eitaa logo
ذره‌بین درشهر
21.8هزار دنبال‌کننده
67.2هزار عکس
10.9هزار ویدیو
230 فایل
ارتباط با ادمین @Zarrhbin_Admin جهت هماهنگی و درج تبلیغات @Tablighat_zarrhbin شامدسایت‌‌‌‌:1-1-743924-64-0-4
مشاهده در ایتا
دانلود
ذره‌بین درشهر
📌دهه ی فجر با خاطرات #عباس _خیرزاده_از آن روزها؛
🍃 ... 📌دهه ی فجر با خاطراتِ از آن روزها؛ 💠 ۱۸ فروردین سال ۱۳۵۷ بود که بعد از تعطیلات نوروزی راهی دانشگاه اصفهان شدم و با بچّه های اردکان همچون سید محمود میرمحمدی و محمدعلی شاکر(درویش) باهم، هم اتاق بودیم و آن زمان اوج فعالیت های مردم ایران بود و دانشجویان نیز که از توده ی مردم جدا نبودند نقشی موثر و غیر قابل انکار در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی ایران داشتند. 💠 شب بود که با بچّه ها در خیابان مسجد سیّد روبرو شدم، آنها به من گفتند: که فردا قرار است تظاهرات شود، آیا تو شرکت می کنی؟ که من به آنها گفتم: چون ترم اوّلی هستم باید راهنمایی ام کنید و حتماً شرکت می کنم. 💠 صبح شد آنها آمدند و گفتند بیا برویم، من هم کفشهای کتانی سفید و شلوار گشادی پوشیدم، چون می دانستم اگر گاردی ها ما را دنبال کنند با پوشش راحت بهتر می توانیم فرار کنیم، بنابراین به رفتیم و یک مدتی منتظر ماندیم و قرار شد دانشجویان اعتصاب غذا کنند. 💠 اعتصاب غذا به این صورت بود که دیسِ برنج را همه بگیرند و به سر میز ببرند و بعد قاشق و چنگال را به صورت ضرب دری روی برنج بگذارند و غذا نخورند و سالن را ترک کنند و را شروع کنند، ما این کار را کردیم. 💠 و بعد از اینکه وارد محوطه ی دانشگاه شدیم دانشجویان چندتا از ماشین های دانشگاه را که آرم دانشگاه بر روی آن خود نمایی می کرد درون جوی کنار دانشگاه واژگون و چپه کرده بودند. 💠 بعد از اینکه صحنه ها را دیدیم برای اینکه نشویم به داخل ساختمان آموزشی دانشگاه رفتیم و از پنجره ی آنجا بیرون را رصد می کردیم تا هر وقت گاردی ها از توی خیابان متفرق و گُم شدند از ساختمان بیرون بیاییم و به منزل برویم. 💠 همزمان با تظاهراتِ دانشگاه از بیرون هم به کارخانه ی پپسی کولا که در نزدیکی دانشگاه و در میدانِ شیرازِ اصفهان قرار داشت، حمله شده بود. 💠 جالب است بدانید که نیروهای اطلاعاتی هرکس را که در دانشگاه بدون کتاب بود دستگیر می کردند و در بیرون از دانشگاه نیز هر کس که با کتاب تردد می کرد را می گرفتند!! 💠 من آن روز در دانشگاه بدون کتاب بودم و زمانی که خواستم از دانشگاه خارج شوم هنوز چند قدمی نرفته بودم که نیروهای گارد به من مشکوک شدند. 💠 و آنها کمین زده بودند؛ که من ناگهان متوجه ی صدای گام هایی با پوتین شدم، نگاه که به عقب انداختم دیدم که یک فرد گاردی با تفنگ دود زا (اشک آور) پشت گردن من زد و یقه ی پیراهن و کتِ مرا محکم گرفت و مرا به طرف اتاق گارد برد. 💠 آن زمان هرکس را می گرفتند قبل از رسیدن به اتاق گارد، کتکش می زدند، یعنی گاردی ها کوچه می دادند و آماده بودند تا فرد دستگیر شده از کوچه عبور کند و آنها با مشغول ضرب و شتم او شوند. 💠 که من ناگهان با دیدن این اوضاع، این بیت شعر در ذهنم تداعی شد؛ در کفِ شیر نرِ خونخواره ای غیر و تسلیم و رضا، کو چاره ای؟ بنابراین نکردم و یواش یواش همراه او رفتم و فرد گاردی که مرا گرفته بود چون دید همراهش می روم و مقاومتی نمی کنم به دوستانش که کوچه ی داده بودند گفت: "کاری با او نداشته باشید او دارد با پای خود می آید." 💠 من از کتک خوردن در اینجا معاف شدم و همه ی ناراحتیِ من این بود که چرا از بچه های فقط من دستگیر شدم و چون دانشجوی شبانه بودم می ترسیدم به من بگویند که چرا در ساعت ۸:۳۰ دقیقه صبح در حال تردد در محیط بیرونی دانشگاه بودی؟! 💠 مرا به اتاقی بردند، چند نفری را در اتاق دیدم که دستگیر شده بودند و تعدادی از آنها زخمی بودند و یکی از آنها نیز وسط اتاق افتاده بود و به علت مقاومتی که کرده بود نامردها با باتوم ضربه ای به سرش وارد کرده بودند و سر، زخم عمیقی برداشته بود و با خون سر او زمین رنگین شده بود، که بعد فهمیدم جان به جان آفرین تسلیم کرده. 💠 به هر جهت ما را در یک اتاق حدوداً ۴×۳ در ساختمان گارد سر پا نگاه داشتند هنوز من تنها آن جمع بودم که ناگهان دوستانم و را دیدم که به داخل اتاق آوردند، اینجا بود که خوشحال شدم که دیگر دانشجویان به من که ترم اوّلی بودم، "پَخمه" نمی گفتند :) 💠 علی سپهری و حسین انصاری سوار بر موتور پرشی بودند که دستگیر شدند، علی سپهری، ریش بلندی داشت و من ریشِ ستاری که آن زمان معروف و مُد بود. ✅ ادامه دارد.... 📸 اصفهان، میدان امام(شاه سابق)، همراه با پسر دایی عزیزم آقای محمدعلی ناظمی که برای ثبت نام در دانشگاه مرا همراهی نمود. @zarrhbin
