eitaa logo
خط روایت
1.3هزار دنبال‌کننده
665 عکس
100 ویدیو
14 فایل
این روایت‌ها، نوشته مردم سرزمین انقلاب اسلامی است. محتواهای این کانال را می‌توانید بردارید و هر جا که خواستید بازنشر کنید، می‌توانید از این محتواها برای تولید محصولات رسانه‌ای هم استفاده کنید. ادمین‌ خانم‌ها : @Sa1399 جاودان یزدی‌زادگان @Z_yazdi_Z
مشاهده در ایتا
دانلود
کاغذ را از بس تا و باز کرده بودم، دیگر با کاغذ مچاله فرقی نداشت ... انگار اختیار دستم با خودم نبود... :/ تصورات تاریکم از آینده برگه را تامیزد و سمت سطل زباله هدایت میکرد؛ اما وجدانم اختیارش را پس میگرفتو به امید اینکه شاید موثر باشد برگه را باز میکرد ... اخر از کجا باید فهمید کار درست چیست ... اصلایک رای من قرار بود چه گلی به سرمان بزند که اِنقدر اصرار میکنند ... کشمکش های مغزم ادامه داشت و دستانم را بازیچه خودش کرده بود ... ازکم کاری پشت میز نشسته ها خسته بودم اما دلم هم نمیخواست، دشمن شاد شویم ... دلم میخواست اختیار را ازمن بگیرند ! نه برای اینکه بد است؛ برای اینکه گاهی تصمیم گرفتن آنقدر سخت میشود که به جبر راضی تری... برای فرار از افکار ،چشم چرخواندم روی درو دیوارِ ستاد . تابلویی توجهم را جلب کرد ! با خط نستعلیق نوشته بودند: کل الارضٍ کربلا و کل یومٍ عاشورا... کلماتش مثل پتکی برسرم اوار شد... من وسط کربلا بودم و ان روز عاشورا بود ..! کربلا مگر چیزی غیر از «انتخاب» بود؟! عاشورا رانه انتخاب های غلط، که بی تفاوتی مردم به ندای امامشان رقم زد ... همان ها که فکر میکرند اگر نیایند و به کارشان برسند ،بقیه هستن... همان ها که از تغییر اوضاع و برگشت سنت پیامبر نا امید بودند.... عاشورا را لشکر سی هزار نفره یزید رقم نزد ... عاشورا حاصل تردید مردم به وعده خدا و دستور امام بود..‌‌. اگر امده بودند ... اگر لشکرحسین بن علی را انتخاب میکردند .... اگر گوش به وسوسه ها و چشم به کیسه های پراز پول یزید نمیدوختند؛ تاریخ هیچ وقت این حادثه تلخ را ثبت نکرده بود و قلم ها از نوشتن آنچه بر حسین بن علی گذشت شرم نمیکردند... حالا من آن جبر پُر از اختیار را پیدا کرده بودم ... دیگر یک راه بیشتر نبود ... باید رای میدادم... باید نشان میدادم چشم و گوشم از رسانه های پر از دروغ غرب پر نیست و من راهی ندارم جز اینکه امید را انتخاب کنم و اعتماد کنم به خدا وقتی که گفت : إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ... (امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است. بدانید جمهوری اسلامی حرم است و این حرم اگر ماند، دیگر حرم ها میمانند. اگر دشمن، این حرم را از بین برد، حرمی باقی نمیماند، نه حرم ابراهیمی و نه حرم محمّدی(ص) ...) اینهارا کسی میگفت که سردار لشکر حرم بود ومن نمیتوانم مانند او باشم اما میتوانم سیاهه لشکر اسلام شوم ! که بعد ها نگویند ایران «سرباز »نداشت... ✍ @khatterevayat 〰〰〰〰〰〰🔻🔻 امتیاز بدهید.
زیر پرچم تو بودیم که آزادیم 🇮🇷 ✍ @khatterevayat 〰〰〰〰〰〰🔻🔻 امتیاز بدهید.
