10.mp3
10.93M
#موسیقی_بیکلام
به عشقم دست نزن!
بگذار همانطور باقی بماند
تا کسانی که نمیدانند،
یاد بگیرند که عشق واقعی چطور است.
👳 @mollanasreddin 👳
چند جایگزین فارسی
❌ ✅
نهبامداد، پگاه علیالطلوع
آشکارا علنی
بنابراین علیهذا، لذا
بهزودی عنقریب
هنگام نیاز عنداللزوم
بخشش عطا
اخمو عبوس
درآمدها عایدات
شگفتیها عجایب
تنومند عظیمالجثه
فریاد، فغان عربده
ناتوانی عجز
پوزش عذر
گوشهگیری عزلت
چکیده، افشره عصاره
#غلط_ننویسیم
#جایگزینی
👳 @mollanasreddin 👳
#شعر
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند
بیا آب شو
مثل یک واژه در سطر خاموشیام
بیا ذوب کن در کف دست من!
جرم نورانی عشق را...!
#سهراب_سپهری
👳 @mollanasreddin 👳
koori-@lbookl-part06_chapter02.mp3
16.04M
#کتاب_صوتی
رمان کوری
فصل ششم
↲ بخش دوم
👳 @mollanasreddin 👳
شاهنامه خوانی به نثر (از ابتدا)
خواندیم که چون جمشید بر جهان استیلا یافت، دچار کبر شد و فر کیانی از او روی برگرداند.
اینک:
سرپیچی جمشید از فرمان خدا و برگشتن روزگار از او
چون جمشید به شوکت و عظمت سلطنتش نگاه افکند، کسی را در جهان برتر از خود ندید. از این رو مغرور شد و از فرمان یزدان سر باز زد. تمام بزرگان لشکر را فراخواند و این گونه سخن راند: «در این جهان برتر از خود کسی را نیافتم. تمام هنرها از من به وجود آمد. در کجای جهان پادشاهی چون من می شناسید؟ جهان آرایشش را مدیون من است، همه چیز را از من دارید. هوش و جانتان در دست من است. شما نمی توانید همتایی برای من بیابید.»
وقتی جمشید این سخنان بگفت، فر ایزدی از او روی برتافت. بعد از گذشت بیست و سه سال، ناسپاسی او باعث شد لشكريانش از هم پراکنده شود. چون بخت جمشید واژگونه شد، هراس بر دلش چیره گشت و برای درمان این درد تنها راه چاره را پوزش از کردگار دانست. اما دیگر بسیار دیر شده بود.
همی کاست زو فره ایزدی
برآورده بر وی شکوه بدی
داستان مرداس پدر ضحاک
در این روزگار مردی بود از دیار تازیان که هم شاه بود و هم نیک مرد و از ترس خداوند همیشه در حال عبادت بود. نام بزرگش مرداس بود. مرداس روزگارش را به عدل و داد می گذراند. هزار جانور اهلی داشت که شیر آنها را به نیازمندان می داد.
مرداس پسری داشت که از مهر و عاطفه بویی نبرده بود. نام این پسر جاه طلب ضحاک بود. ضحاک بسیار جسور و ناپاک بود و چون ده هزار اسب تازی داشت، او را بیوراسب لقب داده بودند.
سحرگاهی ابلیس خود را به سان نیکخواهان در آورد و بر وی ظاهر گشت.
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
همانا خوش آمدش گفتار اوی
نبود آگه از زشت کردار اوی
بدو داد هوش و دل و جان پاک
پراکند بر تارک خویش خاک
وقتی ابلیس فهمید که دل جوان ساده را با خود همراه کرده، شاد شد. او از تهی مغزی ضحاک استفاده کرد و با سخنان زیبا و شیرین وی را فریفت، پس گفت: «بدان که دانسته های بسیاری دارم که کسی جز من از آنها آگاه نیست.»
ضحاک مشتاقانه گفت: «بیشتر از این درنگ جایز نیست، از تو می خواهم
آنها را به من بیاموزی»
#شاهنامه_از_ابتدا
#جلداول
برگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری
#نشرچشمه ۱۳۸۸
#قسمت دهم
👳 @mollanasreddin 👳
خورشید هر صبح یادآور
این نکته است که میشود
از اعماق تاریکی دوباره طلوع کرد ۔۔
.
صبحتون بخیر
👳 @mollanasreddin 👳
#تیکه_کتاب
وقتی كه فهميدم او به من تعلق ندارد، سعی كردم خودم را از او جدا كنم و او را از افكار و احساسات خودم بيرون كنم. امّا تقريبا بلافاصله متوجه شدم كه كار غيرممكنی است. حلزونها چهطور میتوانند خارج از صدف خود زندگی كنند يا پروانهها بدون پيلهٔ خود؟
📕 #عاشق_مترسک
✍🏻 #فيليس_هیستينگز
👳 @mollanasreddin 👳
#شعر
ای ابر دل گرفته ی بی آسمان، بیا
باران بی ملاحظه ی ناگهان، بیا
چشمت بلای جان و تو از جان، عزیزتر
ای جان فدای چشم تو، با قصد جان بیا
مگذار با خبر شود از مقصدت کسی
حتی به سوی میکده، وقت اذان بیا
شُهرت در این مقام به گمنام بودن است
از من نشان بپرس؛ ولی بی نشان بیا
ایمانِ خلق و صبرِ مرا امتحان مکن
بی آنکه دلبری کنی از این و آن، بیا
قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای
ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا
#فاضل_نظری
👳 @mollanasreddin 👳
🌹بَلَغَ العُلی بِکَمالِهِ🌹
🌹کَشَفَ الدُّجی بِجَمالهِ🌹
🌹حَسُنتْ جَمیعُ خِصالِهِ🌹
🌹صَلُّوا عَلیهِ وَ آلِهِ🌹
💐🌹اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ و عَجِّلْ فَرَجَهُمْ و سَهِّلْ مَخْرَجَهُمْ🌹💐
بعثت، نشانه مهرورزی خدا با خاکیان و باران رحمت بیحد او بر زمینیان است.
عید سعید مبعث، آغاز راه رستگارى و طلوع تابنده مهر هدایت و عدالت، بر شما عزیزان و همه پیروان پیامبر رحمت و مهربانی صلی الله علیه و آله مبارک باد🌹🍃🌹🍃🌹
#طنز_جبهه
🍃سرِ نماز هم بعضی دست بردار نبودند!
به محض اینکه قامت میبستی،
دستت از دنیا کوتاه می شد و
نه راه پس داشتی و نه راه پیش؛
پج پج کردن ها شروع میشد...😂😁
🍂مثلا میخواستند طوری حرف بزنند
که معصیت هم نکرده باشند و
اگر بعد از نماز اعتراض کردی
بگویند ما که با تو نبودیم !!
اما مگر میشد با آن تیکهها که میآمدند
آدم حواسش جمعِ نماز باشد!؟😄
🍃مثلا یکی می گفت:
- واقعا که میگویند نماز معراجِ مومن است،
این نمازها را میگویند نه نماز من و تو را...😅
🍂- دیگری پیِ حرفش را میگرفت که:
من حاضرم هرچی عملیات رفتم بدهم
دو رکعت نماز او را بگیــرم...😝
🍃و سومی با تعجب ساختگی میگفت:
مگر میدهد پسر؟😳😁
🍂و از این قماش حرف ها...😁
🍃اگر تبسمی هم از حرفهایشان گوشه لبمان می نشست ؛ بنا می کردند به تفسیر کردن:
آ...ببین! ببین!
ملائکه دارند قلقلکش می دهند.🤣
🍂و این جا بود که دیگر نمیتوانستیم
جلوی خودمان را بگیریم
و لبخند به خنده تبدیل می شد... 😂🤦♂
🍃خصوصا که همان لحظ با حیرت میگفتند:
مگر ملائکه نامحرم نیستند؟🤯
🍂و خودشان جواب می دادند:
خب با دستکش قلقلک میدهند...😆
👳 @mollanasreddin 👳
#متن_خاص
از یک جایی به بعد تن میدهی به هرآنچه که هست و دست میکشی از هرآنچه که نیست و آرام مینشینی و زندگیات را میکنی و اهمیتی نمیدهی به توقعات و آرزوهات و نمیخواهی که اهمیت بدهی چرا که میدانی اهمیت دادن به دویدن، وقتی پایی برای دویدن نداری، حرص خوردن و عذاب کشیدنِ بیهودهست.
از یکجایی به بعد نه تنها اندوه و مشکلاتت را به رسمیت میشناسی، بلکه مینشینی و با آنها چای مینوشی و برایشان خاطره تعریف میکنی!!!
از یک جایی به بعد دیگر؛ همین است که هست!!! تا پیش از آن هرکار کردهای، کردهای ولی از آن نقطه به بعد بهترین کاری که میتوانی بکنی این است که هر آنچه داری و هست را بپذیری و سر به زیر و آرام، زندگیات را بکنی...
#نرگس_صرافیان_طوفان
👳 @mollanasreddin 👳
#داستانک_طنز
تو یه برنامه از وکیل ها پرسیده بودن
که بدترین پرونده تون چی بود؟
یکی گفته بود:
"یه کیس قتل داشتم و وکیل متهم بودم.
تقریبا معلوم بود که موکلم طرفو کشته و تنها دفاعی که داشتم این بود که جسد مقتول پیدا نشده.
برای نطق پایانیم رفتم وسط. ساعتمو نگاه کردم و گفتم تا یه دقیقه دیگه مقتول ازون در میاد تو.
و خب معلومه که کسی نیومد. بعد گفتم اگه شما مطمئن بودین که موکلم قاتل بوده؛ هیچوقت به در نگاه نمیکردین!
وقتی رای ژوری اومد، موکلم مقصر شناخته شد. گفتم چرا؟ شما که همتون داشتین به در نگاه میکردین و منتظر بودین
ژوری گفتن آره!
ولی میدونی کی اصلا به در نگاه نمیکرد؟
موکلت!
👳 @mollanasreddin 👳