🍃 ... 💠 بعد از مدتی، ۴ نفر که لباس زرد رنگی به تن داشتند، شروع کردند به پرس و سئوال از کسانی که دستگیر شده بودند. یکی از آنها به من که رسید گفت: تو هستی؟ گفتم: بله، گفت: من تو را در اردکان زیاد دیدم(کَلَکِ طرف بود) و مرتب به من می گفت: چه طوری؟! 💠 و این چهار نفر شروع کردند به کتک زدن بچّه ها، آنها بودند؛ هر کدام از این ۱۰ یا ۱۵ نفر که می خواستند دستشان می گرفتند و به وسط اتاق می کشیدند و او را به پشت خود می بردند و محکم تسمه کش به زمین می کوبیدند. 💠 خوشبختانه من و دوستانم علی سپهری و حسین انصاری این طور زدن نصیبمان نشد و ترس دیگری که داشتم این بود که پسوند فامیلی هر سه ی ما بود و نیروهای اطلاعاتی همین امر را سوژه ی خوبی می دانستند و در ذهنشان این را تداعی می کردند که اینها هستند که دستگیر شده و باید شوند. 💠 بعد از مدتی که کتک کاری و ضرب و شتم تمام شد؛ فردی، را در همان اتاق صدا زد و از او سئوالی کرد او یواش جواب داد و مرد سئوال کننده ناراحت شد و یک دست محکمی به صورت و بینی علی سپهری زد که خون از دماغ علی سرازیر شد؛ که آنها به او اجازه دادند که برود و صورتش را در همان ساختمان بشوید و برگردد. (پدر این قسمت را با بغضی که درون گلو داشت تعریف کرد.) 💠 من هم که همینطور ایستاده بودم جای خود را با آدم کناریم عوض کردم؛ نفراتی که ماها را می زدند و از اتاق بیرون رفته بودند، باز به اتاق برگشتند. بعد دیدم که به این دانشجویی که من جای خود را با او عوض کرده بودم و بچه ی نبود، همان آدم که قبلاً به من می گفت اردکانی چه طوری؟! به او می گفت: کجایی؟! :) 💠 فهمیدم که این ها خیلی احمقند، تصمیم گرفتم که اطلاعات درستی به آنها ندهم. در این اتاق نفرات زخمی را جدا کردند؛ چون می بایست بقیه را به منتقل کنند، که منهای زخمی ها ما ۱۰ نفر بودیم که از این ۱۰ نفر ۳ نفر بودند و بقیه از شهرهای دیگر ایران، که خوشبختانه همگی سالم بودیم. 💠 آنها برای انتقال هر یک از ماها دو مامور گاردی و دو دستبند تهیه دیده بودند؛ یعنی دست راست ما با یک دستبند به دست یک گاردی و دست چپ ما نیز با یک دستبند به دست گاردی دیگری وصل شده بود یعنی بیست نفر گاردی و بیست دستبند برای این ده از دید آنها خرابکار، که ما را به داخل ماشین ریوی کمک ارتش که به دانشگاه آمده بود منتقل کردند و واقعاً با این وضعیت سوار ماشین شدن بسیار مشکل بود یعنی سه نفری باید به بالا برویم و باهم پایین بیاییم. 💠 سوار ماشین شدیم و ما را به تحویل دادند. آنجا دستبندها را باز کردند و هر ده نفر ما را رو به دیوارِ زبرِ سیمان زده قرار دادند، باز یک عده ای از پاسبان ها به طرف ما آمدند و با کفش های نوک تیز شروع به زدن ما کردند و به هرکس یک چیز و یک فحشی می دادند. 💠 به من که رسیدند مرتب به ساق پای من از پشت ضربه می زدند و می گفتند: فلان فلان شده (فحش) چرا کتانی پوشیدی؟ چرا ریش داری؟ به که رسیدند، او را می زدند و می گفتند: چرا پیراهن سیاه پوشیدی؟ 💠 پس از مدتی زدن، که ما فقط دست هایمان را جلوی پیشانی و دماغ گرفته بودیم که اگر ضربه به سرمان می زنند سرمان به دیوار سیمانی نخورد و نشود. هنوز به همین حالت بودیم که یکی یکی ما را صدا زدند؛ تا به داخل ساختمان ببرند. 💠 یکی آمد و را صدا زد و نزد خود خواند، که در آن لحظه من با خود گفتم: شاید یکی از او را لو داده باشد؛ چون قبل از اتفاقات دانشگاه، بچه ها به ساختمان پیشاهنگی در اردکان حمله و شیشه های آن را شکسته بودند و من هم شاهد این ماجرا در اردکان بودم.( ساختمان پیشاهنگی همان ساختمان کلینیک فرهنگیان کنونی است.) 💠 من با خود فکر می کردم شاید این جریان را به گوش اصفهانی ها رسانده باشند و مرا را لو داده باشند ولی بعداً فهمیدم که نه، چیز دیگری از علی سپهری سئوال کردند. که نوبت به بازجویی من رسید و مرا ابتدا به داخل ساختمانی بردند و بعد هم داخل اتاقی که در آن نشسته بود؛ ✅ادامه دارد.... 📸 آقای علی سپهری اردکانی یکی از دانشجویان دستگیر شده @zarrhbin
🍃 .... 💠 همین طور که ایستاده بودم تا دانشجوی قبلی از اتاق خارج شود به عکس شاه که با لباسِ فرم و مدال های پلاستیکی رنگارنگ روی سینه اش درون قاب چوبی بزرگی خودنمایی می کرد، خیره شدم؛ که یک دفعه آن نفری که پشت میز جلوی دربِ ورودی اتاق بازجو نشسته بود به من نگاه خشم آلودی انداخت و فحش و ناسزا گفت: که فلان فلان شده می خواهی این عکس را هم بشکنی؛ من چیزی نگفتم و داخل اتاق شدم. بازجو، یک پرونده که با پوشه ی نویی بود و اسم من روی آن نوشته شده بود از لابلای پرونده ها جدا کرد و بیرون آورد.(چون قبلا کارت های دانشجویی را گرفته بودند.) 💠پوشه را باز کرد و تعدادی ، که نو و تازه چاپ شده بودند را یکی یکی به من نشان داد و می گفت: اینها را از تو گرفتند و من هم چون قرار بود همه چیز را انکار کنم؛ و آنها که واقعاً کار من نبود، نیز انکار کردم. 💠 بازجویی همه که تمام شد ما را به مرکزی پلیس اصفهان که در همان محدوده بود، بردند. و در آنجا تمام وسایل شخصی که ما با خود داشتیم و همراهمان بود دمِ در اتاق زندان تحویل گرفتند؛ مثل کمربند، کلید و هر چی که داشتیم، به آنها دادیم. 💠 هر ده نفر ما را داخل یک اتاق نمور و تاریکی جا دادند، شب اول را آنجا بدون آب و غذا گذراندیم؛ صبح که شد با توجه به اینکه این اتاق یک طرفش، کنار خیابان بود صداهایی به گوشمان می رسید؛ 💠 من به بچّه ها گفتم: این سر و صداها چیست؟ آنها گفتند: دارند زندانی های اتاق کناری را جابجا می کنند! در صورتی که ما همین ده نفر بودیم و صدایی که می شنیدیم صدای زمین زدن سطل های زباله از پشت دیوار اتاق بود؛ به هر جهت بودیم، نزدیک ظهر بچه ها قرار گذاشتند که از پول جیب خود ناهاری بگیرند؛ بنابراین ما به مامور زندان پول دادیم و گفتیم از برای ما کباب بگیرد؛ کباب را گرفتند و آوردند امّا هیچکدام به خاطر ناراحتی، اشتهایی نداشته و لب به آن نزدیم و به ما نچسبید. 💠 بعد از ظهر همان روز که کارهای مقدماتی به پایان رسید ما را دو مرتبه از این اتاق بیرون آوردند و با همان ماشین مخصوص حمل زندانیان ما را به طرف بردند. این ماشین به گونه ای بود که اصلاً نور به داخل اتاقکش نمی آمد و زندانی نمی دانست ماشین در کدام مسیر دارد حرکت می کند. 💠 بالاخره سوار بر این ماشین با تعدادی پاسبان ما را انتقال دادند؛ تا اینجا همه چهره ی که با موی بلند و ریش بود؛ را داشتیم ولی همین که وارد زندان فلاورجان شدیم اولین کاری که کردند ما را به رختکن بزرگی بردند که قفسه بندی شده بود داخل قفسه ها گذاشته شده بود که در آن را با نخ بسته بودند و یک پلاک چوبی نیز به آن آویزان بود. 💠 به هر کدام از ما یک گونی دادند و گفتند: لباس زندان و دمپایی در آن است، آن ها را بپوشید و لباس های شخصی تان را در آن بگذارید، لباس زندان یک بلوز دوجیب و یک شلوار کِش دار و یک دمپایی کهنه بود، که همه پوشیدیم و برای تراشیدن موی سر و صورت به صف ایستادیم، که یک زندانی باسابقه با یک صندلی ارج فلزی آمد ما روی آن صندلی نشستیم و او با ماشین دستی ما را میش چین کرد :) 💠 و بعد از اصلاح سر و صورت به ما گفتند: شاهنشاه دستور داده است که هر کدام از شما بنویسید ( با خودکار و کاغذی که در دست داشت) می شوید ما به یکدیگر نگاهی کردیم و فهمیدیم که باز کَلکَی در کار است! همه گفتیم ما کاری نکرده ایم که ندامت نامه بنویسیم. 💠 این جریان گذشت و باز شروع کردند به عکس برداری از ما و دادن پلاک شماره دار که مخصوص زندانی ها بود که باید به گردن می آویختیم و از ما عکس می گرفتند؛ عکاسخانه هم اتاق کوچکی بود با یک صندلی و یک دوربین؛ 💠 و بعد از برداشتن عکس از ما، افسری آمد و به ما گفت: شماها باید در زندانی شوید، باز اینجا ناراحت شدیم که چطوری تنهایی در سلول به سر ببریم؛ اسم همه را خواند چون سلول کم داشتند و ما هم ده نفر بودیم هر دوتامان را در یک سلول جا دادند من و را در یک سلول و سپهری و هم در یک سلول و بقیه هم به همین صورت در سلول ها جای دادند. 💠 سلول ها به این صورت بود که از راهرو بزرگی، راهرو کوچکی باز می شد که یک طرف آن دیوار و در طرف دیگرش پنج سلول قرار داشت و پهنای این راهرو حدود یک متر بود که فقط نگهبان می توانست تردد کند و سلول ها به گونه ای بود که زندانی ها به هیچ وجه همدیگر را نمی دیدند و فقط صدای هم را می شنیدند و ما از این طریق به همدیگر دلداری می دادیم تا سخت بهمان نگذرد. ✅ ادامه دارد.... ✍سمیّه خیرزاده اردکان 📸 تصویری از دوست و همراه عزیز یکی دیگر از دانشجویان دستگیر شده. @zarrhbin
🍃 .... 💠و اما در مورد سلول ها، که در انتهای هر سلول یک کاسه توالت و یک دیوار کوتاهی بود که کنار آن قرار داشت و بعد از دیوار یک تخت خواب و کنار تخت، فضایی در حدود یک متر مربع برای نشستن بود و روی در سلول نیز یک سوراخی بود که با در کشویی باز و بسته می شد و نگهبانان از این دریچه، زندانی ها را کنترل می کردند و به آنها غذا می دادند. 💠 یادم هست صبح به ما نون و پنیر دادند اصلاً از گلو پایین نمی رفت و به ما گفته بودند معلوم نیست که چند روز در اینجا باشید. 💠 صبح فردای آن روز فرا رسید و ما را از سلول بیرون آوردند و یک افسری با کاغذی در دست آمد و اسامی نفرات را خواند که این افسر به ما گفت: من در شهر شما خدمت کرده ام و پاسبان بوده ام و شماها به نظر می آیید؛ که ما باز اینجا شک کردیم ولی از نشانی هایی که می داد معلوم بود درست می گوید. 