آن سال که رهبری ایستاد و از تولید ملی حرف زد را یادم هست. خریدن جنس ایرانی حتی بین مدعیان ایران دوستی هم نشانه‌ی بی کلاسی بود. نه اینکه الان نباشد. اتفاقا هنوز هم این نگاه بین خیلی از کسانی که شعار نه غزه نه لبنان می‌دهند و می‌خواهند جانشان را فدای ایران کنند و حتی بین آنها که هی می‌گویند وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد وجود دارد. اما بی انصافی است اگر قبول نداشته باشیم از آن‌ سال تا الان نگاه خیلی‌ها عوض شده و خریدن کالای ملی جدا از بحث مالی‌اش یک ارزش فرهنگی هم پیدا کرده. من مسئول آمارگیری نیستم و آمار دقیق شرکت‌های استارتاپ و دانش‌بنیان و غیره و ذلک را که از آن سال به بعد پا گرفت نمی‌دانم. اما این را می‌دانم که همین یک حرف حداقل در خودم و خیلی از آدم‌هایی که میشناسم تغییر دیدگاه ایجاد کرد. مثلا از آن روز به بعد من دیگر خودکار خارجی نخریدم. یا خیلی چیزهای دیگر که مشابه داخلی داشت را. و حتما این کار من و امثال من سفره‌ی آدم‌های زیادی را بزرگ‌تر کرده. حالا این وسط یک شرکت خودروساز داخلی هم هست که از حمایت‌های تولید ملی بیشترین سوء استفاده را می‌کند و خون مردم را در شیشه می‌کند و هر روز وقیح‌تر از دیروز سرش را بالاتر میگیرد و به ریش همه‌ی ما میخندد. این چیزها هم هست دیگر. ولی این دلیل نمی‌شود که بگوییم اصل حمایت از تولید ملی خوب نیست. دیگر الان هر ننه قمری که حتی یک واحد اقتصاد و سیاست و فلان و بهمان پاس نکرده باشد می‌داند در این وضعیت آشفته‌ی جهان اگر ملتی توانست روی پای خودش بایستد و در صنعت و تکنولوژی‌ پیشرفت کند صد هیچ از کشورهایی که در نیازهای ضروری‌شان به دیگران وابسته‌اند جلوتر است. و خب باز هم هر ننه قمری می‌داند کسی که در این شرایط عَلَم حمایت از تولید ملی را بلند کرده خیرخواه‌ترین آدم نسبت به این کشور است. حتی اگر این وسط بعضی تولید کننده‌های خرد و کلان فقط به فکر پر کردن جیبشان باشند و به این هدف مقدس خیانت کنند. این خیرخواه‌ترین آدم این روزها عَلَم حمایت از انتخابات را بلند کرده. راستش من دقیق نمی‌فهمم مشارکت بالا چطور می‌تواند رشد اقتصادی ایجاد کند. سوادش را ندارم که بفهمم. اما مرد خیرخواه‌ ما گفته راه حل این مشکلات که دارد کمر بعضی خانواده‌ها را خم می‌کند از راه انتخابات می‌گذرد. و لازم نیست یادآوری کنم هر ننه قمری می‌داند اگر عده‌ای کرسی مجلس بهشان حال داد و شروع کردند به خیانت به مردم دلیل نمی‌شود که اصل راه‌حل بودن و خوب بودن انتخابات از بین برود. ✍ @khatterevayat 〰〰〰〰〰〰🔻🔻 امتیاز بدهید.
