شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_سی_و_پنجم ولی خیالش پیش زخم هایم بود که نگاهش به نگرانی
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_سی_و_ششم
خورشید دوباره سر به غروب گذاشته و کسی تاب توقف و میل استراحت نداشت که دیگر چیزی تا کربلانمانده بود. نه فقط قدم های مجروح من که پس از روزها #پیاده_روی، همه خسته شده و باز به عشق کربلا پیش می رفتند و شاید هم به سوی حرم امام حسین هم کشیده می شدند. دیگر نگران پای برهنه #مجید روی #زمین نبودم که میدیدم تعداد زیادی از زائران با پای برهنه به خاک وصال کربلا #بوسه می زنند و می روند.
کمی جلوتر دو #جوان عراقی روی زمین نشسته و با تشتی از آب و دستمال، خاک کفش های #میهمانان امام حسین اسم را پاک می کردند و آنطرف تر #پیرمردی با ظرفی از گل ایستاده بود تا عزاداران اربعین، #سرهایشان را به خاک مصیبت از دست دادن پسر پیامبر #زینت دهند.
آسید احمد ایستاد، دست بر #کاسه گِل برد و به روی #عمامه مشکی و پیشانی پر چین و چروکش کشید و دیدم به پهنای صورتش اشک می ریزد و پیوسته زبانش به نام #حسین عجم می چرخد.
مجید محو تشت گل شده و سفیدی چشمانش از اندوه #معشوقش به خون نشسته بود که پیرمرد عراقی مشتی گل نرم بر #فرق سر و روی شانه هایش کشید و به سراغ #زائر بعدی رفت تا او را هم به نشان عزای سیدالشهدا بیاراید.
#مامان_خدیجه به چادر خودش و زینب سادات خطوطی از #گل کشید و به من چیزی نگفت و شاید نمی خواست در اعتقاداتم #دخالتی کرده باشد، ولی مجید میدید که نگاهم به #تمنا به سوی کاسه گل کشیده شده که سرانگشتانش را گلی کرد و روی چادرم به فرق سرم کشید و می شنیدم زیرلب زمزمه می کرد: «یا امام حسین...»
و دیگر نمی فهمیدم چه می گوید که صدایش در #گریه می غلطید و در گلویش گم می شد. حالا #زائران با این هیبت گل آلود، حال عشاق مصیبت زده ای را #پیدا کرده بودند که با پریشانی به سمت معشوق خود #پرپر می زنند. همه جا در فضا همهمه «لبیک یا حسین!» می آمد و دیگر کسی به حال خودش نبود که رایحه کربلا در هوا #پیچیده و عطر عشق و عطش از همینجا به مشام می رسید.
#فشار جمعیت به
حدی شده بود که زائران به طور #خودجوش جمع مردان و زنان را از هم جدا کرده بودند تا برخوردی بین #نامحرمان پیش نیاید و باز به سختی می توانستم حلقه #اتصالم را با مامان خدیجه و زینب سادات حفظ کنم که موج #جمعیت مرا با خودش به هر سو می کشید.
ادامه دارد...
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_سی_و_ششم خورشید دوباره سر به غروب گذاشته و کسی تاب توقف
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_سی_و_هفتم
بر اثر وزش به نسبت #تند باد و حرکت پر جوش و خروش جمعیت، حسابی #گرد و خاک به پا شده و روی صورتم را پرده ای از تربت زیارت کربلا پوشانده بود. حالا دوباره #سوزش زخم های پایم هم شروع شده و با هر قدمی که به #زمین می زدم، کف پایم آتش میگرفت و از چشم مجید و بقیه پنهان می کردم تا دوباره اسباب زحمتشان نشوم.
آسمان #نیلگون شده و چادر شب را کم کم به سر می کشید که به #سختی خودمان را از دل جمعیت بیرون کشیدیم و به قصد اقامه #نماز مغرب به یکی از موکب ها رفتیم. هنوز صدای اذان بلند نشده بود که جوانی از #خادمان موکب برایمان فرتی گرم آورد و چه مرهم #خوبی بود برای گلوهایی که از گرد و خاک پر شده و به خس خس افتاده بود.
