه دانشگاهمون، تصمیم گرفتیم غذا بپزیم و به نفع مقاومت بفروشیم. از قضا با خانومی آشنا شدیم که برای جبهه مقاومت غذا می‌پختن، ماهم بخش فروشش رو به عهده گرفتیم و می‌بردیم می‌فروختیم نزدیک حرم حضرت عبدالعظیم. خداروشکر استقبال خوبی شد و تا الان چیزی حدود ۴۰۰ میلیون تومانی جمع شده با کمک بقیه دوستان. 💰 با گروه مادرانه محله‌مون هم تصمیم گرفتیم توی مسجد محل، یه بازارچه بزنیم و هرکس یه خوراکی بیاره و بفروشه. به ذهنم رسید پفک سویق بگیرم. به پدر و مادرم که قم بودن، گفتم و زحمت کشیدن مقدار زیادی به قیمت عمده خریدن و آوردن تهران و کمکم کردن با هم بسته بندی‌شون کنیم. بچه‌ها هم اون وسط کمی کمک می‌کردن و بیشتر می‌خوردن😋. مامان و بابام هم توی سرگرم کردن بچه‌ها کمکم کردن موقع بسته‌بندی. بازارچه خداروشکر به خوبی برگزار شد و فروش خوبی هم داشت و از پفک‌های سویقمون استقبال شد. با این تجربه، حس کردم پفک هم حمل و نقلش راحته و هم ازش استقبال میشه. به همین خاطر مقدار بیشتری خریدیم و بسته بندی کردیم. هرجا می‌رفتم با خودم می‌بردم و می‌فروختم. همین باعث می‌شد سر صحبت درباره فلسطین و جبهه مقاومت باز بشه و با افراد درباره این قضیه بتونم صحبت کنم. بازخوردهای خوبی هم گرفتم الحمدلله😍. بعضی‌ها نمی‌خریدن، ولی کمک مالی می‌کردن. بعضی‌ها می‌خردین، ولی پول بیشتری می‌دادن برای کمک به جبهه مقاومت. پسرم هم توی بسته بندی و توزیع و فروشش کمک می‌کرد و کنارم بود. خیلی حس جهاد و مقاومت گرفته بود و می‌گفت: مامان اسرائیل کی می‌میره؟ بریم بکشیمش. یا از حال بچه‌های غزه می‌پرسید ازم😓🇵🇸. 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif