eitaa logo
منهاج نور
156 دنبال‌کننده
2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
ارتباط با ادمین 💐تبریک و تهنیت به مناسبت دهه کرامت 👌🏻دغدغه های بصیرتی یک دانش پژوه عبایی 📚 @betti_abaei
مشاهده در ایتا
دانلود
نوشته های ناهید: داستان ☺️🍁 پدر و مادر و خواهر و برادرای آرتا با یک ماشین خواهر بزرگش با شوهر و بچه هاش با یک ماشین و منو و ندا و آرتا عقب ماشین بابا نشستیم رفتیم بطرف گنبد ... وقتی وارد‌ منطقه ی مازندران شدیم ..من از زیبایی اونجا به وجد اومده بودم .. بهار بود همه چیز طروات تازگی خاصی داشت .. تا اون زمان ما همیشه فکر کرده بودیم شمال ؛؛ یعنی رفتن کنار دریا ..باور کردنی نبود این همه زیبایی .. مدام این جمله رو تکرار می کردم اینجا ایرانه ؟... .ما از میون بهشتی پهناور عبور می کردیم .. دشت های سر سبز و پر گل ...دریا دریا گل قرمز ..بنفش و زرد ...سفید ...نهر های پر آب .. اونقدر همه چیز زیبا بود که نفسم داشت بند میومد .. گاهی پیاده می شدیم و من از شادی دیدن اون مناظر نمی دونستم باید چطور ازش لذت ببرم ... روحم تازه شده بود و نشاط خاصی پیدا کرده بودم ... تازه وقتی به دشت گنبد رسیدیم زیبایی واقعی رو دیدم ... آرتا تعجب می کرد و از اینکه اینقدر سرزمین مادری اونو دوست داشتم ذوق زده بود و برای من از همه جای گنبد کاووس می گفت ... اون گفت : خونه ی پدر بزرگم که ما داریم میریم نزدیک باشگاه سوار کاریه ..اجدا د من از قدیم کارشون پرورش اسب بوده ..و حالا فقط عموی کوچیکم تو این کاره ... پرسیدم : پرورش برای چی ؟ گفت : برای سواری کردن و مسابقه ..ما خودمون هم اسب داریم .. تو مسابقات هم شرکت می کنیم ...فکر کنم عمو الان باید هجده ؛ نوزده تا اسب داشته باشه ...که سه تاشون برای مسابقه هستن .... و یک چیزایی در مورد سوار کاری و خانواده ی خودش گفت که توجه منو کاملا جلب کرده بود .. ندا که وسط ما نشسته بود حوصله اش سر رفته بود و می گفت : بسه دیگه از یک چیز دیگه بگین .. ولی برای من خیلی جالب بود که تا اون زمان با وجود درسی که خونده بودم و دانشگاهی بودم هیچی در مورد مردم کشورم نمی دونستم ..و این به نظرم نکته ی بسیار مهمی بود ... چقدر مردم ما پول خرج می کنن و میرن کشور های دیگه رو می گردن ولی از این بهشت و فرهنگ غنی مردم خودشون خبر ندارن ... بیشتر ذوق داشتم برم و باشگاه سوار کاری رو ببینم ... دیگه شب شده بود که رسیدیم گنبد کاووس ... ولی ما باید مقداری دیگه از شهر دور می شدیم و نزدیک یک روستا به خونه ی پدر بزرگ آرتا که نزدیک اصطبل سوار کاری بود می رسیدیم .... البته می گفت خونه عمو و فامیل هاشون تو شهر هست و الان همه اونجا منتظر رسیدن ما هستن .. این سفر برای این بود که فامیل آرتا ندا رو ببینن .. خوب حتما کسی با من کاری نداشت و می تونستم به راحتی برم و همه جا رو بگردم .... در چوبی کوچکی که سر در بلندی داشت به روی ما باز شد ... اهالی خونه همه با هم به استقبال ما اومدن و دود اسپند و بوی کباب از همون جا بهو مشام می رسید ... شادی می کردن دست می زدن تا از عروس شون استقبال کنن .... دوتا خانم ترکمن و چند تا مرد اومدن بیرون و بقیه تو خونه موندن ...ما رو تعارف کردن باید با یکی یکی رو بوسی می کردیم ... داشتیم با مردمی آشنا می شدیم که از هر لحاظ با هم فرق داشتیم ... ترکمن یعنی یک دنیای دیگه ...وارد که شدیم پدر آرتا ..ما رو برد جلوی ساختمونی که وسط یک زمین سبز و خرم و پر دار و درخت ساخته شده بود .. یک جوی آب از کنارش رد می شد و زمزمه ی دل انگیزی داشت ... پدر بزرگ و مادر بزرگ اونجا کنار تخت های چوبی و فرش کرده با پشتی های ترکمن سمارو و استکان های کمر باریک ..منتظر ما ایستاده بودن .. پدر بزرگش پیر مردی بود با ریش سفیدی که فقط از پایین چونه اش بلند شده بود و نه سیبل داشت و نه بقیه ی صورتش مو .. ردایی نارنجی رنگ به تن داشت و کلاه پوستی سرش گذاشته بود که پشم های اون تا پایین ابرو تو صورتش آویزان بودن .. نمونه کامل یک مرد ترکمن ..و مادر بزرگش با چثه ای کوچک و چشم هایی که در میون چین و چروک صورتش بسته به نظر میومد با خوشرویی از ما استقبال کردن ... .. عموی آرتا معرفی کرد ...آتا و آنه .... من دیدم از گوشه و کنار خونه یک عالم زن و دختر و مرد جوون با خجالت یواش یواش میان بیرون .... و به هر طرف نگاه می کردی چند تا بچه ترکمن می دیدی که با کنجکاوی ما رو تماشا می کردن ... دخترا و زن ها با لباس های گلدار و شال های زیبا ..همه سرحال و سفید و با طراوت؛؛ دور ما حلقه زدن ... چنان به ندا نگاه می کردن که انگارلذت تمام دنیا رو می بردن .... دو تا مرد گوسفند کشتن و خونش رو به پیشونی ندا مالیدن ...... یک مرتبه در باز شد و عموی کوچیک آرتا در حالیکه دهنه ی یک اسب دستش بود اومد تو .... پدرش گفت برادر کوچیکم قلیچ خان هم اومد ... منم مثل بقیه برگشتم ...مرد ترکمن قوی هیکل و با ابهتی بود ...نمی دونم چی شد که همینطور که سلام و احوال پرسی می کرد به صورت من خیره موند ... انگار از دیدن من تعجب کرده بود .....با مردا دست داد و با زن ها احوال پرسی ت
نوشته های ناهید: داستان 💕💕 من فورا رفتم تو آشپزخونه پیش فرخنده ..اون دست منو که استرس گرفته بودم و فکر می کردم الان دعوای مفصلی اینجا راه میفته گرفت و با اشاره منو به آرامش دعوت کرد ... ولی قلبم تند می زد و دستم می لرزید .. می ترسیدم ؛؛چون نمی دونستم بر خورد قلیچ خان چی می تونه باشه ....و از اونجا صداشون رو می شنیدم و قلیچ خان رو می دیدم .. هیچ عکس العملی نشون نداد و به ترکی گفت : خوش اومدین ... آتا همینطور با عصبانیت به ترکی با اون دعوا می کرد و من از گذاشتن کلماتی که بلد بودم کنار هم و حدس هایی که می زدم می فهمیدم بطور کلی تقریبا چی گفته .... با خشم گفت : تو چه حقی داشتی آی جیک رو ناراحت کنی چرا بهش تهمت زدی ؟ به اون چه مربوط که اسب تو مرده ؟ زن بیچاره کور شد از بس گریه کرد ... قلیچ خان خونسرد رفت جلو و گفت : خوش اومدین کاش برای دیدن بود .... آتا داد زد حرف بزن ببینم چرا بهش این تهمت رو زدی ؟ گفت : به شما نمیگم چون نه فایده ای داره نه شما قبول می کنین پس خودم حساب رسی می کنم ... شما مهمون خونه ی منی و پدرم؛؛ هر چی می خواین به من بگین جواب نمیدم .. ولی شما هم دارین جلوی زن من آبرو می برین ... گفت : تو آبروی ما رو می بری خوبه ؟ منم کار تو رو کردم ...بگو چه دلیلی داشتی که گفتی آی جیک اسب تو رو کشته ؟ حرف بزن تا بیشتر عصبانی نشدم ... اون زن از صبح تا شب تو اون خونه زحمت می کشه اون همه برای عروسی تو کار کرده حالا این دستمزدشه ؟ قلیچ خان سکوت کرد .. آتا باز داد زد بگو اگر حرفی داری الان بزن که منم بدونم ... قلیچ خان گفت : حرفی ندارم ..؛؛به شما ندارم ؛؛..چون بارها شنیدین و اثری ندادین .. حالا نمی خوام چیزی بگم ..خودم سر از قضیه در میارم ..شما دخالت نکن . آتا از جاش بلند شد و با خشم چیزایی گفت که من چند کلمه شو بیشتر نفهمیدم .. زنت ..آبروی ترکمن ؛ و سواری تو دشت رو شنیدم و اینطوری حدس زدم که به قلیچ خان می گفت زنت رو برای سواری بردی تو دشت و آبروی هر چی ترکمن بوده بردی ... چون قلیچ خان سینه جلو داد و گردنشو راست کرد و ؛ جواب داد .من با زنم هر کجا بخوام میرم و هر کاری خواستم می کنم .. آغشام گلین سوار اسب میشه؛؛ همه بدونین من اینو می خوام .... آتا عصاشو دو بار کوبید زمین و چیزی گفت که من اصلا سر در نیاوردم ... و رفت به طرف در .. فورا اومدم بیرون وگفتم : آتا خواهش می کنم بمونین ... اینطوری از اینجا نرین گفت : کار دارم بابا؛؛ شما کمی قلیچ خان رو نصیحت کن که اینقدر مغرور نباشه .. بهش بگو توام روزی پیر میشی و پسرت برات گردن راست می کنه ... و از در رفت بیرون من به قلیچ خان نگاه کردم انگار اتفاقی نیفتاده دنبالش رفت و به من گفت : آتا رو برسونم و برگردم ... گفتم : باشه عزیزم ..برو ... یکساعت طول کشید تا برگشت و منو فرخنده همینطور با اشاره و شکسته بسته همدیگر رو دلداری می دادیم اونم مثل من نگران بود و برای اولین بار فهمیدم دل پر خونی از دست آی جیک داره .. قلیچ خان وقتی برگشت تازه عصبانی بود و خونسردی خودشو از دست داده بود بدون شام و بی اینکه یک کلام حرف بزنه رفت خوابید ... منم خسته بودم .. فورا کنارش دراز کشیدم ...ولی جرات هیچ حرکتی رو نداشتم می ترسیدم دق و دلشو سر من خالی کنه ..... اون دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد ... منم دستم رو تا کردم و گذاشتم زیر سرم و بهش خیره شدم ... ولی متوجه من بود؛چون کمی بعد یک لبخند زد و برگشت طرف من ؛ دستشو باز کرد و منو گرفت تو آغوشش .. همینطور که سرم رو سینه اش بود .. گفتم : می خوام برم تهران ..انگار شوک بهش داده بودم ..پرسید چرا ؟ گفتم : من برای تو غریبه ام ..برم تا مشکلت رو حل کنی جلوی من بد میشه آبروت میره ... زن نباید راز دل مرد رو بدونه .... محکم تر منو گرفت و گفت : نزن گلین ..این حرفا رو نزن ...تو غریبه نیستی جون منی .. من ازت مراقبت می کنم که فکرت خراب نشه تو ی این شهر جز من کسی رو نداری .. نمی خوام فکرت رو در گیر کنم ..اگر بهت بگم خیلی روحت آزار می ببینه ....بد بین میشی ؛؛ وسواس می گیری؛؛ گفتم : قبول داری که الان بیشتر دارم فکر و خیال می کنم ؟هر چیزی هست مال هر دوی ماست ..یا می تونم کمکت کنم یا همدلت میشم ... واقعا دیگه دلم می خواد بدونم آی جیک با تو چیکار کرده ؟ که اینقدر ازش دلتنگی ... گفت : یک روز بهت میگم ..شایدم مجبور نباشم ولی دردی تو سینه ی منه که درمون نداره ... نباید از این لب بیرون بیاد ..وگرنه خون به پا میشه ..... گفتم : بمیرم برای دلت ..کاش می دونستم ...ولی قلیچ خان؛؛ عزیزم کی امروز به آتا خبر داده که ما رفتیم دشت .... گفت : هر کس بوده منظور بدی نداشته تو به آلا بای شک کردی ؟ ولی من ندارم اون از دل و جون برای من کار می کنه و حقوق زیادی هم نمی گیره .. فقط به عشق من میاد سر کار .. اگر اون نبود من نمی تونستم به کارام برسم امینِ منه
رمان های ناهید داستان_آوای_بیصدا  🌾 هر سه تا خانم جلو و مهران در حالیکه لبخندی روی لب داشت و می شد استرس رو در رفتارش دید پشت سرشون وارد ویلا شدن و بابا ازشون استقبال کرد. مهی وسط هال وارفته بود و انگار دلش نمی خواست جلو بره منم کنارش ایستاده ام و هر کاری اون می کرد منم انجام می دادم، در حالیکه نمی فهمیدم از چی این همه ناراحته، با بی میلی باهاشون سلام و احوالپرسی کرد، مهران تند و تند و با هیجان  همه رو بهم معرفی کرد، مادرم، مهین خانم.  خواهر بزرگم و مهتاب خواهر کوچکم، با اجازه خواهر وسطی و برادرم هم دارم که متاسفانه نتونستن خدمت برسن، و در حالیکه چند بسته کادو پیچ شده و یک سبد گل که معلوم بود از بهترین گلفروشی تهران تهیه شده چون هنوز شاداب و سرحال بود و یک جعبه شیرینی رو گذاشتن روی میز. مهی بدون اینکه حرفی بزنه رفت توی آشپزخونه، ولی من واقعاً بلاتکلیف مونده بودم و نمی دونستم چیکار کنم تا از نگاه های کنجکاوانه ی اون سه زن که از سر تا پای منو برانداز می کردن در امان بمونم، آروم نزدیک بابا نشستم در حالیکه یک خنده ی مصنوعی روی لبم ماسیده بود. بابا و مهران سعی می کردن جو موجود رو گرم نگه دارن، خوب اولین چیزی که در این طور مواقع حرفش پیش میاد آب و هواست، مهران می گفت: شمال خوب سرد شده می تونم بگم از دفعه ی قبل که اومدم ده درجه سردتر شده، بابا گفت: آره من صبح که رفتم جلوی ویلا رو بشورم واقعاً سردم شده بود هوا هم که ابریه،  وقتی خورشید نباشه بیشتر آدم احساس سرما می کنه، و این بحث رو ادامه دادن چون اون زمان نمیشد حرف دیگه ای زد و کماکان من در معرض نگاه اون سه زن بودم، بالاخره مهران حرف رو عوض کرد و گفت: ایرج جان می دونی هر سه خواهر من معلم هستن؟ مهین خانم ابتدایی درس میدن و چهار تا بچه دارن مینا خواهر وسطم راهنمایی و یک دونه دختر داره و مهتاب خانم ما هم یک دونه پسر داره و ایشون دبیرستان درس میدن، فکر کنم اگر خواهر چهارمی هم داشتم حتما دانشگاه درس می داد، بابا یک طوری که انگار خیلی براش مهم بوده و خوشحال شده گفت به به، چه عالی از این بهتر نمیشه، و شروع کرد از فواید معلم بودن حرف زدن، و من فکر می کردم اون فقط داره یک چیزی میگه تا کار مهی رو که رفته بود توی آشپزخونه و بیرون نمی اومد پوشش بده. مادر مهران زن چاق و خوش صورتی بود و به اصطلاح پا به سن گذاشته، ولی سر حال بود و به نظر میومد مثل مهران شوخ و بذله گو باشه، قد نسبتا کوتاهی داشت، و کلا خانواده ی زیاد قد بلندی نبودن، بی مقدمه از من پرسید: شما چند کلاس سواد دارین؟ هر دوتا دخترش و حتی مهران یکه خوردن و دختر کوچکتر فوراً حرف اونو اصلاح کرد و با خنده گفت: ببخشید منظور مامان اینه که تحصیلات شما در چه پایه ای هست؟ مهران بلند خندید و گفت: مامانم می خواد بدونه سواد داری یا بیسوادی؟ توام بگو دستمال من زیر درخت آلبالو گمشده، و در حالیکه همه به خنده افتاده بودن گفتم: امسال  دیپلم گرفتم خانم، ولی دانشگاه قبول نشدم، سری تکون داد و گفت: قبول میشی، قبول میشی، دیر نشده، هر چی خواست خدا باشه. بابا گفت: آوا جان برو به مادرت کمک کن، ببین چیکار می کنه زودم اون چایی رو بیارین، که از راه رسیدن و خسته هستن.  و خودش بلند شد و در حالیکه زیر دستی ها رو می گذاشت گفت: بفرمایید دهنتون رو شیرین کنین تا چای برسه وقتی رفتم توی آشپزخونه دیدم مهی اخمهاشو در هم کشیده و روی صندلی نشسته  گفتم: چی شده چرا چای نمیارین؟ گفت: خاک بر سرت کنن نشستی اونجا داری هرته کرته می کنی؟ تو می خوای بری با اینا زندگی کنی؟ گفتم: مهی الان وقت این کارا نیست مگه چی میشه؟ چه عیبی دارن؟ مهی تو رو خدا آبروریزی راه ننداز، اگرم ما نخوایم باید رفتارمون درست باشه، پاشو تو رو خدا، فقط یک بار توی زندگیت باب میل من رفتار کن، بیچاره ها این همه راه رو اومدن، خواستگار نباشن مهمون که هستن. گفت: آوا؟ توام بیا یک بار با من لجبازی نکن، مهران به درد تو نمی خوره. گفتم: خب حالا همین الان که نیومدن منو ببرن؛ اینطوری که مادرش چپ چپ به من نگاه می کرد فکر نکنم از من خوششون اومده باشه. گفت: برو بابا تو چقدر ساده و احمقی اون مهران مارموز همه رو راضی می کنه. گفتم: مهران هیچ عیبی نداره خیلی هم خوبه، من اصلاً همیشه دلم می خواست با یک مرد خیلی بزرگتر از خودم ازدواج کنم، مهی تو رو خدا بیا بریم، بد میشه ها، با ناراحتی گفت: آخه تو اصلاً فکر هم توی سرت هست؟ که فکر کرده باشی با مرد بزرگتر از خودت ازدواج کنی؟ چرا دروغ میگی؟ خاک بر سرت کنن حالا به حرفم گوش نکن، یک روزی به حرفم می رسی که نه راه پس داری نه پیش، برو به جهنم خلایق هر چی لایق، از اولم می دونستم تو اگر یک معتاد مفنگی هم میومد خواستگاریت قبول می کردی اراده که از خودت نداری، دست و پام می لرزید و هر چی مهی بیشتر مخالفت می کرد بیشتر منو سر لج مینداخت، دیگه واقعاً نمی
منهاج نور
📙قصه‌ی امروز 📙 #داستان_آموزنده 🔆راهى نو براى يافتن خر 🍃🍂ابو الحسن بوشنجى، از جوانمردان خراس
نوشته های ناهید: 🙎🏻‍♀️ گفتم : خانم تو رو خدا از من چی می خواین من کار بدی کردم ؟ گفت : نه ؛ نه تو چند سال داری ؟ گفتم : پونزده سال ؛ گفت : اسم مادرت چیه ؟ الان با شما اومده ؟ گفتم : اسم مادرم انیس بود ولی فوت کردن خیلی سال پیش ؛ گفت : تو مطمئنی که اسم مادرت انیس بود ؟ گفتم : بله خانم مگه میشه اسم مادرم رو ندونم ؛ گفت : با من بیا یک جیزی بهت نشون بدم ؛ و رفت سر کمد بزرگ و شیکی که در های کنده کاری شده ای داشت وروی  یک لنگه از درهاش یک آینه بود  ؛ وقتی باز شد من خودمو دیدم  ؛ هنوز اون کت و شلوار مردونه تنم بود لبخندی به خودم زدم و فکر کردم من یک روز هنربیشه ی بزرگی میشم ؛ نگاهی به وسایل گرونقیمت اون اتاق انداختم و بی اختیار با خونه ی خودمون مقایسه کردم وزیر لب گفتم اون موقع  از همین خونه ها برای خودم می خرم ؛ که اون زن از توی کمد آلبومی رو بیرون آورد ا دستی لرزون و حالتی مضطرب  یک عکس از لاش در آورد و گرفت طرف من ؛ و گفت : دختر جون خب نگاه کن ببین این کیه ؟ نگاه کردم عکس محوی از یک دختر جوون بود کنار یک درخت ایستاده بود و درست صورتش معلوم نبود  گفتم : نمی دونم خانم ؛ من باید بدونم ؟ گفت خب نگاه کن این مادر تو نیست ؟ خندم گرفت و گفتم : مادر من ؟ عکسش پیش شما چیکار می کنه ؟ گفت : خوب گوش دختر جون ببین به مادرت شباهت نداره ؟ درست معلوم نیست ولی مادر من این شکلی نبود ؛ نگاهی به سرتا پای من کرد و گفت : ای خدا ؛ ولی تو درست شکل اونی وقتی کلاهت رو برداشتی و موهات رو ریختی دورت ؛ درست حالت اونو داشتی من این منظره رو بارها ازش دیده بودم ؛  درست سیبی که از وسط نصف کرده باشی ؛ یک مرتبه در اتاق باز شد و همون جوون و یک مرد میون سال هراسون وارد شدن مرد میون سال با اعتراض گفت : مادر ؛ مادر شما باز دارین چیکار می کنین ؛ زن با صدای بلند گفت برین بیرون شما ها دخالت نکنین من می دونم این دختر شهدخت منه می دونم ؛درست شکل خودشه ؛ درست نیگاش کنین ؛  من چند قدم رفتم عقب و احساس کردم درست فهمیدم و اون زن واقعا دیوانه اس  ؛ مرد گفت : میشه تمومش کنین ؛همه منتظر شما هستن  دارین آبروی منو می برین ؛ توام برو دختر به کارت برس ؛ زن گفت : نه وایسا من هنوز یک چیزایی رو نفهمیدم بزارین ازش بپرسم می خوام بدونم مادرش کی بوده ؛ مرد گفت :  مادر خواهش می کنم بسه دیگه کفر منو در نیارین این چیزی که میگین محاله آخه با این سر و وضع شما از کجا فهمیدین که این دختر شهدخته ؟ محاله ؛ محال اینو توی سرتون فرو کنین و دیگه  دست از این کاراتون بردارین ؛  دختر چرا هنوز نرفتی مگه  بهت نگفتم برو ؛ برو بیرون  ؛ و من با عجله از اتاق زدم بیرون و در حالیکه کلی خجالت می کشیدم از همون جایی که رفته بودم برگشتم ؛ آقام که  بی قرار نزدیک حوض ایستاده بود  تا منو دید اومدجلو و دست انداخت دور گردنم و همینطور که منو با خودش می برد پرسید :چرا باهاش رفتی باهات چیکار داشت ؟ تو رو کجا برد؟ ازت چی می خواست ؟ گفتم :هیچی بابا ؛ ولش کن منم  نمی دونم ازم چی می خواست  حرفای عجیب و غریب می زد فکر می کنم دیوانه بود . من حرفای اون زن رو جدی نگرفتم و برای همین اصلا فرصت هم نشد که برای آقام تعریف کنم چون وقتی وارد اتاق شدیم دیدم کلی غذا های جور و واجور روی میزه و منم بشدت گرسنه بودم ؛ اونشب با خوردن اون همه کباب و جوجه کباب  و دسر های رنگ و وارنگ و خوشمزه تا سوار درشکه شدیم روی بازوی آقام خوابم برد و دیگه یادم نمیاد کی پیاده شدیم و کی به رختخواب رفتم . روز بعد جمعه بود و بعد از مدت ها قرار بود که آقام سر کار نره وتا دیر وقت خوابیدیم  ؛ خب شب قبل هم پول خوبی گیرمون اومده بود و خیال آقام راحت بود. بیست و ششم شهریور بود هوا داشت رو به خنکی میرفت . از صدای بارون تندی که به آب حوض می خورد و آبی که از نادون پایین میومد بیدار شدم و سرمو از روی بالش بلند کردم و آقام رو دیدم که کنار سفره ناشتایی نشسته بود و منتظر بیدار شدن من بود  ؛ بوی جای دم کشیده فضای خونه رو پر کرده بود  گفتم : سلام آقاجون ساعت چنده ؟ببخشید زیاد خوابیدم  گفت : نُه نشده ، منم خواب بودم تازه بیدار شدم عمدا سر و صدا نکردم که تو بیدار نشی  ؛حالا خوب خوابیدی ؟  گفتم :آره خیلی خسته بودم ؛ گفت : دورسرت بگردم دیشب شاهکار کردی من که انگشت به دهن حیرون موندم تو چطوری این نمایش رو حفظ کردی که من نفهمیدم ؛اونوقت با چه ماهرتی تنهایی نقش چهار نفر رو بازی کردی ؛  دیشب که  مادر دکتر خانلری تو رو با خودش برد فکر کردم می خواد بهت یک پاداش درست و حسابی بده نگفتی با تو چیکار داشت ؛ بلند شدم و همینطور که رختخوابم رو جمع می کردم گفتم , ای آقاجون بلا فکر کردی بهم پول داده من از شما پنهون کردم  ؟ نه بابا بهتون گفتم که زنه دیوونه بود رفتار غیر عادی داشت . وقتی دوتایی ناشتایی می خوردیم پرسیدم آقاجون شم
نوشته های ناهید:   🟢⚪️ گفتم : تو نمی دونی  من چم شده ؟ ؛آقا یجیی  بابام مرده ؛ اینو که می فهمی ؟ می خوام ببینم اگر خدای نکرده بابای تو اینطور شده بود حال منو نداشتی ؟ تو می دونی که آقاجونم از همه ی دنیا برام عزیز تر بود پس چی رو نمی فهمی ؟ یکم صداشو برد بالا و گفت : پریماه راست بگو رجب با تو چیکار کرد ؟ چند بار اومده بود سراغت ؟ به اطراف نگاه کردم کسی توی کوچه نباشه ؛ با حرص برگشتم و رفتم توی حیاط و اونم دنبالم اومد و داد زدم تو خیلی بی شعوری , خیلی  احمقی این چه سئوالیه از من می کنی منو نمیشناسی ؟  وسط کوچه داری چی از من می پرسی ؟ وای دارم دیوونه میشم ؛ اصلا بگو چی شنیدی که اینطوری داری بامن حرف می زنی ؟ گفت :پریماه تو رو خدا بهم بگو اونشب عمو رجب رو توی اتاق تو دیده بود ؟ گفتم : خفه شو دهنت رو ببند ؛ کی همچین غلطی کرده ؟ دستشو گذاشت روی سرشو و با بی تابی گفت :  خانجون میگه اونشب عمو رجب رو در اتاق تو دیده خوب تو جای من باشی چی فکر می کنی ؟ گفتم :من جای تو بودم دهن گشادم رو باز نمی کردم و هر چی دلم خواست بگم ؛  ای لعنت به شما ها لعنت به این دهنتون که بسته نمیشه ؛ اینقدر حرف پشت سر ما نزنین بس کنین دیگه چی می خواین از جون مون ؛ و کتاب هامو پرت کردم توی حیاط و با همون غیظی که داشتم رفتم به طرف خونه ی عمو ؛ اونقدر از دست خانجون عصبانی بودم که دست از جونم  شسته بودم ؛ در نیمه باز بود با لگد زدم و بازش کردم و رفتم به طرف ساختمون ؛ یحیی دستپاچه شده بود ودنبالم دوید و بازومو گرفت و  گفت :  نرو؛ کجا میری می خوای چیکار کنی ؟ بین خودمون حلش می کنیم ؛ پریماه صبر کن : با هم حرف بزنیم ؛ بازومو به زور از دستش کشیدم  به راهم ادامه دادم گفت : وایسا دیگه اونا نمی دونن که من گوش ایستادم ؛ با تندی گفتم : تو غلط کردی که حرفی رو که درست نشنیدی آوردی به من تحویل میدی من باید بدونم توی این خونه چه حرفایی برای من در آوردین ؛ و از پله ها رفتم و بالا و خودمو  رسوندم به خانجون که با عمو و زن عمو نشسته بودن کفشم رو در آوردم دستم رو زدم به کمرم و  با تندی گفتم :دست شما که بزرگتر ما هستین درد نکنه ؛ ممنون خانجون از این همه محبتی که به من دارین خوب شد آقاجونم مُرد و این روزا رو ندید ؛ خیلی خوب به وصیت آقاجونم عمل کردین  ؛ حالا فهمیدین که چرا به من یک الف بچه اعتماد کرد و به شما نکرد ؟ الان اینا در مورد من چی فکر می کنن ,  این آقا یحیی اومده و منو باز خواست می کنه ؛ دارم به همه ی شما میگم ؛ من اونشب اصلا کسی رو ندیدم و با صدای آقا جونم بیدار شدم خانجون شما دیدن که من می پرسیدم دزد اومده ؟ نپرسیدم؟ شما اونشب چیزی در من دیدن که حاکی از این باشه که از چیزی خبر داشته باشم ؟نپرسیدم  آقاجون دنبال کی می گردین ؟ گفتم یا نگفتم ؟ خانجون با تندی داد زد صداتو بیار پایین پریماه داد نزن  ؛ منم همینو گفتم چیز دیگه ای نبود ؛ چرا به خودت برداشتی ؟ گفتم : مگه قرار نبود شما به کسی نگین چرا نمی تونین جلوی دهنتون رو بگیرین ؟ من باید از شما تربیت و انسانیت یاد بگیرم الان شما به من که نوه ی شما هستم چی یاد دادین ؟ خوب یا بد آقاجونم نمی خواست کسی بدونه چرا گفتین , چرا ؟ جواب بدین ؛ در همین موقع مامان سراسیمه وارد شد و گفت : چی شده مادر ؟ ماجرا چیه تو چرا عصبانی هستی , گفتم : آقا یحیی سر صبح جلوی منو گرفته که رجب با تو چیکار کرده ؟ این حرف برای من یعنی مرگ اینو می فهمیدن دارین با زندگی من بازی می کنین ؟ عمو گفت : پری جان تو اشتباه می کنی عمو جون آروم باش بیا بشین حرف بزنیم ما که غریبه نیستیم من جای بابای توام ؛خانجون منظور بدی نداشت می خواست بین ما رو بگیره و بگه که شما ها برای چی این همه ناراحت هستین ؛آخه  هفتم گذشته تو هنوز داری گریه می کنی و مدرسه هم نمیری خب آدم با خودش هزار فکر می کنه ؛ داد زدم وگفتم :واقعا براتون عجیبه ؟ که من  برای مردن آقاجونم گریه می کنم ؟؛ برای از دست رفتن سرور و سالار خونه مون ؛ برای کسی که جون و عمر من بود شما ها از خودتون خجالت نمی کشین مگه شما ها فراموش کردین که من و مادرم فراموش کنیم ؟ اصلا مگه میشه یادمون بره این داغ تا ابد به دل ما هست نمی فهمم برای چی این حرفا رو می زنین ؟ با خودتون چی  فکر کردین من برای چیز دیگه ای ناراحتم و مدرسه نمیرم ؟ واقعا که براتون متاسفم از شما انتظار داشتم خان عمو مثل آقام با من رفتار کنین غرور و عزت من براتون مهم باشه فکر نمی کردم که به این زودی ما رو زیر پای خودتون لگد مال کنین ؛ مامان با گریه گفت : خانجون دست شما درد نکنه چی گفتین که بچه ی منو به این حال و روز انداختین ؟ بیا بریم مادر طلا که پاکه چه منتش به خاکه ؛ زن عمو گفت : کوتاه بیاین و بشنین حرف بزنیم اصلا همچین حرفایی نبوده ؛ یحیی هم غلط کرده که به تو این حرفا رو زده و بی خودی  غیرتی ش