نماز مغرب را که خواندم، دیگر #توانی برای برخاستن نداشتم که ساق پایم از چهار روز پیاده روی پیوسته به لرزه افتاده و به خاطر ساعت های طولانی روی پا بودن، کمر درد هم گرفته بودم، ولی وقتی #چشمم به پیرزن هایی می افتاد که با پاهای ورم کرده به عشق کربلا می رفتند و حتی لب به یک #ناله باز نمی کردند، #خجالت میکشیدم از دردهایم شکایتی کنم که عاشقانه قيام کردم و دوباره آماده رفتن شدم.
از در #موکب که بیرون آمدم، دیدم مجید غافل از اینکه #تماشایش می کنم، کفش هایش را برداشته و با دقت داخلش را بررسی می کند تا ببیند دستمال کاغذی و باندها جا به جا نشده باشند. از این همه مهربانی اش، #دلم برایش پرزد و شاید آنچنان بی پروا پرید که صدایش به گوش جان مجید رسید و به سمتم برگشت.
چشمش که به #چشمم افتاد، لبخندی زد و با گفتن «بفرمایید!» کفش ها را مقابل پایم #جفت کرد و به سراغ آسید احمد رفت تا بیش از این #شرمنده مهربانی اش نشوم.
مامان #خدیجه و زینب سادات هم آمدند و باز همه به همراه هم به #راه افتادیم. حالا در تاریکی شب، جاده اربعین صفای دیگری پیدا کرده و نه تنها عطر کربلا که روشنایی #حضور سید الشهدا را هم با تمام وجودم احساس می کردم.
ادامه دارد...
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_سی_و_هفتم بر اثر وزش به نسبت #تند باد و حرکت پر جوش و خ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_سی_و_هشتم
از دور دروازه ای #فلزی با سقف شیروانی مانند پیدا بود که #مامان خدیجه میگفت از این جا ورودی شهر کربلا #آغاز می شود. هنوز فاصله زیادی تا دروازه مانده و جمعیت به حدی گسترده بود که از همینجا صف های به هم فشرده ای تشکیل شده و باز #جمعیت زن و مرد از هم جدا شده بودند.
دیگر #مجید و آسید احمد را نمی دیدم و با مامان خدیجه و #زينب سادات هم فاصله زیادی پیدا کرده بودم که مدام خودم را بین #جمعیت می کشیدم تا حداقل مامان خدیجه را گم نکنم. روبروی مان سالن های جداگانه ای برای بازرسی خانم ها و #آقایان تعبیه شده و به منظور جلوگیری از عملیات های تروریستی، ساک و کوله ها را #تفتیش می کردند.
وارد سالن #بانوان شده و در میان ازدحام زنانی که همه چادر #مشکی به سر داشتند، دیگر نمی توانستم مامان #خدیجه و زینب سادات را پیدا کنم. چند باری هم صدایشان زدم، ولی در دل همهمه تعداد زیادی #زن و کودک، جوابی نشنیدم.
خانمی که #مسئول بازرسی بود، وقتی دید کیف و ساکی ندارم، #اجازه عبور داد و به سراغ نفر #بعدی رفت. اختيار قدم هایم با خودم نبود و با فشار جمعیت از سالن خارج شدم و تا چند متر بعد از دروازه همچنان میان #جمعیت انبوهی از زنان گرفتار شده و هر چه چشم می چرخاندم، مامان خدیجه و زینب سادات را نمی دیدم.
بلاخره به هر زحمتی بود، خودم را از میان جمعیت به کناری کشیدم و دیگراز پیدا کردن مامان خدیجه و زينب سادات #ناامید شده بودم که سراسیمه سرک می کشیدم تا مجید و آسید احمد را ببینم، ولی در تاریکی #شب و زیر نور ضعیف چراغهای حاشیه خیابان، چیزی پیدا نبود که مثل بچه ای که گم شده باشد، #بغض کردم.
با لب هایی که از ترسی #کودکانه به لرزه افتاده باشد، فقط آیت الکرسی می خواندم تا زودتر #مجید یا یکی از اعضای خانواده آسید احمد را ببینم و با چشمان هراسانم بین #جمعیت میگشتم و هیچ کدام را نمی دیدم.