از آن مادرهای دغدغه‌مند و مخلص و پایِ‌کار است که عاشقشان هستم. خودش توی برنامه‌ی سه‌شنبه‌های اکران مستند واحد تبیین مادرانه سبزوار، شرکت کرده بود و دل توی دلش نبود که مستند تاردید را برای همسایه‌ها و فامیلش هم پخش کند. از من هم خواست که برای گفتگوی بعد از مستند به خانه‌اش بروم. من و سه نفر دیگر از مادران میدان هم، بعنوان کمک‌روشنگر قبل از آمدن مهمانهایش وارد خانه شدیم. دل و توی دلش نبود و مدام حرص میخورد که؛ اگر نیایند چه کنم؟ من قبلا هم برایشان مستند پخش کرده‌ام و این بار هم ازشان پرسیدم دوست دارید بازهم از این مستندها ببینید؟ جواب دادند؛ بله. من هم کیک پختم و پذیرایی آماده کردم و مستند را دانلود کردم که بیایند و دور هم مستند ببینیم. ولی نمی‌دانم چرا الان نیامده‌اند؟ آرامش کردیم و گفتیم حتی اگر یک نفر بیاید یا اصلا هیچ کس نیاید چیزی از ارزش کار تو کم نمی‌شود. من هم هفته قبل یک جلسه دعوت شدم برای روشنگری، فقط چهار نفر آمده بودند. ولی من حرفهایم را زدم و خیلی هم برکت داشت. مشغول گفتگو با هم بودیم که میهمانها یکی یکی از راه رسیدند. هر کدام که مب‌آمدند بنای صمیمیت و خوش و بش با آنها را می‌گذاشتیم و اسم و شغل و نسبتشان با صاحب خانه را می‌پرسیدیم. چیزی نگذشت که تقریبا همه‌شان آمدند و مستند پخش شد. از قبل گفته بودم که صاحب‌خانه برنامه‌هایی برای بچه در اتاق خواب تدارک ببیند که بچه‌ها هی پابرهنه نپرند وسط پخش مستند و حواس مادرها را پرت کنند. مستند که تمام شد از یکی از میهمانها که اسمش را هم می‌دانستیم، پرسیدم؛ زهرا خانم نظر شما درباره این مستند چیه؟ چی دریافت کردین؟ نظرش را گفت و پشت بندش هم بقیه مهمانها وارد گفتگو شدند. هم تحلیل‌شان را می‌گفتند و هم سوال می‌پرسیدند. مستند زحمت ما را کم کرده بود و نصف حرفهایی که میخواستیم درباره نحوه تشکیل داعش و نقشه‌های دشمن برای نابودی انقلاب ایران بگوییم، خودش بیان کرده بود. آنهم نه از زبان فرماندهان و تحلیلگران سپاه، بلکه از زبان اندیشمندان و فرماندهان و صاحب منصبان آمریکا و اسرائیل. اعترافات خودشان بود و کسی نمی‌توانست توی آنها شک و شبهه کند. با اینکه مستند زیرنویسی شده بود ولی مهمانها خوب مطالب را دریافته بودند. درباره اسم مستند (تاردید) و ربطش به مفهوم مستند هم حرف زدیم. و اینکه منظور این است که دشمن کاری می‌کند که واقعیت تار دیده شود و مردم اصل ماجرا را نفهمند.خودش داعش را تشکیل داده و فرستاده سروقت کشورهای مسلمان تا بعد به بهانه نابودی داعش و ایجاد امنیت در ان کشورها پایگاه نظامی در اطراف ایران ایجاد کند و را برای نابودی انقلاب ایران صاف شود. ماجرا رسید به مسائل داخلی کشورمان و گرانی و فقر و... لزوم رای دادن و اثر رای ندادن بر آسیب‌پذیر بودن امنیت کشورمان. بازار گفتگو حسابی داغ شده بود و میهمانهایی که انتظار داشتیم از باب مخالفت وارد شوند، خودشان داشتند از نظام دفاع می‌کردند. ✍ @khatterevayat 〰〰〰〰〰〰🔻🔻 امتیاز بدهید.
بسم الله الرحمن الرحیم 📌 دوستت دارم مهد دین من! یادش بخیر. زمان ما دههٔ فجر مساوی بود با فوق برنامه های مدرسه و سرود و نمایش و ... . حال خوش اینکه وسط کلاس صدایت کنند تا برای تمرین به نماز خانه بروی. راهنمایی بودم و عضو گروه سرود. هر چند بین هم کلاسی هایم کسی اعتقادی به انقلاب و این ماجراها نداشت. یعنی خانواده هاشان از این جنس نبودند. من هم آن زمان ها آنچنان انقلابی مسلک نبودم. یعنی از آن هایی نبودم که در خاطرات کودکی ام قلمدوش پدرم در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کرده باشم. ولی... نمیدانم