🕊🌴🥀🌹🥀🌴🕊
#عاشقانه_ها
#شهدا
#امام_زمان_عج
#شهید_مدافع_وطن
#جواد_ترقی
شب 21 ماه رمضان بود که برایم پیامک فرستاد .
ما مشغول پختن نذری بودیم .
دیدم نوشته است :
آبجی، نذری که میپزی برای من هم دعا کن .
پرسیدم : چی شده #جواد ؟ برای چی دعا کنم ؟
#جواد نوشت :
دعا کن #امام_زمان_عج
#شهادت_نامه منو امضا کنه
پانزدهم تیرماه ۹۵ مصادف با عید سعید فطر گروهک تروریستی جیش الظلم با حمله به مرزبانان مرز جکیگور باعث به #شهادت رسیدن چهار مرزبان به نام #های_سجاد_آباریان ، #جواد_ترقی ، #عباس_شهرکی و #رضا_ایرانی شدند .
راوی :
#خواهر_شهید_ترقی
#روحشان_شاد
#یادشان_گرامی
#راهـشان_پر_رهرو
#روز_نیروی_انتظامی
🕊 @dashtejonoon1🥀🌴
🕊🌴🥀🌹🥀🌴🕊
#عاشقانه_ها
#شهدا
#امام_زمان_عج
#شهید_مدافع_وطن
#محسن_شکراللهی
بزودی #امام_زمان_عج ظهور خواهد کرد .
خوابی که پدر #شهید از #پسرش می بیند :
تو خواب به من گفت :
بابا بزودی #امام_زمانمون ظهور می کنه
بهش گفتم :
پسرم شرایط ظهور هنوز فراهم نیست
در پاسخ به من گفت :
شما نمی دونی ان شاءالله به همین زودی ها #آقامون ظهور می کنه .
#شهید_محسن_شکراللهی یکم بهمن ۹۳ در تعقیب و گریز با اشرار به درجه رفیع #شهادت نائل گردید .
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#راهش_پر_رهرو
#روز_نیروی_انتظامی
🕊 @dashtejonoon1🌹🌴
🥀🕊🌴🌹🌴🕊🥀
#شهیدانه
#عاشقانه_های_شهدا
#آماده_شهادت
#شهید_مدافع_وطن
#اسدالله_خزایی
توی مراسم تشییع #اسد یک نفر آمدکنارم و آهسته گفت :حسین آقای خزایی شما هستین؟
گفتم بله ...
گفت من مرادی هستم ، خادم حرم امامزاده قاسم ،دنباله حرفش را با تردید ادامه داد ، راستش اینا رو پنج روز پیش برادرتون به من داده و گفته بدم به شما !
یک پارچه #سبز بود ، یک #تسبیح تربت #کربلا ، یک #زیارت_عاشورا و ... .
با تعجب به چهره مرد نگاه کردم . قبلا او را ندیده بودم ولی وقت مناسبی برای توضیح خواستن نبود .
#تسبیح تربت و پارچه #متبرک را همراه #پیکر مطهر برادرم داخل قبر گذاشتم و با قلبی شکسته و دلی پر غصه به خانه برگشتم .
چند روز بعد خادم امامزاده ماجرا را برایم شرح داد : مدتی قبل برادرتون #کفن و این امانتی ها را آورد امامزاده و از من خواست که آن را امانت بگیرم .
چون دیدم جوان است و آینده دار، از او قبول نکردم ولی کم کم با هم رفیق شدیم و چند روز پیش امانتی هایش را آورد و گفت بدهم به شما ، بعد از آن همه گریه و زاری دوباره داغم تازه شد و چشمه اشکم جاری گشت .
#اسد خیلی بزرگتر از آن بود که فکر می کردم .
او خودش را برای #شهادت آماده کرده بود ...
#شهید مدافع وطن #اسدالله_خزایی هفدهم دیماه ۹۷ در اثر تصادف عمدی خودرو سارقین با او در شهریار به شدت مصدوم می شود و سه روز بعد بیستم دیماه به #شهادت می رسد .
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#راهش_پر_رهرو
🥀 @dashtejonoon1🕊🌹
🌹🌸🥀🕊🥀🌸🌹
#عاشقانه_شهدا
#همسرانه
#همیشه_همراه
#شهید_مدافع_وطن
#صمد_بیات
رئیس دایره جنایی شیراز
همسرم خوش اخلاق و قدردان بود. مراعات حال من را توی زندگی میکرد. با اینکه خودش پلیس بود و دغدغههایش زیاد اما هیچ وقت نخواست جلوی پیشرفتهای من را بگیرد . من آن موقع پژوهشگر بودم . کارهایم زیاد بود و فشار کار و خانه اذیتم میکرد .