💠 بالاخره قرار شد ما را به ، که در آن زندانی ها به صورت دسته جمعی زندگی می کردند، منتقل کنند؛ که ما به این افسر گفتیم: که را در یک بند جا بده، که او هم قبول کرد و ما را به بند ۳ زندانِ که در انتهای سالن بزرگی بود، منتقل کردند. 💠 سالن طوری بود که در آن سرویس غذاخوری، راهرو سلول ها، قسمت اداری و ملاقاتی در آن قرار داشت، روی دیوار سالن عکس هایی از شاه و اشعار میهنی به صورت تابلو نمایان بود که در یکی از آنها نوشته شده بود. به شهری که هست اندر آن مهر شاه نیابد نیاز اندر آن بوم راه 💠 در طول راهروی سالن درهای فلزی محکم، به صورت کشویی بود که به تعداد زیادی در فاصله های معینی قرار گرفته بود؛ که با قفل های آویز این درها را بسته بودند و انتهای سالن به صورت صلیب بود که هر طرف یک ساختمان دو طبقه که در هر طبقه به صورت پاساژ مستطیل شکلی که در دو طرفش اتاق های خواب زندانیان قرار داشت و انتهای اتاق زندانی ها در داشت که به دستشویی و حمام باز می شد و بالای درب ورودی سرویس ها، تلویزیون نصب شده بود؛ به هر جهت ما را به این بند که در طبقه ی دوم بود هدایت کردند. 💠 طبقه ی زیرین هم به همین صورت ساخته شده بود که به اینها هر کدام یک بند می گفتند کلاً زندان فلاورجان چهار بند داشت که از بقیه ی بندها جدا بود که متاسفانه ما را به بند سیاسیون نبردند و هدف آنها این بود که دانشجویان دستگیر شده که آنها را خطاب می کردند با مذهبیونِ زندانی آشنا نشوند و به قول خودشان گول آنها را نخورند. 💠 کنار هر بندی یک محوطه ای بود به نام که به دیوارهای بلند و سیم های خاردار محدود می شد و در این هواخوری یک دستشویی و وسط آن نیز زمین خط کشی شده و تور والیبال قرار داشت؛ زندانی ها هر روز از ساعت ۸ الی ۱۰ صبح حدود دو ساعت مجبور بودند ساختمان های بند را تخلیه کنند و همگی وارد محوطه ی هواخوری شوند. 💠 قرار شد ما در داخل بند با هرکسی برقرار نکنیم؛ چون شنیده بودیم که بعضی از این زندانی ها، نیستند و مامورِ هستند که می آیند و با اظهار دوستی، می کنند. 💠 ولی یک عدّه ای در این بند آدم های مثبتی بودند مثل بچه های قدری جان اصفهان که حکم داشتند و ما را در گروه خود جای دادند؛ بقیه ی زندانی ها سارق، قاچاقچی بودند و یا زندانی ۶ ماه قتل رانندگی داشتند؛ آنها وقتی فهمیدند ما هستیم روی خوش به ما نشان دادند. 💠 و در بین آنها زندانی های هنرمند هم دیده می شد،که بعضی از آنها با هسته ی خرما تسبیح درست می کردند و بعضی نیز با منجوق، جاسویچی؛ که هر اسمی را که می خواستی با منجوق در جاسویچی می آفریدند و ما از این هنرهای دستی که در زندان تولید می شد به عنوان هدیه و یادگاری برای اقوام می خریدیم. 💠 من و هر وقت درِ هواخوری را باز می کردند با این افرادی که ذکرشان رفت، والیبال بازی می کردیم؛ حسین یک طرف و من هم طرف دیگر با بقیه زندانی ها والیبال بازی می کردیم؛ سپهری هم از کنار زمین نظاره گر بازی ما بود. علاوه بر والیبال، نرمش های مختلفی را نیز انجام می دادیم که رهبری این ورزش بر عهده ی یکی از دانشجویان دانشگاه اصفهان که او نیز قدری جانی بود و همراه رفقایش دستگیر شده بود؛ صورت می گرفت. 💠 آنها برای نرمش، بسیار مرا می کردند و می گفتند: که باید طوری بدنت را آماده کنی که بعد از اگر دوباره به دست ساواک افتادی و آنها از تو خواستند که دولا شوی و از لاستیک پیکان عبور کنی مشکل بدنی نداشته باشی، ما هم به این ورزش و خم شدن های سخت عادت کرده بودیم. ✅ ادامه دارد.... ✍ سمیّه خیرزاده اردکان 📸 تصویری از یکی دیگر از دانشجویان دستگیر شده. @zarrhbin
🍃 .... 💠 چیزی که بیشتر زندانی ها از آن ناراحت می شدند ، بود. زیرا هنگام آمدن به هواخوری و هنگام داخل شدن به ساختمان ها برای خواب از ما آمار می گرفتند؛ آمار گرفتن به این صورت بود که همه به صورت یکجا و دسته جمعی به صف می ایستادیم تا شمارش شویم؛ علاوه بر این هر دو ساعت یکبار که زندان بان عوض می شد، باز از ما آمار می گرفتند. 💠 اگر کسی هم می کرد چوب کبریت به او می دادند و می گفتند: که طول و عرض فلان اتاق را با چوب کبریت محاسبه کن، چون قبلاً به صورت دقیق می دانستند که این اتاق چند چوب کبریت دارد. 💠 و بدتر از محاسبه محیط اتاق با چوب کبریت، فرستادن زندانیِ خلافکار به بود حالا معلوم نبود یک شبانه روز باید باشد یا چند روز یا چند هفته و این بستگی به درجه ی خلافیش داشت. 