ادامه دارد...
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_سی_و_هشتم از دور دروازه ای #فلزی با سقف شیروانی مانند پ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_سی_و_نهم
حالا پهنای #جمعیت بیشتر شده و به کناره ها هم رسیده بودند که دیگر نمی توانستم سر جایم بایستم و سوار بر #موج جمعیت، به هر سو کشیده می شدم.
قدم هایم از فشار #جمعیت بی اختیار رو به جلو می رفت و سرم مدام می چرخید تا مجیدم را ببینم. میدانستم الان #سخت نگرانم شده و خانواده آسید احمد هم #معطل پیدا کردنم، اذیت می شوند و این بیشتر #ناراحتم می کرد.
هر لحظه بیشتر از #دروازه فاصله می گرفتم و در میان جمعیتی که هیچ کدام شان را نمی شناختم، بیشتر #وحشت می کردم. حتی نمی دانستم باید کجا بروم، می ترسیدم دنبال #جمعیت حرکت کنم مجید #همینجا به انتظارم بماند و بدتر همدیگر را گم کنیم که از این همه بلاتکلیفی در این شب #تاریک و این آشفتگی #جمعیت، به گریه افتادم.
حالا پس از #روزها که چشمه #اشکم خشک شده و پلکهایم دل به باریدن نمیدادند، گریه ام گرفته و از خود بیخود شده بودم که با صدای بلند همسرم را صدا میزدم و از پشت #پرده اشکم با پریشانی به #دنبالش میگشتم.
گاهی چند قدمی با #ناامیدی و تردید به جلو میرفتم و باز میترسیدم مجید هنوز همانجا #منتظرم مانده باشد که سراسیمه بر میگشتم. من جایی را در این شهر #بلد نبودم و کسی را در میان جمعیت نمیشناختم که فقط #مظلومانه #گریه میکردم و با تمام وجود از خدا میخواستم تا #کمکم کند...
ادامه دارد...
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_سی_و_نهم حالا پهنای #جمعیت بیشتر شده و به کناره ها هم ر
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_چهلم
#ساعتی می شد که همین چند قدم را با بی قراری بالا و #پایین می رفتم که دیگر خسته و درمانده همانجا روی #زمین نشستم، ولی جای #نشستن هم نبود که جمعیت مثل #سیل سرازیر می شد و چند بار نزدیک بود خانم ها رویم بیفتند که باز از جا بلند شدم.
دیگر درد ساق پا و #سوزش تاول هایم را فراموش کرده و با تن و بدنی که از #ترس به لرزه افتاده بود، خودم را میان جمع بانوانی که به قصد زیارت پیش می رفتند، رها کردم تا مرا هم با خودشان ببرند و باز خیالم پیش #دلشوره و اضطراب همسر مهربانم بود که نگاهم از میان جمعیت دل نمیکند و فقط چشم می دواندم تا مجیدم را ببینم.
چشمانش را نمی دیدم ولی از همین راه #دور، تپش تند نفس هایش را احساس می کردم و می توانستم تصور کنم که به همین یک ساعت #بی_خبری از الهه اش، چه حالی شده که بیش از ترس و وحشت خودم، برای پریشانی عزیز دلم #گریه می کردم.
دیگر #چشمانم جایی را نمی دید و هرجا سیل جمعیت مرا با خودش میبرد، می رفتم و فقط مراقب بودم که از میان جمع زنها #خارج نشوم و به #مردها نخورم. حالا چشمه #اشکم به جوش آمده و لحظه ای آرام نمی گرفت که پیوسته گریه می کردم.
دیگر همه جا را از پشت پرده چند #لایه اشک های گرم و بی قرارم ، تیره و تار می دیدم که در انتهای مسیر و در دل سیاهی شب، #ماهی آسمانی پیش چشمانم درخشید و آنچان دلی از من برد که بی اختیار زمزمه کردم: «حرم امام حسین(ع) اینه؟»
و بانویی ایرانی کنارم بود که سؤال مات و
مبهوتم را شنید و با لحنی #ملیح پاسخ داد: «نه عزیزم! این حرم حضرت اباالفضل(ع)!» پس #ساقی لب تشنگان کربلا و حامل لواء #امام_حسین(ع) که این
چند روز در هر موکب و هیئتی نامش را شنیده و شیدایی #شیعیان را به پایش دیده بودم، #صاحب این گنبد و بارگاه درخشان بود که این همه از من دلبری میکرد و هنوز چشم از مهتاب حرمش بر نداشته بودم که همان بانو میان گریه ای عاشقانه زمزمه کرد: «قربون وفاداری ات بشم عباس!»
و با همان حال #خوشش رو به من کرد: شب و روز عاشورا، #حضرت_ابوالفضل(ع) مراقب خیمه های زن و بچه های امام حسین(ع) بوده! تو خیمه گاه هم، #خيمه آقا جلوتر از همه خیمه ها بوده تا کسی جرأت نکنه به بقیه خیمه ها #نزدیک شه! هنوزم از هر طرفی وارد کربلابشی، اول حرم حضرت ابوالفضل رو می بینی...»
و دیگر نشنیدم چه میگوید که بر اثر #فشار جمعیت، میان مان فاصله افتاد و حالا فقط نوای نوحه و زمزمه #روضه به گوشم میرسید...
ادامه دارد...
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_چهلم #ساعتی می شد که همین چند قدم را با بی قراری بالا و
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_چهل_و_یکم
عربها به یک زبان و #ایرانی_ها به کلامی دیگر به عشق برادر #امام_حسینی می خواندند. #مردها با هم یک دم گرفته و زن ها به شوری دیگر #عزاداری می کردند و می دیدم مست از قدح عشق حضرت اباالفضل #عاشقانه به سرو سینه می زنند و خیابان منتهی به حرمش را می بویند و می بوسند و می روند. گاهی ایرانی ها #دم می گرفتند: «ای اهل حرم میر و #علمدار نیامد...»
و گاهی #عراقی_ها سر میدادند: «یا عباس جيب المای لسکینه...» و می شنیدم صدای این همه #عاشق قد میکشد: «لبیک یا عباس...» که هنوز پس از ۱۴۰۰ سال از #شهادت حضرتش، ندای یاری خواهی اش را #صادقانه لبیک می گفتند که من هم کاسه صبرم سرریز شد و نمی توانستم با #هیچ نوحه ای هم نوا شوم و به نغمه قلب خودم گریه می کردم که نه #روضه_ای به خاطرم می آمد و نه شعری از بر بودم و تنها به ندای نگاهی که از سمت حرم #صدایم میکرد، پاسخ داده و #عاشقانه گریه می کردم.
دیگر مجید و آسید احمد و بقیه را از یاد برده و جدا افتادنم را #فراموش کرده بودم که من در میان این جمعیت دیگر غریبه نبودم و در محضر فرزند #رشید امام علی، آنچنان پرو بالی گشوده بودم که حالا بی نیاز از حرکت جمعیت با قدم هایی که از داغ تاول
آتش گرفته بود، به سمتش می رفتم و اگر #غلط نکنم او مرا به سوی خودش میکشید! چه منظره ای بود گنبد #طلایی_اش در میان دو گلدسته #رعنا که پیش چشمم شبیه دو دست بریده حضرتش در راه خدا و دفاع از پسر پیامبر می آمد.
ولی این #خشت و آهن و طلاکجا و دستان ماه بنی هاشم کجا که #شنیده بودم خداوند در #عوض دو دست بریده، به او دو بال عنایت فرموده تا در #بهشت پرواز نماید. هر چه به حرم نزدیک تر می شدیم، فشار جمعیت بیشتر می شد و تنها طنين «لبیک یا عباس!» بود که رعشه به تن زمین و آسمان می زد و دل مرا هم از جا میکند. حالا به نزدیکی #حرمش رسیده و دیگر نمی توانستیم قدمی پیش برویم که دور حرم، جمعیت انبوه مردان #تجمع کرده و راه بند آمده بود.