خاطرات شهید محسن حججی 🌹از زبان 🌹 تازه خواهرزاده ام را عقد کرده بود. حقیقتش آن اوایل ازش خوشم نمی آمد. حتی یک درصد هم.☹️ و ها مان با هم خیلی فرق داشت.😮 من از این آدم‌های لارج و سوپر دولوکس بودم و از این های حرص درآر. هر وقت می رفتم خانه خواهرم،می دیدمش می آمد جلو، خیلی شسته رفته و پاستوریزه سلام و علیک می‌کرد.😌 دستش روی سینه اش بود و گردنش کج و انگار شکسته.😑 ریش پرپشتی داشت و یک لبخند به قول مذهبی‌ها عرفانی هم روی لبش بود😃 کلا از این فرمان آدم‌هایی که دیدنشان لجن ما جوان های امروزی را در می آورد😬 بعضی موقع ها هم با زنم می رفتم خانه خواهرم. تا زن مرا میدید سرش را می انداخت پایین و همان طور با من و خانمم سلام می‌کرد.😑سرش را یک لحظه هم بالا نمی آورد لجم می گرفت😏 با خودم می‌گفتم مگر زنم لولوخورخوره است که دارد این طور می کند؟😒 دفعه بعد به زنم گفتم: "یک چیزی بنداز سرت تا این مذهبی به تریج قباش بر نخوره و سر مبارکش رو یکم بیاره بالا." زنم گفت: "باشه." دفعه بعد پوشید. 😇 این بار خیلی گرم تر از قبل با من و خانمم سلام و احوالپرسی کرد. اما باز هم سرش پایین بود فهمیدم کلاً حساس است به زن نامحرم.😯😥 چند ماهی از دامادی اش و آشنایی مان گذشته بود توی میدیدمش. دیدم نه آنچنان هم بچه خشکه مقدسی نیست که فکر میکردم.😍 میگوید..می خندد..گرم می گیرد. کم کم خوشم آمد ازش ولی باز با حزب اللهی بودنش نمی‌توانستم کنار بیایم.😖 . یک بار که رفتم خانه خواهرم نشسته بود توی . رفتم داخل. تا من را دید برایم ایستاد و به هم سلام کرد و جواب سلامش را دادم و نشستم کنارش.😌 هنوز یک دقیقه نگذشته بود که آمد تو شش هفت سال بیشتر نداشت بچه مچه بود جلوی پای او هم تمام قد بلند شد و ایستاد🙄😳 گفتم:" آقا محسن راحت باش نمیخواد بلند شی. این بچه هست." نگاهم کرد و گفت: "نه دایی جون. شما ها سید هستید. هستید شما ها روی سر ما جا داری احترامتون به اندازه دنیا واجبه"😍😌 این را که گفت، ریختم به هم. حسابی هم ریختم به هم. از خودم خجالت کشیدم. از آن موقع جا باز کرد توی دلم با خودم گفتم:" تا باشه از این حزب اللهی ها."😍👌🏻😇 ... 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔https://zil.ink/bettiabaei
بسم رب الصابرین تو کتابخونه داشتم رو تحقیقم کار میکردم ""تاریخچه وهابیت"" گوشیم لرزید عکس سارا دوستم رو گوشی نمایان شد -الو سلام سارا خوبی؟ سارا :الو سلام پریا خانم کجایی؟ -من فدای هوش بالات بشم تو کوچه خوبه ؟ سارا:ههه خندیدم کتابخونه ای؟ -خب تو چه دردی داری میدونی من کجام بازم میپرسی ؟ سارا:حرص نخور ما تا یه ربع دیگه کتابخونه ایم -ما😳😳 ایم 😳😳😳 مگه تو چندنفری؟ سارا:من با حسن آقا دارم میام -تو رو سنجاق کردن به اون بنده خدا عایا؟ سارا:خخخخخ مامانت میگفت باز نذاشتی خواستگار بیاد -من فدای این مامان خوشگلم بشم دست CCN, BBC بسته در خبرپخش کردن سارا:میام اونجا حرف میزنم -حسن آقا هم میان کتابخونه ؟ سارا:نه حسن باید هئیت همش ده روز مونده به محرم مگه دیشب نگفتی بعداز پایگاه و دانشگاه میریم هئیت -وای راست میگیا بیا اینجا دیگه فعلا خداحافظ نویسنده :بانو....ش کتاب تاریخچه وهابیت بستم خیلی سخت بود این مقاله ،گاهی تو کتب غربی دنبال مطلب میگشتم و تو این کتب توهین های بود که دل هر شیعه ای رو به درد میاره یادم رفت خودم معرفی کنم من پریا احمدی هستم ۲۴سالمه بچه دوم یه خانواده شش نفره 😍 پوریا ،پریا ،پریسا ،پرستو خواهرا و برادرم همه ازدواج کردن و من مجردم خخخخ من فراری از،ازدواجم یه خواهرزاده ۵ماه دارم که اسمش پرنیاست شوهرپریسامون مهندسه اسمش مهدی هست پرستو هم عید غدیر میره خونه خودش شوهرش اسمش سجاده این دامادمون مغازه پارچه فروشی داره پدرم دبیربازنشته است مادرم خونه دار من فکر میکنم اگه ازدواج کنم به کارای مذهبیم نمیرسم خانواده من معمولی هستن نه خیلی مذهبی نه دور از مذهب برادرم معلمه ما همه محجبه هستیم یهو صدای پریا پریای سارا منو به خودم آورد سارا: کجا سیر میکنی باجی جان😂😂 _هیسسسسسسسس😡🤐اروم تر کتابخونس یه لبخندژکوندی تحویلم داد ودستاشو به نشونه معذرت بهم گره زد🙏 -خب بسه این ادا و اتفارا پاشو بریم پایگاه شصت تا کار دارم سارا:پریا جان یه دونشو بگو بقیه اشو نخواستم -بریم پایگاه جلسه بذاریم درمورد محرم بریم دانشگاه آماده کنیم برا محرم بریم مقاله به استاد نشون بدیم سارا :بسه بابا غلط کردم پس حرف نزن از کتابخونه زدیم بیرون -سارا ماشین آوردی؟ سارا:نه با ماشین حسن آقا اومدیم برد هئیت -‌سارا پیاده بریم ؟🙈🙈 سارا:پس بیا بریم سر راهمون بریم حوزه مقاله به استاد نشان بدیم بعد بریم -اوکی من سارا طلبه سال اول سطح دو حوزه ایم ما از بس شر و شیطونیم دوستان بهمون میگن اخراجی😂 نویسنده بانو....ش وارد حوزه علمیه شدم ازدور خانم محمدی هم کلاسیمون دیدیم انقدر این دختر آروم بودا من حرصم درمیاومد إإإإ دخترم مگه اینقدر ساکت و مثبت حرصم میگره یه بار مامان اینا با دامادا رفتن مسافرت مشهد از اونجا که همه زوج بودن من نرفتم نه اینکه خیلی دخمل آرومیم 😁😁😁🙈🙈🙈 یه هفته ای خونه ترکوندم مامان بنده خدا تا یه ماه شلخته بازی های منوجمع میکرد حاج آقا سلامی رو دیدیم سلام استاد این ۱۷۰صفحه از مقاله ما استاد:سلام تبارک الله ادامه اش بدید کی قراره ازش دفاع کنه؟ سارا به من نگاه کرد و گفت :خانم احمدی استاد کاملش کنید صحافی کنید ان شالله میلاد رسول الله دفاعیه -ممنونم استاد، نویسنده :بانو...ش از حوزه علمیه خارج شدیم به سمت پایگاه راه افتادیم منـ فرمانده پایگاه محلات و پایگاه دانشجویی بودم وچون رشته ام گرافیک بود طراح هئیت مون هم بودم قراربود دهه اول برنامه محرم بچینیم بعد بریم دانشگاه برای پیشواز محرم آماده کنیم وارد پایگاه شدیم بچه های شورای پایگاه ماهمه خیلی جوان بودن به احترام بلند شدن صد بار بهشون گفتم فرمانده اصلی ما امام زمانه اما اینا آدم نیستن 😡😡😡😡 بسم الله الرحمن الرحیم بچه ها محرم نزدیکه دهه اول طبق هرسال برنامه هئیت موکب العباس داریم فقط لطفا تا شب هرکس هرشب پذیرایی کنه و کار پخش وسایل انجام بده به من اس ام اس بدید فرداشب اسامی به همراه شب براتون میفرستم یاعلی اس ام اس های بچه ها شروع شد رسیدیم دانشگاه به سمت دفتر خواهرا رفتم -سلامممممم 😂😂😂 مریم (مسئول آموزش):سلام خاله جیغ جیغو -جیغ جیغو خودتی چرا سالن و بقیه جاها سیاه پوش نشده 😡😡😡😡 مریم:والا ما از پس این آقایون برنمیایم منتظر بودیم تو بیای جیغ بزنی بعد -ههه ماندانا:والا مریم راست میگه سعید همش تو خونه میگه حتی صادق از تو میترسه ؟ -صادق 😳😳😳😳 ماندانا:عظیمی -مرگ حالا برم جیغ بزنم ؟ مریم 👍لایک به سمت دفتر آقایون راه افتادم برادر عظیمی برادر عظیمی:بله بفرمایید خواهر احمدی