💠 در این بند، زندانی هایی که اَبد بودند، بودند و کارهای خدماتی به زندانیان را انجام می دادند؛ مثلاً یکی کوپن غذا می داد، یکی صبحانه و ناهار پخش می کرد و یکی هم چایی؛ یا کوپن ناهار هم به این صورت بود که هر روز یک نخود یا یک لوبیا یا گوشه ای از مقوای جعبه ی سیگار وینستون را به عنوان ژتون به هر زندانی می دادند و اگر زندانی آنچه را که به عنوان کوپن به او داده بودند،‌ گم می کرد دیگر خبری از ناهار نبود و حتماً می باید آن را تحویل می داد تا غذا دریافت کند و روزهایی که ناهار مرغ بود به هر شش نفر یک مرغ می دادند؛ که دور میز می نشستیم و باهم می خوردیم. 💠 ساختمان بند که دو طرف به صورت راهرو و اتاق بود که در هر اتاقی ۶ تخت ۲ طبقه جا داده بودند که زندانی های قدیمی در آن می خوابیدند؛ ما فکر کردیم به هر کدام از ما یک تخت خواهد رسید که وقتی درخواست تخت کردیم، زندانی ها به ما خندیدند و یکی از آنها که روی زمین نشسته بود و درجه دارِ آن زمان بود و به جرم کشتن یک انسان با ماشین ژاندارمری محکوم به ۶ ماه حبس شده بود به من گفت: الان آمده ای و تخت هم می خواهی، من پنج ماه توی نوبت هستم هنوز تخت به من نرسیده است. 💠 برای خوابیدنِ شب هیچ وسیله و امکاناتی نبود؛ فقط یک پتوی سربازی به ما دادند و گفتند باید روی زمین بخوابی، حالا یا داخل اتاق یا داخل راهرو؛ زندانی ها که به هم کمک می کردند به هر کدام از ما یک زیر پیراهنی کهنه دادند که داخل آن نیز زیر پیراهنی های کهنه قرار داده بودند تا به عنوان از آن استفاده کنیم؛ شب شد و زدند و هرکسی به صورت درازکش کنار راهرو روی زمین های باز اتاق خوابیدیم؛ این جریان به صورت تکراری هر روز و شب انجام می گرفت. ( یعنی هواخوری، صبحانه، ورزش، ناهار، شام، آمار) 💠 جالب است بدانید آنقدر شپش در این ساختمان فراوان بود که مرتب از کنارت رد می شدند، یادم هست یکبار وقتی برای هواخوری با می رفتیم، او یک شپش از سطح موزاییکی ساختمان برداشته بود؛ روی کاغذی گذاشت و به من گفت: ببین شپش از نور گریزان است؛ و وقتی جلوی نور خورشید گرفت شپش سریع عقب گرد کرد. برای از بین بردن شپش هر دو روز یکبار کپسول هایی می آوردند که از آن پودری به صورت اسپری خارج می شد و همه جا را گرد پاشی می کردند. 💠 من در جریان این روز ها که سپری می شد به یاد "خِمرهای سرخ ایتالیا" افتاده بودم و یک متن طنزی نوشتم که در مورد بندهای زندان فلاورجان بود؛ وقتی در بین زندانی ها خواندم همه کف زدند و خندیدند که داستان به این صورت بود که "که گزارش طنزی از یک تسبیح تهیه کرده بودم که در بند ما گمشده بود! و تمام دست اندر کاران در پیدا کردن آن به فعالیت افتاده اند و به گزارش تلویزیونِ بند۳، تسبیح در فلان بند مشاهده شده است و الی آخر..." که بعد یکی از بچه ها به من گفت: اگر این نوشته را از دستت بگیرند و در پرونده ات بگذارند کارت است و من بعد از شنیدن این حرف آن نوشته را ریز ریز کردم و داخل دستشویی انداختم و سیفون را کشیدم. ✅ادامه دارد..... ✍ سمیّه خیرزاده اردکان 📸 نمونه ای از ، قابل توجه مخاطبین عزیز که معنی این اصطلاح انگلیسی بافته شده، می باشد ؛) @zarrhbin
🍃 💠 یک شب که همه در سالن مشغول تماشای تلویزیون بودیم دیدیم که با شاهنشاه مصاحبه می کنند که از شاه پرسید: که چرا دانشجویان در دانشگاهها اعتصاب کرده اند، مخصوصاً دانشجویان سال اوّل؟! که شاه جواب داد: "دانشجویان سال اول یک چیزیشون می شه!!" و چون من ترم اولی و دستگیر شده بودم؛ دیگر دانشجویان به من نگاهی کردند و خندیدند و گفتند: که منظور شاه تو هستی و امثال تو؛ 💠 که در این بین یکی از زندانیانِ خطرناک که روی سینه اش بیت های شعر خالکوبی کرده بود و یادم هست که در آن لحظه تن برهنه بود؛ وقتی مصاحبه ی شاه را شنید و جمله ی "اینکه دانشجویان سال اول یک چیزیشون میشه!" دو دستش را بلند کرد و گفت: چه شاهِ بی تربیتی! یادم هست یکی از بیت های شعری که روی سینه ی آن زندانی خالکوبی شده بود این بود: آه چه خسته می کند تنگی این قفس مرا خسته شدم از این همه رنج و شکنجه بس مرا 💠 یک روز هم که در بند ۳ زندان فلاورجان بودیم دیدم یک فرد قد بلند با موهای بور و صورت سفید و چشم های زاغ با یک پتوی زیرِ بغل و با لباس زندانی واردِ زندان ما شد، من خوشحال شدم که با او می توانم ارتباط برقرار کنم و مکالمه ی زبان انگلیسی ام را تقویت نمایم، چون من بودم. 💠 هنوز دو ساعت نگذشته بود که طرف را صدا زدند و به او گفتند که آزادی!!، و ما فهمیدیم که این شخص است و دو نفر را بر اثر تصادف رانندگی کشته است و فکر کنم به خاطر دلجویی اقوام کشته شدگان او را بازداشت کرده بودند اما به خاطرِ که ایران حق بازداشت و محاکمه ی هیچ بیگانه ای را ندارد، او را بیش از دوساعت در بند نگه نداشتند. 