هنوز دو سه شب به اربعین مانده و تنها به هوای #شب_جمعه بود که جمعیت اینطور به صحن و سرای #کربلا سرازیر شده و برای زیارت اولیای #الهی سر از پا نمی شناختند. از این نقطه دیگر گنبد و گلدسته ها #پیدا نبود که تقریبا پای دیوارهای بلند و پر نقش و #نگار حرم ایستاده و تنها #سیل مردم را می دیدم.
ادامه دارد...
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_چهل_و_یکم عربها به یک زبان و #ایرانی_ها به کلامی دیگر ب
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_چهل_و_دوم
گاهی #جمعیت تکانی می خورد و به سختی قدمی #پیش می رفتم و باز در همان نقطه متوقف می شدم که در یکی از همین قدم ها، صحنه #رؤیایی بین الحرمین پیش #چشمان مشتاقم گشوده شد و هنوز طول بین الحرمین را با نگاهم طی نکرده بودم که به پابوسی حرم نازنین #سیدالشهدا رسیدم.
حالا این
#خورشیدی که هنوز از داغ خون و عطش شعله می کشید، مزار پاره تن فاطمه(س) و نور #دیدگان علی(ع) بود که به رویم می خندید و به قدم های خسته و #مجروحم،
خوش آمد میگفت و من کجا و لبخند پسر #پیامبر کجا که پیراهن صبوری ام دریده شد و ناله ام به هوا رفت.
محو حرم #بهشتی_اش، دل از پرچم عزای روی گنبدش نمیکندم و پلکی هم نمی زدم تا نگاه مهربانش را لحظه ای از دست ندهم که #یقین داشتم نگاهم میکند! هردو دستم را به سینه گذاشته و تا جایی که نفسم بر می آمد، به #عشقش #ضجه می زدم و از اعماق قلب عاشقم صدایش می کردم. بانگ «لبیک یا حسین!» #جمعیت را می شنیدم و دست هایی را که پس از هزاران سال به نشانه یاری پسر پیامبر بالا رفته و رو به گنبدش پر می زد، میدیدم و من
سرمایه ای برای اینچنین جانبازی های #عارفانه_ای نداشتم که تنها #عاجزانه گریه می کردم و نمی دانستم چه بگویم که فقط به زبان بی زبانی ناله می زدم.
#دلم می خواست تا پای حرمش به روی قدم های زخمی ام که نه، به روی #چشمانم بروم که حالا جام سرریز عشقش در جانم پیمانه شده و می دیدم #حسین با دل ها چه می کند و باور کرده بودم هرچه برایش سر و جان بدهند، کم داده اند که چنین معشوق نازنینی شایسته بیش از اینهاست! بنده ای که در راه #دفاع از دین خدا، همه دارایی اش را #فدا کرده و در اوج تسلیم و رضایت، نه تنها از #جان خود که از دلبستگی به تک تک عزیزانش بگذرد و یکی را پس از دیگری در راه خدا عاشقانه به #قربانگاه بفرستد و باز به قضای الهی راضی باشد، #سزاوار بیش از اینهاست!
دیگر بیش از این #تاب دوری از حرمش را نداشتم و مرغ پریشان دلم به سمت صحن و سرایش پر می کشید و صد هزار حسرت که پهنه #بین_الحرمین از خیل #عشاقش بند آمده و دیگر برای من بی سر و پا مجال رفتن نبود! ولی جان همه عالم به فدای #کرمش که از همین راه دور، نگاهم می کرد و در پاسخ مویه های غریبانه ام، چنان دستی به سرم می کشید که دلم #آرام می شد و چه آرامشی که در تمام #عمرم تجربه اش نکرده و حالا داروی شفابخش همه غم هایم ذکر «حسین!» بود و چه شبی بود آن #شب_جمعه که سر به دیوار حرم حضرت ابالفضل(ع)، تا سحر میهمان نگاه مهربان امام حسین بودم.
ادامه دارد...