هربار که خسته میشدم و برایش زنگ میزدم و اظهار ناراحتی میکردم ، سریع خودش را میرساند ، با شاخهای گل به خانه میآمد و آنقدر کمکم میکرد که قلبم پر از شادی میشد.
شادی روح #امام_راحل و #شهدا
#صلوات
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#و_عجل_فرجهم
🌹 @dashtejonoon1🕊🥀
🥀🌴🌹🕊🌹🌴🥀
#مثل_شهدا
#شهید_مدافع_وطن
#محمد_صاحبی
#نون_حلال
از مدرسه احضارم کرده بودند . بدون اینکه پسرم متوجه شود رفتیم اتاق مدیر .
معلم ها و کادر دبیرستان از او راضی بودند اما یکی شان گفت :
پسر شما از همه جهت خوب است اما نمی دانیم چرا هر روز دیر به مدرسه میاد .
خیلی تعجب کردم چون او همیشه سر وقت از خانه خارج می شد .
این فکر مرا مشغول کرده بود تا اینکه مجبور شدم در موردش تحقیق کنم .
برای اینکه پسرم شک نکند شخصی را برای این کار مامور کردم .
آن شخص چند روز بعد با خوشحالی آمد پیشم و گفت : حاج غلامحسن ، الحق که نون حلال دادی به این بچه .
پرسیدم : چطور مگه ؟
گفت : تو این مسیری که به دبیرستان میره یک مدرسه دخترونه هست . پسرتون آنقدر معطل می کنه که زنگ آن مدرسه بخوره و دخترها سر راهش نباشند بعد به دبیرستان میره !
#شهید_محمد_صاحبی از مرزبانان ناجا سی ام مهرماه ۸۶ در مرز میرجاوه بر اثر درگیری با قاچاقچیان به درجه رفیع شهادت نائل گردید .
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#راهـش_پر_رهرو
🌹 @dashtejonoon1🥀🕊
🌹🕊🥀🌴🥀🕊🌹
#فرزندانه
#فرزند_شهید
#شهید_مدافع_وطن
#قربانعلی_قویدل
چهل روز بعد از #شهادت علی، دخترم مائده به دنیا آمد.
در تمام این پنج سال سعی کردم یک جوری جای خالی پدر را برایش پر کنم اما گاهی اوقات این کار خیلی سخت می شد.
مدتی پیش که او را به خانه کودک برده بودم بیشتر بچه ها با پدرشان آمده بودند و این خیلی دخترم را اذیت کرد.
صبح روز بعد که از خواب بیدار شد با گریه بهانه بابایش را گرفت.
فهمیدم که خوابش را دیده، خواستم آرام اش کنم اما بی فایده بود.
در حالی که هق هق می کرد گفت: « من اون رو دوست داشتم. چرا رفته؟ چرا من ندیدمش؟ چرا اون منو دوست نداشته؟!». و من در جواب کودکم واقعا کم آوردم ...
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#راهش_پر_رهرو
🌷 @dashtejonoon1 🌷🌺
🏴🇮🇷🌹🕊🌹🇮🇷🏴
#شهیدانه
#خاطره_وداع_آخر
#شهید_مدافع_وطن
#وحید_جمشیدیان
#قسمت_اول
یک روز قبل از آن حادثه تلخ، تلفن زنگ خورد. #وحید بود. صدایش آرام بود، اما چیزی در آن موج میزد که دل آدم را میلرزاند. گفت:
«بابا، با موتور بیا پادگان… کارت دارم.»
با عجله رفتم. وقتی رسیدم، برای اولین بار #وحید را دیدم با لباس نظامی و درجههایی که روی شانهاش میدرخشید… همانجا قلبم پر از غرور شد. نه به خاطر لباسش، به خاطر آن نگاه آرام و مردانهاش؛ به خاطر اینکه میدیدم پسرم از من گذشته و خودش را وقف وطن کرده است.
وسایلش را دستم داد و آرام گفت:
«بابا… اینا رو ببر خونه. ماشینمو هم ببر پارک کن.»
با تعجب گفتم:
«چرا پسرم؟!»
لبخندی زد، بغلم کرد و در گوشم آرام گفت:
«بابا… منو حلال کن. ماشینو ببر آخر پارکینگ، بچسبون به دیوار.»
گفتم:
«چرا به دیوار؟!»
گفت:
«دیگه نمیخوام ماشین سوار بشم… نمیخوام صبحها صدات بزنم و مزاحم تو و همسایهها بشم.»
حرفهایش سنگین بود… گلوی من پر از بغض شد، فقط نگاهش کردم. نمیدانستم این آخرین #آغوش ماست؛ #آغوشی که بوی #خداحافظی داشت.