💠 در ادامه، به ماها گفته بودند که جرم شماها سنگین است و ما را به اتلاف اموال عمومی، اخلال در نظم و قتل و چاقوکشی همراه با توطئه ی قبلی زندانی کرده بودند که هر کدام از اینها برای خود طبق قانون اساسی زمان شاه داشت و من به خودم قبولاندم که تا دو سال اشکال ندارد و فکر می کنم که باز به خدمت سربازی رفته ام. 💠 بالاخره پس از ۶۴ روز که روزهای فصل‌ بهار بود ما را برای به مدت چهار روز به که در نزدیکی دروازه شیراز و دانشگاه اصفهان قرار داشت، با همان ماشین مخصوص حمل زندانیان و نفرات نگهبان و دستبندها منتقل نمودند. 💠 پس از ۴ روز محاکمه و دفاعیات وکلا و آخرین دفاعیه ی دانشجویان، تعداد ۶ نفر از ما تبرئه و و ۴ نفر دیگر به ۴ ماه حبس محکوم شدند و این آگهی در مورخ ۲۸ خرداد ۱۳۵۷ با عکس های ده نفری ما منتشر و پخش شد. 💠 لازم به ذکر است که در این مدت دانشجویانِ مشغول به تحصیل در دانشگاه اصفهان به دیدن ما در زندان نیامدند تا ما در اتاق ملاقاتی پشت شیشه ی دوجداره و گوشی تلفن ثابت با آنها صحبت کنیم. 💠 یادم هست آن زمان چندتن از به دیدار ما تا زندان فلاورجان اصفهان آمدند از جمله (کفاش)، ، ، ، (دایی) و از جمله ی ملاقت کنندگان من بودند. 💠 و در اینجا باید یادی کنم از زحماتِ دوست عزیز و بزرگوارم شهید که در ارائه ی مدارک به دادگاه و تبرئه ی من نقشی غیرقابل انکار داشتند، ایشان هنگامی که من در زندان به سر می بردم؛ به خانه ی ما در اردکان مراجعه کردند و عکس هایی که حاکی از حضور من در ورزشهای دست جمعی بود را از مادرم گرفتند و دربِ ورودی دادگاه عالی اصفهان برای ارائه ی سند و مدرک، که من خرابکار نیستم، به دست من رساند. ✅ ادامه دارد.... ✍ سمیّه خیرزاده اردکان 📸 برشی از مورخ ۲۸ خرداد ۱۳۵۷ که دوست عزیزم در اختیار ما گذاشتند. @zarrhbin
🍃 .... 💠 یک روز پشت شیشه ی اتاق ملاقاتی منتظر دیدن پدر و مادرم بودم تا گوشی را بردارم و با آنها حرف بزنم. که بعد از دیدنِ مادرم بلافاصله گوشی را برداشتم که مادر بدون درنگ گفت: " ،مادر دستهایت را ببینم!" (در این لحظه بغض پدرم شکست و با صدای ناله هایش، مادرم را که به چُرت روزانه فرو رفته بود بیدار کرد. من و مادر نیز در سکوت با پدرم هم ناله شدیم واشک ریختیم.) بعد از لحظاتی که پدر آرام شد اینگونه ادامه داد. به مادرم گفتم: چرا؟!، مادر گفت: در مردم می گفتند که ناخن های پسرت را کشیده اند؛ من هم دستهایم را به مادر نشان دادم و گفتم: بیا و ببین و نگرانِ من نباش . 💠 آن روزِ ملاقاتی، علاوه بر پدر و مادرم، صورت ( رئیس سابق سپاه اردکان) را نیز دیدم که آن زمان بود. بعد از اینکه با او دیدار کردم از او پرسیدم: احمد چه طوری آمدی داخل؟! که او گفت: همراه پدر و مادرت، خود را به عنوانِ جا زدم. همانجا به شجاعت‌ احمد و ترفندش آفرین گفتم و همینطور و همیشه او را و به عنوان برادر قبولش دارم. 💠 از جمله افراد دیگری که قبلاً نیز نامشان را ذکر کردم؛ شهید گرانقدر بودند که در موقع برگزاری دادگاه برای من عکس هایم را از اردکان تا دادگاه عالی جنایی اصفهان آورد تا به قاضی پرونده ی دادگاه نشان بدهم تا برای آنها تفهیم شود که من اهل ورزش های مثل والیبال و فوتبال هستم، چون اگر می گفتی من در کار می کنم فکر می کردند که گروه ضربت یا به قول خودشان خرابکار هستم به هر جهت عکسها را دوست عزیزم حسین فیض برایم آورد؛ این روزها جای حسین و حسین ها در بین ما بسیار خالی است. 💠 و شخص دیگری به نام نیز وکالت اختیاری و رایگان من و سپهری را به این شرط که ماها نیستیم و و مسلمان هستیم قبول کرده بود؛ چون عده ای از دانشجویان زندانی افکار کمونیستی داشتند و دربین دستگیر شدگان بودند و همچنین وکیل دوستم آقای بودند، که وکالت حسین را قبول کرده بود ✅ ادامه دارد... ✍ سمیّه خیرزاده اردکان 📸 تصویری از دوستان بزرگوارم و @zarrhbin
🍃 .... 💠 پس از همراه پدرم به اتاقی که در اصفهان داشتیم، رفتیم و وسایلم را جمع آوری کردم و راهی شدیم، دوستانی که داخل زندان بودند به ما گفتند: بیرون از زندان هم که شماها را به این طرف و آن طرف می برند مواظب باشید؛ چون ممکن است راننده ی تاکسی هم باشد و از شما اطلاعات بگیرد و دوباره شما را به زندان برگردانند. 💠 با اتوبوس به برگشتیم در حین سه روز دید و بازدید افرادی که اکثراً رفقای پدر و همسایه ها بودند به دیدار ما آمدند؛ از جمله و برادرش که پسر عموهای بنده هستند.