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_چهل_و_دوم گاهی #جمعیت تکانی می خورد و به سختی قدمی #پیش
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_چهل_و_سوم
تا اذان #صبح چیزی نمانده و هنوز آشوب عاشقانه #عشاق حسین(ع) به #آرامش نرسیده و من بی آنکه لحظه ای به خواب رفته باشم، با امام شهیدم، راز و نیاز می کردم. حالا در مقام یک مسلمان اهل سنت، نه تنها برایم عزیز و محترم بود که #معشوق قلب بی قرارم شده و به پیروی از امامتش افتخار میکردم که شبی را با حضور بهشتی اش سحر کرده و بی خیال های و هوی دنیا و بی خبر از همسر و #همراهانم، به هم صحبتی کریمانه اش خوش بودم.
ساعتی می شد که آسمان #کربلا هم دلتنگ حسین(ع) شده و در سوگ شهادت غریبانه اش، ناله می زد و گریه می کرد تا پس از قرن ها، #زمین کربلا را از خجالت آب کند و روی زمان را شرمنده که
#طفل شیرخوار خاندان پیامبر(ص) در همین صحرا با لب تشنه به #شهادت رسید و ندای «العطش» کودکان حسین همچنان دل آب را آتش می زد و من به پای همین روضه های جگرسوز تا سحر #ضجه زدم و عزاداری کردم تا طنين «الله اکبر» در آسمان قد کشید و چه شوری به پا کرد که امام حسین(ع) به بهای برپایی #نماز، در این سرزمین مظلومانه به شهادت رسید.
نماز #صبح را با همان حال خوشی که پرورگارم #عنایت کرده بود، خواندم و باز محو تماشای خورشید #درخشان کربلا، به دیوار حرم حضرت ابالفضل (ع) تکیه دادم و غرق #احساس خودم، به حرکت پیوسته #زائران نگاه می کردم.
حتی بارش شدید #باران و هوای به نسبت #سرد سحرگاهی هم شور و حرارت این عاشقان کربلا را خنک نمی کرد که در مسیر بین الحرمین #پریشان می گشتند و گاهی به هوای این حرم و گاهی به #حرمت آن حرم بر سر و سینه می زدند. زیر سقف یکی از کفشداری های زنانه حرم حضرت عباس (ع) #پناه گرفته بودم تا کمتر خیس شوم، ولی آنجا هم جای نشستن نبود که دو ردیف پله و راهروی کفشداری هم مملو از زنان و کودکانی بود که شب را همینجا سحر کرده و حالا از خستگی به
خوابی سبک فرورفته بودند.
به چهره های پاک و #معصومشان نگاه میکردم و دیگر می فهمیدم چرا این همه به خودشان #زحمت می دهند تا برای امام حسین ایم عزاداری کنند که پسر فاطمه نام #عزیزتر از این حرف هاست! حالا من هم هوای پیراهن سیاه و رخت عزایش را کرده و #دلم می خواست نه فقط در و دیوار خانه ام که همه حریم دلم را به #مصیبت شهادت سید الشهدا پرچم عزا زده و تا نفس دارم به عشقش عزاداری کنم!
حالا ایمان آورده بودم که این شب رؤیایی در این سرزمین #بهشتی، اجرکریمانه ای بود که پروردگارم در عوض #شفای مادرم، به پاس گریه های شب قدر امامزاده به من عنایت کرده و امام زمان اسلام به دستان مبارکش امضاء نموده بود تا در چنین شبی بر پسر پیامبر وارد شده و #میهمان کربلایش باشم و حالا چه خستگی شیرینی بر تنم مانده بود که سرم را به دیوار حرم حضرت اباالفضل نهادم و همچون کودکی که در دامان مادرش به آرامشی #عمیق رسیده باشد، چشم در چشم گنبد حرم امام حسین (ع) به خوابی #خوش فرو رفتم.
ادامه دارد...
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_چهل_و_سوم تا اذان #صبح چیزی نمانده و هنوز آشوب عاشقانه
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_چهل_و_چهارم
از لحن لرزانی که اسمم را آهسته تکرار می کرد، #چشمانم را گشودم و هنوز رو به حرم امام حسین (ع) بودم که از میان مژگان نیمه بازم، خورشید #عشقش درخشید و دلم را غرق محبتش کرد که باز کسی #صدایم زد: «الهه...» همان طور که سرم به دیوار حرم بود، صورتم را چرخاندم و #مجیدم را دیدم که پایین پله های کفشداری با پای برهنه، روی زمین #خیس ایستاده و چشمان آشفته و بی قرارش به انتظار پاسخی از من، پلکی هم نمی زد.