چرا وقتی سرود «سرفراز باشی میهن من» را میخواندیم، دلم یک جوری میشد. نه که فقط من اینطور باشم. اکثر بچه های گروه سرودمان همینطور بودند. همان موقع که روبروی آن ها و پشت به جمعیت می ایستادم و با حرکت دست هایم تلاش میکردم گروه را هماهنگ کنم، در چهره هایشان «عشق» را می دیدم. سال های زیادی از آن موقع می گذرد اما هنوز این شعر با آهنگ زیبایش توی ذهنم حک شده: سرفراز باشی میهن من ای فدایت جان و تن من پر بها تر از زر و گهر خاک پاک تو وطن من... ایران... ایران... ایران ایران ایران... ایران... تو فصل مشترک ما هستی. هر دینی، هر گرایشی از سیاست، انقلابی یا مخالف انقلاب بودن... هر که باشیم با هر تفکری! تو هویت ما هستی. سالیان سال برای اینکه کسی برایمان تعیین تکلیف نکند خون دل خوردیم. خون دادیم. چه سال هایی که در نا امیدی گذشت و چه امید ها که از سال ۵۷ در دل ها زنده شد. می‌شود رفت. می‌شود مهاجرت کرد. می‌شود پناهنده شد و تو را ترک کرد. اما... ما، تک تک ما، فرزندان ما، نسل ما، همیشه یک «ایرانی» بیخ ریشمان چسبیده داریم. حتی اگر از تمام هویتمان فرار کنیم. حتی اگر برای این که به ما خدمات ندادند از تو فرار کنیم. حتی اگر نخواهیم تو را بسازیم... حتی اگر از جبر جغرافیا نا راضی باشیم... فرار از سرنوشت که شدنی نیست! هست؟ واقعاً اگر رای دادن یا ندادن من، تاثیری در هیچ چیز ندارد، اگر جمهوری اسلامی پینوکیوی دروغگوست و برای خودش آمار تراشی می‌کند، چرا همیشه از این طرف و آن طرف، تلاش میشود و هزینه می شود و زحمت کشیده میشود؟ گروهی برای اینکه من رای بدهم و گروهی برای اینکه من رای ندهم؟ همیشه وقت انتخابات ها، تنور تحریم انتخابات گرم است. از طرف همان هایی که نانشان از جیب دشمن ایران در می آید. دشمنی مگر چیست؟ اینکه شریان کالاهای حیاتی مثل دارو را بر روی ملتی ببندی، منابع علمی را بر آن ها تحریم کنی و از سوی دیگر رسانه و تکنولوژی دست اول را به آن ها برسانی تا برای منافع خودت، سرباز و لشکر فراهم کنی، اگر دشمنی نیست، پس چیست؟! اگر زورگویی نیست پس چیست؟! اینکه می گویند یا آنی باشید که ما می‌گوییم یا هزینه بدهید چون آنچه می‌خواهیم نیستید! واقعا تصویر آن قلدرهای مدرسه توی ذهنم تداعی می شود که زنگ های تفریح تغذیهٔ بچه های دیگر را می گیرند و هر کس بخواهد جلویشان قد علم کند، نوچه هایشان را برای کتک زدنش به خط می کنند! پس اینطور ها نیست که رای من بی اثر باشد و آب در هاون کوبیدن. عقلم ، منطقم و مشاهداتم از همان سال ۹۲ که با فاصله ای چند روزه از موعد انتخابات رای اولی شدم تا همین امروز، این را به من می گوید. اصلا هم نمیفهمم چرا باید برای اعتراض داشتن به مسائل جاری مملکتم، از حق مسلمم برای مشارکت در سرنوشت کشور و وضعیت خودم در کشورم بگذرم؟ اصلا نمیفهمم چگونه میشود عده‌ای بگویند فرقی ندارد چه کسی بر سر کار بیاید وقتی قوانین تصویب شده در مجالس گوناگون را مرور می‌کنم و عملکرد گوناگون رئیس جمهور ها را با هم میسنجم. این را میدانم که اگر روزی با توپ و تانک حق این مردم را از آن ها سلب می کردند، امروز با ابزار شناخت به جنگ آن ها آمده اند. چه جنگ بی هیاهویی! چه نبرد ناجوانمردانه ای! ایران! ای سرزمین رنج کشیده ی من... دعوا بر سر توست. دعوا بر سر بود و نبود توست. دعوا بر سر استقلال و هویت توست!... از حق مسلمم نخواهم گذشت... جمعه بر سر قرار عاشقی وطن حاضر خواهم شد... برای آیندهٔ روشن ایرانم تلاش خواهم کرد... ایران! ای میراث دار پاک ترین خون ها! دوستت دارم. ✍ @khatterevayat https://eitaa.com/swallow213 〰〰〰〰〰〰🔻🔻 امتیاز بدهید.