(لازم به ذکر است که من دو عمو داشتم که یکی از آنها صحرائی و دیگری صحرائیان بود که در محله ی کوشکنو زندگی می کردند و فامیلیشان با پدر من که برادر آنها بود فرق داشت ما خِبره زاده یا بودیم.) و همچنین آقای نوه ی و نماینده ی فعلیِ اردکان نیز به دیدن من آمدند، از اینجا دوستی ما شدت بیشتری گرفت که هنوز می باشد و اصلاً از هیچکس گِله ای ندارم، چه دانشجویانی که در اصفهان ماندند و درس خواندند و چه افراد مذهبی که در اردکان بودند و به دیدار ما نیامدند، آن روز هرکس از ما به اصطلاح خرابکارها! می کرد، این ذهنیت ایجاد شده بود که به همین جرم گرفتارشان کنند و سری که درد نمی کند چرا دستمال ببندند و حق داشتند که به دیدارمان نیامدند و واقعاً آنها که به دیدار ما آمدند داشتند غیر قابل وصف؛ 💠 و من در این خاطرات از افرادی که نام بردم از صمیم قلب دوستشان دارم، اگر چه آنها شاید متوجه نشوند. 💠 قابل ذکر است از جمع سه نفره ی ما به ۴ ماه حبس با احتساب ۶۸ روز که در زندان به سر بردیم، محکوم شد و علتش هم این بود که او یک برگه ی گزارشی، حاکی از اینکه سنگ به طرف گاردی ها پرتاب کرده است در پرونده اش گذاشته بودند که برای دادگاه مشخص شده بود و حسین را به همین دلیل به ۴ ماه حبس محکوم کردند؛ 💠و از آنجا که زنده یاد در این مدت، به فکر فراهم کردن سند و گذاشتن وثیقه برای ما بودند به شدت قدردانی نموده و از صمیم قلب او و خاندانش را دارم. ✅ ادامه دارد.... ✍ سمیّه خیرزاده اردکان 📸 تصویری از خاطره سازان آن روزها و @zarrhbin
🍃 .... و اما حکایتِ ..... 💠 این قسمت از خاطرات را با کمک مادر عزیزم سرکار به نگارش درآوردم؛ او از آن روزها اینچنین گفت: 💠 صبح یکی از روزهای بهاری بود که برادرم برای اصلاح به پیرایشگاهِ رفته بود که در آنجا به او گفتند: را در اصفهان گرفته اند. محمدعلی هم، بدون اینکه درنگ کند سراسیمه خود را به خانه رساند و این خبر را به پدرم داد که را در اصفهان گرفته اند. پدرم نیز با شنیدن این خبر سوار دوچرخه شد و به طرف خانه ی عمه ام (مادر عباس و خواهر خودش) روانه شد وقتی به آنجا رسید از ، سئوال می کند، خانم خبری نیست؟! که خواهر در جواب برادر می گوید: نه مگر اتفاقی افتاده؟! که پدرم می گوید: نه، اوضاع آرام است و از خانه ی خواهر می زند بیرون، هنوز پدرم به خانه نیامده بود که خواهر عباس به خانه ی ما آمد و از پدرم پرسید: دایی اگر اتفاقی افتاده به ما هم بگو؛ که پدرم به نرگس گفت: عبّاس را گرفته اند، این خبر را طوری به مادرت منتقل کن که زیاد نشود. 💠 عمه ام در این ۶۸ روز فراق و دوری عباس، برای خود را به آب و آتش می زد؛ یادم هست که او همیشه در فکر بود و زندگی اش مختل شده بود و می گفت: نمی دانم چه شد و سرانجام چه خواهد شد؟! او زندان باشد و من بی خیال، هرگز؛ 💠 او برای آزادی پسرش کرده بود که پله های۴۰ آب انبار را جارو بزند و۴۰ مسجد سطح شهر را نیز نظافت کند که او این کار را قبل از آزادی بااخلاص و تمام وجود انجام داد. 💠 و حتی برای آزادی پسرش دست توسل به سوی دراز می کرد؛ یک بار به (آ سِ واحد) سید نذری بزرگوار آن زمان گفته بود: ان شاءالله جدِّ شما آقا کمکمان کند. آسیّد واحد در جواب او، یک دوریالی به عمه ام نشان داد و گفت: خواهر بدان که هیچ وقت دو ریالی حریف پنج ریالی نمی شود؛ پسر تو این اندازه نیست که بتواند با شاه و رژیم او در اُفتد. 💠 عمه ام که بود برای آزادی عبّاس تا مدرسه ی علمیه هم رفت و از آنها برای آزادی فرزندش کمک خواست که آنها به او گفتند: ما نمی توانیم برای تو و فرزندت کاری بکنیم و واقعاً هم راست می گفتند؛ ولی بعدها فهمیدیم که برای آزادی دانشجویان اردکانی در بند، وثیقه آماده نمودند که تحویل دادگاه بدهند که متاسفانه دادگاه برای آزادی، وثیقه را قبول نمی کرد، خدا روح حاج آقاسیّدروح الله را غریق رحمت خود کند که او تلاش خودش را کرد که هرگز از یادها نمی رود. 💠 عمه در این ۶۸ روز نه تنها برای دیدار عباس راهیِ می شد بلکه هرکسی از دوستان و هم دانشگاهی های او را در می دید، احوال او را می پرسید در صورتی که آنها هیچ خبری نداشتند. 💠 خلاصه عمه، در این ۶۸ روز به اندازه ی ۶۸ سال پیر شد، اما خمی به ابرو نیاورد و دست از تلاش برنداشت؛ ✅ ادامه دارد.... ✍ سمیّه خیرزاده اردکان 📸 تصویری از مرحومه و نوه ی دختریش احمد سایش. @zarrhbin