همچنان #باران می بارید که صورت و لباسش غرق آب و #گل شده بود، موهای خیسش به سرش چسبیده و هنوز باقی مانده اثر گِل عزای امام حسین (ع) روی فرق سرش خودنمایی می کرد. در تاریکی دیشب او را #گم کرده و حالا در روشنی طلوع خورشید، برابرم ایستاده و میدیدم با اینکه الهه اش را پیدا کرده، هنوز همه تن و #بدنش می لرزد و نمی دانم چقدر نگاهش به دنبالم #پرپر زده بود که چشمانش گود افتاده و بر اثر گریه و بی خوابی به #خون نشسته بود
کمی خودم را جابجا کردم و نمی خواستم #بانوانی که کنارم به خواب رفته بودند، بیدار شوند که #زیرلب زمزمه کردم: «جانم...» و مجید هم به خاطر حضور #زنان و کودکانی که روی پله ها خوابیده بودند، نمی توانست بالا بیاید که از همانجا سر به شکایتی عاشقانه نهاد: «تو کجا رفتی #الهه؟ به خدا هزار بار #مردم و زنده شدم! به خدا تا صبح كل کربلا رو #دنبالت گشتم! هزار بار این حرم ها رو دور زدم و پیدات نکردم...»
و حالا از #شوق دیدار دوباره ام، چشمان کشیده اش در اشک دست و #پا می زد که با نگاهش به #سمت حرم امام حسین پر کشید تا آتش مانده بر جانش را با جانانش در میان بگذارد و من با #نگاهم به خاک قدم هایش افتادم و جگرم آتش گرفت که با این پای برهنه تا صبح در خیابان ها #میدویده و حالا میدیدم انگشتان پای او هم مجروح شده که با لحنی #معصومانه پاسخ دادم: «من همون ورودی شهر شماها رو گم کردم! خیلی دنبالتون گشتم، ولی پیداتون نکردم. تا این جا هم با #جمعیت اومدم...»
و دلم می خواست با #محرم اسرار دلم بگویم دیشب بین من و معشوقم چه گذشته که #چشمانم از عشقش درخشید و با لحنی لبریز از لذت #حضور سید الشهداء هم #مژده دادم: «مجید! دیشب خیلی با امام حسین (ع) حرف زدم، تو همیشه میگفتی باهاش #درد دل میکنی، ولی من #باور نمیکردم... ولی دیشب باهاش کلی درد دل کردم...»
و مجید مثل این که #تلخی و پریشانی این شب #سخت و طولانی دوری از من را به حلاوت حضور امام حسین بخشیده باشد، صورتش به خنده ای #شیرین گشوده شد و دستش را از همان پایین پله ها به سمتم دراز کرد تا یاری ام کند از جا بلند شوم.
انگشتانش از بارش باران #خیس بود و شاید هنوز از ترس از دست دادنم، می لرزید که به قدرت مردانه اش #بلند شدم و شنیدم تا می خواست مرا بلند کند، زیرلب زمزمه می کرد: «یا علی!» که من هم زبان به ذکر «یا علی!» گشودم و #عاشقانه قد کشیدم. با احتیاط از میان ردیف زنان و کودکانی که روی پله ها استراحت می کردند، عبور کردم و همچنان که دستم میان دست مجید بود، قدم به زمین خیس کربلا نهادم و دیگر #نگران گذشتن از میان خیل #نامحرمان نبودم که شوهر شیعه ام برایم راه باز می کرد تا همسر اهل سنتش را به زیارت حرم امام حسین بین ببرد.
ادامه دارد...