راوی :
#پدر_شهید
#ادامه_دارد...
#ما_ملت_امام_حسینیم
#ما_ملت_شهادتیم
#ایران_حسین_علیه_السلام
#تا_ابد_پیروز_است
#کانال_شهدائی_دشت_جنون
http://eitaa.com/joinchat/338034692Cf72642577b
🏴🇮🇷🌹🕊🌹🇮🇷🏴
دشت جنون
🏴🇮🇷🌹🕊🌹🇮🇷🏴 #شهیدانه #خاطره_وداع_آخر #شهید_مدافع_وطن #وحید_جمشیدیان #قسمت_اول یک روز قبل از آن حا
🏴🇮🇷🌹🕊🌹🇮🇷🏴
#شهیدانه
#خاطره_وداع_آخر
#شهید_مدافع_وطن
#وحید_جمشیدیان
#قسمت_دوم
وقتی برگشتم خانه، ماشین را همانطور که خواسته بود، به دیوار پارکینگ چسباندم. مادر وحید پرسید:
«چرا ماشین وحید رو اینقدر چسبوندی به دیوار که حتی نمیشه رد شد؟!»
گفتم:
«نمیدونم… خودش گفت اینطوری پارک کن.»
هیچکداممان نمیدانستیم فردا چه میشود…
فردای همان روز تلفن خانه زنگ خورد. از پادگان بودند. گفتند:
«خودتون رو برسونید اینجا…»
با دلنگرانی خودم را به پادگان رساندم. از همان دم در، نگهبانها با احترام راه را باز کردند، هیچکس جلویم را نگرفت. دلم لرزید؛ با خودم گفتم:
«یعنی چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی چیزی نمیگه؟!»
به نزدیکی صحنه حادثه که رسیدم، دیگر اجازه ندادند جلوتر بروم. چند نفر آمدند و آرام گفتند:
«برگردید… الان نمیشه برید جلو.»
همان لحظه، قلبم میخواست از سینه ام بیرون بزند. زیر لب گفتم:
«یا خدا… نکنه وحیدم…»
و همانجا فهمیدم… بله، دل پدر هیچوقت اشتباه نمیکند.
فردای آن وداع، در جنگ دوازدهروزه اسرائیل و ایران، وحید پر کشید… انگار خودش میدانست که رفتنش نزدیک است. بعضی وقتها آدم حس میکند شهدا قبل از رفتن، الهامی از سوی خدا میگیرند؛ گویی مرگ را نمیبینند، بلکه پرواز را میبینند.
راوی:
#پدر_شهید
👈 پ ن :
#شهید_وحید_جمشیدیان، فرزند همین خاک، حالا در گلزار شهدای قلعهسفید (نجف آباد) آرام گرفته… و ما ماندهایم با داغی که هیچوقت سرد نمیشود.
ای پدران صبور و زحمتکش شهدا، شما ستونهای این وطنید؛ و حال که یک اربعین از شهادت، رفیق شهیدمان، وحید جمشیدیان گذشته، یادمان باشد این امنیت و آرامش، بهای اشکهای شما و خون فرزندانتان است.
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#راهش_پر_رهرو
ارسالی از اعضاء
#ما_ملت_امام_حسینیم
#ما_ملت_شهادتیم
#ایران_حسین_علیه_السلام
#تا_ابد_پیروز_است
#کانال_شهدائی_دشت_جنون
http://eitaa.com/joinchat/338034692Cf72642577b
🏴🇮🇷🌹🕊🌹🇮🇷🏴
🥀🕊🌹🌴🌹🕊🥀
#شهیدانه
#شهید_مدافع_وطن
#مصطفی_امیدی
خواهر زاده ام ، #مصطفی ، در سن نوجوانی مرا امین و سنگ صبور خودش می دانست .
یکبار آمد و گفت :
دایی جون ، من خواب عمو #علی_کرم رو دیدم .
#علی_کرم_امیدی عموی #مصطفی بود که سال 1360 به #شهادت رسید .
گفتم خیره ان شاالله ، خب تعریف کن برام ببینم . خواب دیدم عمو اومده پیشم و داره باهام حرف می زنه... بعد از مقداری سکوت ادامه داد ، عمو گفت :
«ان شاالله تو هم #شهید می شی»
راوی :
#دایی_شهید
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#راهش_پر_رهرو
#ما_ملت_امام_حسینیم
#ما_ملت_شهادتیم
#ایران_حسین_علیه_السلام
#تا_ابد_پیروز_است
#کانال_شهدائی_دشت_جنون
http://eitaa.com/joinchat/338034692Cf72642577b
🏴🇮🇷🌹🕊🌹🇮🇷🏴