همسر و دختردایی شهیدمدافع وطن محمدسلیمانی دومین فرزند خانواده هستم. ضبط را نگه میدارم:خانم سلیمانی شرمنده یه خاطره از کودکی تون بفرمایید و بعد ادامه بدید چشمی میگوید و نگاهش را به محیا می دوزد: شش -هفت ساله بودم با بچه های همسایه رفتیم پارک حین تاب بازی بینیشون خورد به تاب شکست اونروز سر یه شیطنتم یک کتک مفصل خوردم. ❣❣❣❣❣❣❣❣ نگاهی به ساعتم می اندازم،یک ربع به اذان ظهر مانده. صدای زنگ موبایلم می آید.سر برمیگردانم و به موبایلم نگاه میکنم، "سلام،کی میای؟ " جواب پیام مهدیه را میدهم و موبایل را داخل کیف میگذارم. وضو میگیرم،خانم سلیمانی سجاده را رو به قبله پهن میکند. آرام میگویم:التماس دعا،لبخندی میزند:محتاجیم به دعا... سر سجاده مینشینم،قران را باز میکنم و سوره یس را زمزمه میکنم. بــســم الــلــه الــرحــمــن الــرحــیــم بــعــد از نــمــاز مــصــاحــبــه را ادامــه مــیــدهیــمــ. خــانمــســلــیــمــانــے چــنــدثــانــیــه مــڪــث مــیــڪــنــد و ســپــس ادامــه مــیــدهد: منــاصــلــا دخــتــر آرامــے نــبــودمــ در ذهن هیــچ احــدالــنــاســے نــمــیــگــنــجــیــد آذر شــیــطــون همــســر یــڪ پــاســدار و در پــے آن همــســرش شــهیــد بــشــود. یــادمــمــے آیــد دبــیــرســتــانــے بــودم یــڪــبــار دوچــرخــه مــســتــخــدم مــدرســه را بــرداشــتــم و در حــیــاط مــدرســه دوچــرخــه ســوارے ڪــردم آن روز هم از ســمــت مــدیــر دبــیــرســتــان هم از ســمــت خــانــواده تــوبــیــخ ســخــتــے شــدم. بــے صــدا مــیــخــنــدمــ. همــانــســال رشــتــه نــرم افــزار قــبــول شــدمــ حــجــاب ڪــامــلــے داشــتــم امــا چــادرے نــبــودمــ.همــانــشــب ڪــه دانــشــگــاه قــبــول شــدم مــادرم بــرایــم چــادر گــرفــتــ روے تــخــت دراز ڪــشــیــده بــودمــ،مــادرمــوارد اتــاق شــد و پــارچــه مــشــڪــے رنــگ را بــیــن مــن و خــودش پــهن ڪــرد... مــیــتــوانــسمــحــدس بــزنــم پــارچــه مــشــڪــے رنــگ حــتــمــا چــادر اســتــ! مــنــتــظرمــانــدم تــا مــادرم حــرف را شــروع ڪــنــد مــادر هم خــیــلــے مــنــتــظــرم نــگــذاشــتــ:آذرجــان پــدرت دوســت داره حــالــا ڪــه دانــشــگــاه قــبــول شــدے تــو دانــشــگــاه چــادر ســرڪــنــیــ عــجــولــانــه بــیــن ڪــلــام مــادر مــیــپــرم و مــیــگــویــم :فــقطــدانــشــگــاه دیــگــه؟! "آرهفــقــط دانــشــگــاه" غــافــل از ایــنــڪــه ڪــمــتــر از یــڪ ســال عــشــق مــحــمــد ڪــارے مــیــڪــنــد ڪــه خــود چــادر را انــتــخــاب ڪــنــم. _مــحــیــا بــا ســرعــت بــه ســمــت مــا مــے آیــد و بــا لــحــن دلــنــشــیــن ڪــودڪــانــه اش مــیــگــویــد:مــامــانــبــریــم خــونــه؟ خــانمــســلــیــمــانــے دســتــش را روے ســر مــحــیــا مــیــڪــشــد:عــزیــزم تــا ۵دقــیــقــه دیــگــه مــیــریــمــ... دســتــش را بــه ســمــت مــن مــے آورد و مــیــگــویــد:زهراجــان ان شــاءالــلــه ادامــش بــراے فــردا قــبــل از نــمــاز مــغــرب وعــشــا بــاشــه . مــحــےاخــســتــه شــده نــگــاهے بــه مــحــیــا ڪــه چــهره اش داد مــیــزنــد خــســتــه اســت مــے انــدازمــ:بــلــه،بــبــخــشــےدمــن غــرق داســتــان شــده بــودمــ،حــواسمــبــه مــحــیــا جــان نــبــود. خــانمــســلــیــمــانــے دســت مــحــیــا را مــیــگــیــرد:نهعــزیــزم ایــرادے نــداره. چــادرمــرا چــنــدبــار روے ســرم حــرڪــت مــیــدهم و مــرتــب مــیــڪــنــمــ:مــمــنــونمــاز لــطــف شــمــا. بــوسهاے بــر گــونــه مــحــیــا مــیــزنــم و مــیــگــویــمــ:مــحــےاجــان خــدافــظ عــزیــزمــ. مــوبــاےلــرا از داخــل ڪــیــف بــرمــیــدارم.نــام مــهدیــه را پــیــدا مــیــڪــنــم و ســریــع تــایــپ مــیــڪــنــمــ:ســلــامــ،خــســتهنــبــاشــے ڪــلــاســت ڪــے تــمــوم مــیــشــه؟ چــنددقــیــقــه ڪــه مــیــگــذرد صــداے زنــگ مــوبــایــلــم بــلــنــد مــیــشــود. "ســلــامــ،ســلــامتــبــاشــے نــیــم ســاعــت دیــگــه حــرمــمــ" مــوبــایــل را داخــل ڪــیــف مــیــگــذارم و زیــپــش را مــیــڪــشــمــ. باقــدم هاے آهســتــه بــه ســمــت حــرم مــیــروم.بــوے عــطــر حــرم بــه مــشــامــم مــیــرســد. 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔https://zil.ink/bettiabaei