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر) #قسمت_چهل_و_چهارم از لحن لرزانی که اسمم را آهسته تکرار می کرد
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_پنجم (آخر)
#قسمت_چهل_و_پنجم (آخر)
از ترنم ترانه ای #لطیف چشمانم را میگشایم و #دختر نازنینم را می بینم که کنارم روی تخت به ناز خوابیده و به نرمی دست و #پا می زند و لابد هوای آغوش #مادرش را کرده که با صدای زیبایش، زمزمه می کند تا بیدار شوم. با ذکر «یا علی!» نیم خیز شده و همانجا روی تخت می نشینم، هر دو دستم را به سمتش گشوده و بدن سبک و کوچکش را در آغوش میکشم.
حالا یک #ماهی می شود که خدا به برکت زیارت اربعین سال گذشته، به من و مجید #حوره_ای دیگر #عطا کرده و ما نام این فرشته بهشتی را به حرمت حوريه #خیمه_گاه حسین، رقیه نهاده و وجودش را نذر نازدانه سید الشهدا (ع) کرده ایم.
رقیه را همچنان در #آغوشم نوازش میکنم و روی #ماهش را می بوسم و می بریم که مجید وارد اتاق می شود و با صورتی که همچون #گل به رویم می خندد، سلام می کند. باز ایام اربعینی دیگر از راه رسیده که شوهر شیعه ام لباس #سیاه به تن کرده و امسال نه تنها مجید که من اهل سنت هم از شب اول #محرم به عشق امام حسین ع لباس عزا پوشیده و پا به پای آسید احمد و مامان #خدیجه، خانه ام را پرچم عزا زده ام که حالا پس از هزاران سال و از پس صدها #کیلومتر فاصله، او را ندیده و عاشقش شده ام! که حالا میدانم عشق حسین (ع) و عطش عاشورا با قلب سنی همان می کند که با جان #شیعه کرده و ایمان دارم این شور به پا خاسته در جان عشاق، جز به شعار #عاشقی عیان نشده و ارمغانی جز تقرب به خدا و تبعیت از دین خدا ندارد.
هر چند به هوای رقیه نمی توانیم در مراسم #اربعین امسال، رهسپار #کربلا شویم و از قافله #عشاق جا مانده ایم، اما قرار است امروز به بهانه بدرقه آسید احمد و خانواده اش تا خروجی بندر برویم و رایحه حرم امام حسین (ع) را از همین مسیری که به کربلا می رود، استشمام کنیم.
#مجید رقیه را از آغوشم می گیرد تا آماده بدرقه عشاق #اربعین شوم و با چه شیرین زبانی پدرانه ای با دخترش بازی میکند و چه #عاشقانه به فدایش می رود که رقیه هم برکت کربلاست...
پایان💐
#جان_شیعه_اهل_سنت
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
باسلام و عرض ادب خدمت دوستان همراه
امیدوارم حال خودتون و دلتون خوب باشه....
خب باتوجه به اینکه رمان بدون تو هرگز تمام شده، رمان جدیدی رو اِن شاءالله از امروز تقدیم میکنم.
داستان توسط نویسنده در حال انتشار هست لذا فعلا نسخه pdf ندارد.
این رمان، عاشقانه ای است در مرز ایران و عراق....
پ.ن: در پاسخ به پرسش مخاطبین عزیز، با هدف نشر حداکثری آثار مربوط به #جبهه_مقاومت، بازنشر داستانهای خانم #فاطمه_ولی_نژاد نویسنده آثار جبهه مقاومت، به اجازه ایشان به هرصورت و با هر لینکی مجاز است.
در گذشته داستان های #تنها_میان_داعش، #دمشق_شهر_عشق و #جان_شیعه_اهل_سنت که تقریبا ۱ سال و خورده ای طول کشید که اینجا منتشر کردم و داستان کوتاه شبی در سوریه، از این نویسنده تقدیمتان شده بود
آسید احمد:
بیا از امشب دیگه گناه نکن! بیا به خاطر آقا دیگه گناه نکن! از امشب هر وقت خواستی گناه کنی، فکر کن امام زمان(عج) بابت این گناه تو، از خدا خجالت میکشه! فکر کن آقا باید به خاطر گناه تو کلی گریه کنه تا خدا تو رو ببخشه!
✍برشی از رمان #جان_شیعه_اهل_سنت/ص۴۹۰
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