🍃 .... 💠 بعد از هنوز حکومتِ بر ملت و کشور حاکم بود. یک روز صبح درِ خانه ی ما را زدند در را باز کردم؛ دیدم مامور آگاهی شهربانی آن زمان با موتور یاماهای ۸۰ جگری منتظر من است؛ سلام کردم و او گفت بیا برویم ! من گفتم: تو برو من خودم می آیم. او قبول کرد و من رفتم شهربانی که جلوی "مسجد حاج محمد حسین" بود، وقتی رسیدم دیدم دوستانم سپهری و انصاری هم آمده اند. 💠 ما داخل شهربانی شدیم، بعد از اینکه پشت میزش در اتاق ما را نصیحت کرد و مرتب به عکس شاه بالای سرش نگاه و اشاره می کرد و می گفت: فکر کنم که هیچکس مثل شاه نمی تواند کشور را اداره کند و تعریف های آنچنانی.... و بعداً یک مامور دیگری داخل اتاق رئیس شد و مرا صدا زد و گفت: بیا؛ 💠 مرا به داخل اتاقِ برد و عکسهای مختلفی از ما گرفتند و چند برگه ی کاغذ را با مشخصات من پر کرد و این را یادم هست که نوشت: "خال در طرف راست صورتش است." و دیگر مشخصات شخصی، وقتی پرسیدم برای چه این فرم ها را پر کردی؟! گفت: از ما خواسته و ما باید مشخصات کامل شما را به یزد بفرستیم. باز فهمیدم ما کاملاً هستیم. 💠 به هر جهت بعد از حدود ۸ ماه به پیروزی کامل رسید و ما شدیم. از آن به بعد یک مدتی گذشت و دانشگاه ها تعطیل شد و جذب جهاد سازندگی و شدند و شروع شد و مرا برای شش ماه (احتیاط) به بردند؛ در آنجا وارد دایره ی پادگان شماره ی ۲ صالح آباد کرمانشاه شدم و در لشکر ۸۱ زرهیِ مشغول خدمت و بعد از ۶ ماه احتیاط به آمدم. 💠 بعد از بازگشت از کردستان، موقع تشکیل بود که با آقایِ به یزد می رفتیم و اجازه تشکیل روابط عمومی سپاه را به ما دادند و یک اتاق در ساختمان حوزه ی علمیه ی خواهران نزدیک مسجد حاج محمد حسین که زیر نظر بنیاد شهید بود به ما دادند و اقدام اولیه ی را انجام دادیم. 💠 بعد از تشکیل این نهاد، نیروها به آموزش نظامی فرستاده شدند و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که ساختمان آن انتهای خیابان آیت الله خامنه ای بود به صورت رسمی تشکیل شد و من با راهنمائی آقایان و که آن زمان رئیس سپاه پاسداران میبد بود از آموزش و پرورش اصفهان به آمدم و مامور به خدمت در سپاه پاسداران اردکان شدم و حدود دو سال در (بحبوحه ی جنگ تحمیلی) مشغول کار شدم. 💠 بعد از اینکه باز شد باز به برای ادامه ی تحصیل رفتم و به آموزش دانشگاه مراجعه کردم و تقضای حذف صفرهای کارنامه ی ترم اول که در زندان بودم را به تحویل دادم. صفرها از کارنامه حذف شد و دیگر اینکه شده بود که دانشجویان می توانند با داشتن شرایط، تغییر رشته بدهند و من هم از دانشگاه اصفهان به دانشسرای عالی یزد تغییر رشته دادم و تحصیلات در رشته ی ادبیات فارسی را تا ادامه دادم و بعد با تغییر مقطع در دبیرستان های شهرستانِ مشغول به تدریس شدم و امروز نیز بدون هیچ ادعایی دوران بازنشستگی را در کنار خانواده و دوستانم سپری می کنم و از کانال که حرفهای مرا به گوش همشهریان عزیزم رساند تشکر نموده، امید موفقیت مدیر محترم کانال، جناب را هر چه بهتر و بیشتر از خداوند مسئلت دارم. 🍃به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست🍃 ✍ سمیّه خیرزاده اردکان 📸 از سمت راست آقایان، محسن عادل زاده، سیّدضیاء هاشمی، عبّاس خیرزاده، سیّد میرزاده و رجب پور در بهشت زهرای تهران. @zarrhbin
چند کلامی از نگارنده ی .....🍃 با تیم مشغول هم فکری برای برگزاری هر چه بهتر ایام الله دهه ی فجر در چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی برای کانال بودیم. که هرکسی ایده و نظری قابل تامل و شایسته ای می داد که در این بین مدیر محترم کانال ذره بین در شهر به من پیشنهاد داد تا پای خاطرات پدرم از آن روزها بنشینم. و از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد؛ که پدر قفلی روی خاطراتش از آن روزها زده بود که به روی هیچکس حتی منِ هم باز نمی کرد بنابراین بهترین فرصت دانستم تا پیشنهاد آقای طاهری را به ایشان منتقل کنم، شاید حاصل شود. که بعد از دادن این پیشنهاد به ، او نیز از آن استقبال نمود و من شدم نگارنده ی خاطرات بابا، که بازهم از خدا پنهان نیست و از شما هم پنهان نباشد من که عمری، عقده ها برایم تلنبار شده بود؛ فرصت را غنیمت شمردم. و علت تلنبار شدن عقده ها هم این بود که در جامعه و شهر کوچکی مثل شاهد حذفِ نام و عکس پدرم از گنجینه ها و کتاب ها بودم! که دلیلش را هم نمی فهمیدم و با خود می گفتم: "پس جای پدر من، کجای قصّه ی این است؟!" تا اینکه بزرگ شدم علت حذف نام او را در دانستم. راستی در کتاب شازده ی حمام اینچنین به می گویند: "که عقده های شما سبب نگارش کتاب شازده ی حمام شده است." که دکتر پاپلی در ادامه ی جمله ی دکتر مجیبیان در پاورقی کتاب اینگونه می نویسند:"که ای کاش تمام عقده ها منجر به نوشتن می شد." و جالب است بدانید که من را می پرستم زیرا در باز گویی خاطرات نه اسمی را حذف کردند و نه عکسی را، و او به من داد که اگر آدم ها، تو را گُم کردند تو هرگز آدم های قصّه ی زندگیت را گُم نکن؛ که این امر، بزرگترین، زیباترین و مفهومی ترین درس زندگی من بود. بازهم از آقای طاهری هم از جانب پدر و هم از جانب خودم نهایت تشکر و سپاس را دارم و از خداوند بزرگ توفیقات روزافزون ایشان را در تمام مراحل زندگی به خصوص عرصه ی را خواهانم. ✍سمیّه خیرزاده اردکان @zarrhbin