این روزها مغزم تحت فشار است اصلِ کاری هم پیشم نبود. بهش گفتم: «هر جور شده به‌دستم‌برسون» گفت: «بابا ریسک داره تو با این حالت واجب نیست بری رای بدی» یک کلمه گفتم: «واجبه!» معمولا جاهایی که با هم مخالفیم انقدر صریح و سریع نظرم را نمی‌گویم، صبر میکنم یا مقدمه‌چینی میکنم، بعد بلاخره به یک جمع‌بندی میرسیم. اما بعد، برف همه چیز را خراب کرد و نشد که به دستم برسد. می‌خواست هر جور شده برایم بفرستد ولی هیچ نگفتم و‌ نخواستم اذیت شود. امروز اما همه چیز چرخید و رسید به‌دستم و بیشتر از همیشه دوستش دارم. حالِ یک استراحت مطلقی را شاید کسانی که حصرخانگی کشیده‌اند بفهمند. ولی نه! آن‌ها حداقل در خانه آزادند تا هر کاری می‌خواهند بکند. ما باید بنشینیم و نگاه کنیم که یا کسی برسد یا چیزی بچرخد تا به چیزی که دوستش داریم برسیم. انتظارش سخت است و رسیدنش شیرین‌تر، مثل حال این روزهای کشورمون، سخت شده اما مطمئنم که به شیرینی میرسیم. صدایی در گوشم زنگ‌می‌زند: « ناامیدی ممنوع، نزدیک قله‌ایم» ✍ @khatterevayat @Mamaa_do 〰〰〰〰〰〰🔻🔻 امتیاز بدهید.
گلوله‌ی برف را با هم بزرگ تر کردیم و گذاشتیم روی تنه‌ی آدم برفی. حسابی بحث‌مان گل انداخته بود. همان طور که دکمه‌‌ها را فرو می‌کرد توی کله‌ی ادم برفی با عصبانیت گفت: _حالا همون یه دونه برگ رای من می‌خواد چکار کنه؟! کلاه و شال گردنم را روی سر و گردن آدم برفی گذاشتم و گفتم : _می‌دونی الان آدم برفی بهت چی می‌گه؟ ابروهایش را در هم کشید و گفت: _من بچه‌ام بابا؟ من هجده سالمه! چرا می‌خوای عین بچه‌ها باهام حرف بزنی! لبخند زدم و هویج را در صورت آدم برفی فرو کردم و گفتم: _اگه خوب نگاه کنی می‌بینی از تک تک دونه‌های برف برای این آدم برفی که ساختی استفاده کردی! چرا فکر می‌کنی رای تو توی ساختن کشورت بی تاثیره! ✍ @khatterevayat 〰〰〰〰〰〰🔻🔻 امتیاز بدهید.
_مامان می‌شه منم همرات بیام رای بدم؟ _ هوا سرده. برف اومده یخ می‌کنی دخترم. لازم نیست بیای، رای واسه بزرگ‌تراست. _خب کاپشن صورتیم رو می‌پوشم. بعدشم پس چرا بچه‌ها می‌تونن شهید بشن؟! ✍ @khatterevayat 〰〰〰〰〰〰🔻🔻 امتیاز بدهید.
ساعت ۳ نیمه شب است چرا دارد کولاک میکند؟ اولش خودم را به خواب میزنم اما نمی شود. دارد بالا می آید... گلاب به رویتان معده ام همیشه مشکل دارد اما امشب... تا ساعت ۴ حدود ۱۰ - ۱۵ باری تا حیاط میدوم و برمیگردم، فایده ندارد.. ۵ و نیم صبح روی تخت اورژانس بیمارستان سرم به دست دراز کشیده ام. آرامبخش و ضد تهوع و غیره و غیره دارند اثر میکنند و دوست دارم بخوابم. یک هو صدای پرستاران شیفت شب خواب را از سرم می پراند... «میگه بخاطر رأی دارن اضافه کاریا رو میدن» «ای بابا کی حالا خواست رأی بده» .... سرم تمام شده. تا همراهم کارهای ترخیص را انجام دهد خودم را هرطور شده میرسانم به ایستگاه پرستاری. چشمان بی رمقم را میدوزم به چشم پرستار.. انگار حال و روزم قلبش را رقیق و لطیف کرده. سر حرف را باز میکنم: «تو آمپولام آرام بخش هم بود؟» «آره باید بخوابی تا بهتر بشی» کمی مکث میکنم و با تمام توانم لبخند بیحال اما واقعی میزنم: (حرف بی مقدمه اثرش بیشتر است) «رأی نمیدی؟» :) جا میخورد و می‌خندد... شاید از روی ناچاری میگوید: «چرا بابا» فورا میگویم: «همه مون مجبوریم» انگار حرف دلش را زده ام. میخواهد حرف را ادامه بدهد که سریع میگویم: «اما اگه رأی ندیم وضع بدتر میشه» میخندد و میگوید «اره رأی میدیم، خیالت راحت» راهم را میکشم به سمت پذیرش. نمی‌دانم جملاتم چقدر به دردبخور بوده اند، اما امید دارم خدا اثرش را بالا ببرد. شاید این دو پرستار در خلوت خودشان بیشتر فکر کنند به حرف هایم .. دو نفر هم دو نفر است! ✍ @khatterevayat 〰〰〰〰〰〰🔻🔻 امتیاز بدهید.