راهی ترکیه شدیم ب اصرار من بجای دو هفته یک هفته موندیم ترکیه ونیز هم که نرفتم چون وسط مدارس بود عاشق درس و تحصیل بودم قرار بود دیپلم ک گرفتم برای ادامه تحصیل برم خارج از کشور بعداز یک هفته خوشگذرونی رفتم مدرسه زنگ آخر خانم مافی مدیر دبیرستانم احضارم کرد دفتر خانم مافی: خانم معروفی شما به دلیل بی حجابی و پرونده درخشان این دوره یک هفته اخراج موقت میشد از مدرسه اون رگ سرتقیم باز اوج کرد با پرروبازی تمام گفتم : برام مهم نیست من کلا دانش آموز شری بودم یادمه یه بار سال اول دبیرستان بودم برای عید مارو تعطیل نمیکردن منو یه اکیپ از بچه ها شیشه های مدرسه آوردیم پایین بخاطر بی حجابیم از مدرسه اخراج شدم منم ک غد و لجباز لج کردم مدرسه نرفتم دیگه سر لجبازی هام مدرسه نرفتم و ترک تحصیل کردم یه سالی از درس و مدرسه عقب موندم بعد از اون یه سال پدرم منو تو مدرسه بزرگسالان ثبت نام کرد سن های دانش آموزای کلاس ما زیاد باهم فاصله نداشت تقریبا ۱۷-۲۵بودیم همه جور تیپ تو بچه ها بود روز اول ک رفتم مدرسه دیدم تو کلاسمون یه دختر خیلی محجبه هست پیش خودم گفتم ترلان این دختره جون میده برای اذیت کردن 😁😁😁 دبیر زیست وارد کلاس شد اسمها ک خوند فهمیدم اسمش فاطمه سادات است فامیلیشم حسینی اسم منو ک خوند تا گفت حنانه محکم کوبیدم رو میز گفتم اسم من ترلانه فهمیدید فاطمه سادات از پشت بازومو کشید گفت زشته حنانه خانم چه خبرته دختر معلم عزت و احترام داره برگشتم سمتش و گفتم تو چی میگی دختریه امل فاطمه سادات :😳😳🙄🙄🙄 من :😡😡😡😡 هیچوقت فکرشم نمیکردم این دختر بزرگترین تغییر در زندگیم انجام بده بعد چندروز از بچه ها شنیدم فاطمه سادات ۲۱سالشه متاهله و یه دختر یک ساله داره همسرشم طلبه اس بخاطر دخترش یکی دوسالی ترک تحصیل کرده سر کلاس بودیم دبیر جبر و احتمالات فاطمه سادات را صدا کرد پای تخته منم از قصد براش زیر پای انداختم 😁😁 نزدیک بود سرش بشکنه ک سریع خودشو جمع کرد چقدر اذیتش میکردم طفلک را اما اون شدیدا صبور بود یه بار تو حیاط مدرسه نشسته بودم که اومد پیشم نشست فاطمه سادات: حنانه -میشه این اسم به من نگی 😡😡😡 فاطمه سادات : باشه اما اگه معنیش بفهمی دیگه ازش بدت نمیاد -میشه دست از سرمن برداری فاطمه سادات : ترلان محرمه ماه امام حسین(ع) -حسین کیه ؟😕😕😕 فاطمه سادات : میشه بیای با ما بریم جنوب ؟ -فاطمه میشه بامن همکلام نشی 😡😡 من از آدمای هم تیپ و هم قیافه تو اصلا خوشم نمیاد فاطمه:اما من از تو خیلی خوشم میاد دوست دارم باهم دوست باشیم -وای دست از سرم بردار عجب گیری کردما چندماه از مدرسه رفتنمون میگذشت شاید پنجم اسفند بود فاطمه سادات وارد کلاس شد بلند گفت:بچه ها پایگاه ما ۷فروردین میبره جنوب هرکسی خواست تشریف بیاره اسم بنویسه خیلی از بچه ها رفتن اسم نوشتن منم یه اکیپ ۱۵نفره جمع کردم رفتم پایگاه که اسم بنویسیم برای جنوب اما....... .. 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔https://zil.ink/bettiabaei
با این حرف مادرم جلوی چشمام سیاه شد داشتم از حال میرفتم که یهو یلدا گفت رقیه همه دویدن سمتش .. مامان :وای خاک تو سرم باز فشارش افتاد مادر بمیره براش بچه ام از وقتی حسین رفته افت فشارش بیشتر شده .. زینب:مادر من هیچی نیست.. الان میبرمش دکتر سید ماشینو روش کن وای زینب داشتم از استرس می مردم فاطمه بچم پدر که ندیده وابستگیش ب حسین داداشم بی نهایته ... بالاخره رسیدیم انقدر طفلکم ضعیف بود بغلش کردم به راحتی دکتر:چی شده ؟! -آقای دکتر فشارش افتاده دکتر:چی شده؟ -برادرمون مدافع حرمه خیلی بهش وابسته است ی هفته است ازش بی خبره امروز ک حرف از سوریه شد حالش بد شد .. چشمامو باز می کنم .. با اتاقی سفید روبرو میشم این اتاق حکایت از ضعف و سستی من داره .. نمیدونم شاید تقصیر من نیست که انقدر وابسته برادرمم !! شاید اگه پدر بود من انقدر ضعیف نمیشدم !!! دلم برای آغوش برادرانش تنگ شده .. خیلی بده بترسی از اینکه حتی اخبار گوش کنی .. هر زمان حسین راهی سوریه میشه تا مدافع اهل بیت امام حسین باشه تو اون ۴۵روز من حتی از چک کردن گوشی هم میترسم ... خدا لعنت کنه این گرگ تشنه به خون اسلام از کجا اومد ..!!؟ در اتاق باز شد دکتر به همراه زینب وارد شدند .. دکتر: بهتری رقیه  جان؟ -آره بهترم خواهرمن چند بار بهت گفتم تو ضعیفی این اضطراب ها برات سمه..!! _حسنا توقع نداری ک وقتی حسین سوریست من خیلی آروم باشم؟!! من مطمئنم برادرتم راضی نیست ! حالا چند روزه حسین آقا رفتن سوریه ؟ -۳۹روز دیگه کم مونده برگردن دیگه ! آره الحمدالله تورو خدا دعاکن همه امیدم برگرده ان شالله میان .. زینب جان این دختر لوس مرخصه فقط این استرسها واقعا براش سمه فعلا یاعلی(ع) .. 📎ادامه دارد . . . 🆔https://eitaa.com/bettiabaei 🆔https://zil.ink/bettiabaei
🇮🇷اردستانی🇮🇷: داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: کله پاچه عمر از بدو امر و پذیرش در ایران ... سعی کردم با مردم ارتباط برقرار کنم ... با اونها دوست می شدم و گرم می گرفتم و تمام نکات ریز و درشت رو یادداشت می کردم کم کم داشت تفکرم در مورد ایرانی ها کمی نرم تر می شد ... تا اینکه ... یکی از شیعه هایی که باهاش ارتباط داشتم منو برای خوردن به مهمانی دعوت کرد ... . وقتی رفتم با یک جشن تقریبا خصوصی و کوچک، مواجه شدم ... عمر کشان بود و می خواستند کله پاچه عمر را بخورند ... . با دیدن آن، صحنه ها و شعرهایی که می خواندند، حالم بد شد ... به بهانه های مختلف می خواستم از آنجا خارج بشم اما فایده ای نداشت ... . آخر مجلس، آبگوشت رو آوردن و شروع کردند به خوردن ... من هم از روی ترس که مبادا به هویتم پی ببرند، دست به غذا بردم ... هر لقمه مانند تیغ هزارخار از گلویم پایین می رفت ... . تک تک دندان هایی را که روی آن لقمه ها می زدم را می شمردم ... 346 بار هر دو فک من برای خوردن آن لقمه ها حرکت کرد ... وقتی از مجلس خارج شدم، قسم خوردم ... سر 346 شیعه را از بدن شان جدا خواهم کرد ." داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: سرنوشت نامعلوم دفتری را که محاسن شیعیان و مردم ایران را در آن نوشته بودم، آتش زدم ... هر برگ آن را که می سوزاندم استغفار می کردم که چطور شیطان مرا گول زد و داشت کم کم دلم را نسبت به این کفار نجس نرم می کرد .. برگ های دفتر که تمام شد، برای آخرین بار قسم خوردم ... دیگر هرگز نسبت به شیعیان نرم نخواهم شد تا نسل آنها را نابود کنم و کودک های شان وهابی شوند؛ دست از مبارزه برنمی دارم .. بعد از چند ماه، دوباره ساکم را جمع کردم و رفتم سمت ترمینال ... حالا وقت این رسیده بود که کاملا بین آنها نفوذ کنم و درباره عقاید شیعیان مطالعه کنم ... . از خوابگاه که بیرون زدم هنوز مقصدم را انتخاب نکرده بودم ... مشهد یا قم؟ ... خودم را به خدا سپردم .. برای خرید بلیط اتوبوس، وقتی باجه دار مقصدم را پرسید با صلابت گفتم: قم یا مشهد، فرقی نداره. هر کدوم جا داره و زودتر حرکت می کنه ... . حدود یک ساعت و نیم بعد، من توی اتوبوس نشسته بودم و در پی سرنوشت نامعلوم به سمت مشهد می آمدم ..." داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: غریب و تنها در مشهد بعد از رسیدن به مشهد، طبق اطلاعات و تحقیقاتی که در مورد بهترین حوزه های مشهد و قم کرده بودم؛ رفتم سراغ شون ... . دو تای اول اصلا حاضر به پذیرشم نشدن ... گفتن: بدون درخواست و تاییدیه پذیرش، اجازه ثبت نام ندارن ... راهی سومین حوزه شدم ... . کشور غریب، شهر غریب، دیگه پول هم نداشتم که ماشین بگیرم ... ساکم رو گرفتم دستم و پرسان پرسان راه افتادم ... توی کوچه پس کوچه ها گم شدم ... تا به خودم اومدم دیدم رسیدم به ... . خسته و گرسنه، با یه ساک ... نه راه پس داشتم نه راه پیش ... برای رسیدن به سومین حوزه، یا باید حرم رو دور میزدم یا از وسطش رد می شدم ... . نفرتم از شیعه ها به حدی شده بود که دلم نمی خواست حتی برای کوتاه کردن مسیر، از داخل حرم رد بشم ... چند قدمی که رفتم یهو به خودم اومدم و گفتم: اینجا هم زمین خداست. چرا مسیرم رو دور کنم؟ اگر به موقع نرسم و پذیرش نشم چی؟ توی این شهر و کشور غریب، دستم به جایی میرسه؟ ... . دل به دریا زدم و مدارک رو جدا کردم. ساکم رو به امانات دادم و وارد حرم شدم ... ." 🆔https://eitaa.com/joinchat/2649751607C2b1adaf617 🆔https://zil.ink/bettiabaei
🇮🇷اردستانی🇮🇷: : اولین پله های تنهایی مات و مبهوت ... پشت در خشکم زده بود ... نیم ساعت دیگه زنگ کلاس بود ... و من حتی نمی دونستم باید سوار کدوم خط بشم ... کجا پیاده بشم ... یا اگر بخوام سوار تاکسی بشم باید ... همون طور ... چند لحظه ایستادم ... برگشتم سمت در که زنگ بزنم ... اما دستم بین زمین و آسمون خشک شد ... - حالا چی می خوای به مامان بگی؟ ... اگر بهش بگی چی شده که ... مامان همین طوری هم کلی غصه توی دلش داره... این یکی هم بهش اضافه میشه ... دستم رو آوردم پایین ... رفتم سمت خیابون اصلی ... پدرم همیشه از کوچه پس کوچه ها می رفت که زودتر برسیم مدرسه ... و من مسیرهای اصلی رو یاد نگرفته بودم ... مردم با عجله در رفت و آمد بودن ... جلوی هر کسی رو که می گرفتم بهم محل نمی گذاشت ... ندید گرفته می شدم ... من ... با اون غرورم ... یهو به ذهنم رسید از مغازه دارها بپرسم ... رفتم توی یه مغازه ... دو سه دقیقه ای طول کشید ... اما بالاخره یکی راهنماییم کرد باید کجا بایستم ... با عجله رفتم سمت ایستگاه ... دل توی دلم نبود ... یه ربع دیگه زنگ رو می زدن و در رو می بستن ... اتوبوس رسید ... اما توی هجمه جمعیت ... رسما بین در گیر کردم و له شدم ... به زحمت از لای در نیمه باز کیفم رو کشیدم داخل ... دستم گز گز می کرد ... با هر تکان اتوبوس... یا یکی روی من می افتاد ... یا زانوم کنار پله له می شد... توی هر ایستگاه هم ... با باز شدن در ... پرت می شدم بیرون ... چند بار حس کردم الان بین جمعیت خفه میشم ... با اون قدهای بلند و هیکل های بزرگ ... و من ... بالاخره یکی به دادم رسید ... خودش رو حائل من کرد ... دستش رو تکیه داد به در اتوبوس و من رو کشید کنار ... توی تکان ها ... فشار جمعیت می افتاد روی اون ... دلم سوخته بود و اشکم به مویی بند بود ... سرم رو آوردم بالا ... - متشکرم ... خدا خیرتون بده ... اون لبخند زد ... اما من با تمام وجود می خواستم گریه کنم ... : نمک زخم نیم ساعت بعد از زنگ کلاس، رسیدم مدرسه ... ناظم با ناراحتی بهم نگاه کرد ... - فضلی ... این چه ساعت مدرسه اومدنه؟ ... از تو بعیده ... با شرمندگی سرم رو انداختم پایین ... چی می تونستم بگم؟ ... راستش رو می گفتم ... شخصیت پدرم خورد می شد ... دروغ می گفتم ... شخصیت خودم جلوی خدا ... جوابی جز سکوت نداشتم ... چند دقیقه بهم نگاه کرد ... - هر کی جای تو بود ... الان یه پس گردنی ازم خورده بود ... زود برو سر کلاست ... برگه ورود به کلاس نوشت و داد دستم ... - دیگه تاخیر نکنی ها ... - چشم آقا ... و دویدم سمت راه پله ها ... اون روز توی مدرسه ... اصلا حالم دست خودم نبود ... با بداخلاقی ها و تندی های پدرم کنار اومده بودم ... دعوا و بدرفتاریش با مادرم و ما یک طرف ... این سوژه جدید رو باید چی کار می کردم؟ ... مدرسه که تعطیل شد ... پدرم سر کوچه، توی ماشین منتظر بود ... سعید رو جلوی چشم من سوار کرد ... اما من... وقتی رسیدم خونه ... پدر و سعید ... خیلی وقت بود رسیده بودن ... زنگ در رو که زدم ... مادرم با نگرانی اومد دم در ... - تا حالا کجا بودی ؟ ... دلم هزار راه رفت ... نمی دونستم باید چه جوابی بدم ... اصلا پدرم برای اینکه من همراهش نبودم ... چی گفته و چه بهانه ای آورده ... سرم رو انداختم پایین ... - شرمنده ... اومدم تو ... پدرم سر سفره نشسته بود ... سرش رو آورد بالا و نگاه معناداری بهم کرد ... به زحمت خودم رو کنترل کردم ... - سلام بابا ... خسته نباشی ... جواب سلامم رو نداد ... لباسم رو عوض کردم ... دستم رو شستم و نشستم سر سفره ... دوباره مادرم با نگرانی بهم نگاه کرد ... - کجا بودی مهران؟ ... چرا با پدرت برنگشتی؟ ... از پدرت که هر چی می پرسم هیچی نمیگه ... فقط ساکت نگام می کنه ... چند لحظه بهش نگاه کردم ... دل خودم بدجور سوخته بود ... اما چی می تونستم بگم؟ ... روی زخم دلش نمک بپاشم ... یا یه زخم به درد و غصه هاش اضافه کنم؟ ... از حالت فتح الفتوح کرده پدرم ، مطمئن بودم این تازه شروع ماجراست ... و از این به بعد باید خودم برم و برگردم ... - خدایا ... مهم نیست سر من چی میاد ... خودت هوای دل مادرم رو داشته باش ... : شروع ماجرا سینه سپر کردم و گفتم ... - همه پسرهای هم سن و سال من خودشون میرن و میان... منم بزرگ شدم ... اگر اجازه بدید می خوام از این به بعد خودم برم مدرسه و برگردم ... تا این رو گفتم ... دوباره صورت پدرم گر گرفت ... با چشم های برافروخته اش بهم نگاه کرد ... - اگر اجازه بدید؟؟!! ... باز واسه من آدم شد ... مرتیکه بگو...