._._. ⃟ ﷽ ⃟ ._._. 🔻فراخوان روایت اقتدار🔻 رژیم موقت و غاصب صهیونیستی با حمله به ایران آبروی خودش را برد. اما 🔸تعدی به خاک جمهوری اسلامی ایران چیزی نیست که از طرف ما مورد قبول باشد. ✔️روایت‌هایتان از احساس خشم و انزجار نسبت به این اقدام مذبوحانه، عدم ترس و مقاومت پایدار ، ایستادن در کنار نیروهای نظامی، قدردانی از سپاه و ارتش فداکار و همچنین احساس افتخار به نیروی نظامی جمهوری اسلامی را برایمان بنویسید. 🟢ما اینجاییم تا صدای شما باشیم و روایت‌های شما از موضوعات روز را منتشر کنیم. ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ 🌱 https://eitaa.com/khatterevayat ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
صبح شش آبان مثل همیشه از خواب بیدار شدم. نماز صبح و تعقیباتش که تمام شد، پیامرسان را باز کردم و گروه دوستانه را لمس کردم. یکی از بچه‌ها نصف شبی پیام داده بود: «بچه‌ها شما هم صدای انفجار رو شنیدید؟» و بقیه گفته بودند: «انفجار؟! نه!» دوباره پیام داده بود که: «بابا خیلی بلند بود چطور نشنیدید؟» و بهش گفته بودند: «بابا خواب بی خواب شدی، بگیر بخواب خبری نیست.» و بعد از چند دقیقه دوباره پیام داده بود: «اسراییل حمله کرده. سه تا استان رو زده. و منی که امشب تو حیاط خوابیده بودم و می‌خوام برم ادامه‌ی خوابمو ببینم...!!!» چشمم روی این جمله‌اش خشک شد. حمله کرده؟! به یک صدای بلند که نمی‌شد استناد کرد. علتش هرچیزی می‌توانست باشد. مثلا ترکیدن کپسول گاز و .. . از گروه دوستانه خارج شدم و سراغ کانال‌های خبری رفتم. بیانیه‌ی ارتش را که دیدم، فهمیدم خبر راست است. پس چرا من چیزی متوجه نشدم؟ البته بعداً فهمیدم خیلی‌های دیگر هم چیزی متوجه نشده بودند. حمله کرده؟! چقدر وقیح. مثل اینکه این جانی، حرف حق سرش نمی‌شود. فقط زبان زور می‌فهمد. طبیعتاً به فکر افتادم که دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟ آیا کسی شهید شده؟ آیا خرابی‌ای به بار آمده؟ اما هنوز خیلی زود بود برای مشخص شدن ابعاد ماجرا. چیزی که عیان بود پدافند هوایی ما خداروشکر قوی عمل کرده بود. بعداً مشخص شد تعداد زیادی از موشک‌ها و ریز پرنده‌ها را، صد کیلومتر قبل از ورود به مرز کشور عزیزمان و روی آسمان کشور عراق رهگیری و همانجا منهدم کرده بودند. مهر را از روی اپن برداشتم و سجده‌ی شکر بجا آوردم. خدایا هزار بار شکرت بخاطر وجود افراد فداکار و دانشمند در کشورم. فکرم درگیر شد. خیلی درگیر. حال واکنش ایران چیست؟ چه باید باشد؟ فارغ از کم و کیف ماجرا و ابعادش، این اولین بار است که اسرائیل با مستقیماً به خاک ما حمله‌ی تسلیحاتی می‌کند و مسولیتش را هم می‌پذیرد. کتری را پر از آب و زیرش را روشن کردم. اگر ما هم جواب بدهیم، ممکن است دوباره غلط اضافه ازش سر بزند. اما اگر سکوت کنیم و جوابی ندهیم، که با خود می‌گوید: «عه! چه جالب بهشان حمله‌ی مستقیم کردم و از ترس درگیری‌های بعدی، نشستند و تماشا کردند. پس هر بار دیگر و به هر شکل دیگر که دلم خواست می‌توانم حمله کنم.» درب یخچال را باز کردم. توی یخچال نان نبود، کشوی فریزر را بیرون کشیدم و یک قرص نان بیرون آوردم. در صورت پاسخ دادن، احتمال حمله‌ی بعدی مطرح است. در صورت پاسخ ندادن، قطعیت حمله‌ی بعدی مطرح است. باید از این خطای محاسباتی درش بیاوریم. اما چگونه؟ ✍ 〰〰〰〰 〰〰〰〰 @khatterevayat
ایران خانم دم میزِ آقای محمدی وایساده بودم روزی چندبار مجبورم برای تطابق بسته ها با بارنامه های پستی،پی دی اف های شرکت رو با آقا محمدی چک کنم مسئول ثبت سفارش هاس روی میزش پر از نمونه های کار شرکته یه قسمتی از رو میزش پر از پرچم های چاپی بود که به مشتری نشون بده کلافه از شلوغی میزش داشت دنبال برگه ایی که ازش میخواستم میگشت با خنده و شوخی بهش گفتم :(آقا مجید،میزت شده مثِ سالنِ اجلاسِ سرانِ اُپک،پر از پرچمه) یه کوچولو خندید و گفت:(دیدی تروخدا گرفتاری رو،نمونه است دیگه واس مشتری،حالا خوشت اومده یکیشو بردار تو) خیلی بی منظور و بی هوا دستمو بردم سمت پرچم ایران و گفتم:(امممم اینو ببرم واس رو میزم؟) چشمای درشتش،گرد شد و با یه حال مرموزی پرسید:(عِرق داری؟) شاید هنوز صفحه مانیتور کامپیوترمو ندیده بود که از روزی که تحویلش گرفتم،مزین شد به عکس آقا مصطفی یا احتمالا وقتی ازش پرسیدم اون بسته عکس هایی که ۱۰تا بودن رو شاسی و عکس آقا بود رو با چه باربری فرستادین،حواسش به واژه اقا نبود یا ممکنه هنوز گذرش به اتاقی که هستم نیفتاده که عکس حسن آقای باقری رو کنار گلدون شیشه ایی رو میزم ببینه که اگه این نشونه ها رو میدید احتمالا درباره عِرقم به پرچمی که رو میزش بود سوال نمیپرسید از سوالش یکه نخوردم بی مکث و تردید گفتم:(با همه وجود...) و دیگه سکوت بود بینمون حتی سراغ بارنامه ها رم نگرفتم نه از لج و کینه یا از اختلاف و دشمنی از حواسِ پرت از فکری که همون لحظه پرکشید از اضطراب و ضربانِ تندِ قلبم برای محبتی که گرماش رو بیشتر روی سلول ب سلول پوستم حس میکردم چطورمیشه به تو عِرق نداشت ایران خانم چطور میشه برای وجب ب وجب خاکت نمرد چطور میشه برای خروشِ کارون برای گرمایِ خورشید امیدیه برای مه پاییزی ماسال برای استواری کوه های بیستون برای شن و ریگزار های تفتیده سیستان برای تو برای تو برای تو ایران خانم چطور میشه جون نداد..... عشق به خاکت فرقی با مادر نداره فارغ از هر اختلاف فکر و سلیقه و عقیده ایی،سرِ عرق برای تو ایران خانم،مثل همه عمر تا الان و از الان تا آخرِ عمر هر ثانیه و هرجا بی تردید جوابم درباره عشق به تو،(همه وجود)خواهد بود.... ✍ 〰〰〰〰 〰〰〰〰 @khatterevayat