eitaa logo
فلسفه ذهن
997 دنبال‌کننده
140 عکس
69 ویدیو
21 فایل
محتوای تخصصی در حوزه #فلسفه_ذهن و فلسفه #علوم_شناختی توسط: مهدی همازاده ابیانه @MHomazadeh عضو هیات علمی موسسه حکمت و فلسفه ایران با همکاری هیئت تحریریه
مشاهده در ایتا
دانلود
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎭 در این سخنرانی که دو سال قبل ارائه کرده، پیرامون و دیدگاه برای حل آن صحبت می‌کند. 🎭 توهم‌گرایی () - که در واقع روایتی دیگر از دیدگاه درباره است - تمامی و تجربه‌های درونی را نوعی توهم برساخته در فرآیند می‌داند که گونه‌ی جانوری را در این جهان پیچیده حفظ کرده و بنابراین واقعیتی برای آن قائل نیست. 🎭 در نتیجه صورت آگاهی و تبیین از اساس پاک می‌شود؛ چیزی که واقعیت ندارد، نیاز به تبیین وجودشناختی هم ندارد. 🎭 یک چالش در برابر این دیدگاه اما آنست که خود توهم تجربه پدیداری، دارای پدیدارشناسی خاص خودش است و حتی اگر فقط همین یک هم وجود داشته باشد، همچنان مسئله دشوار () تبیین چرایی و چگونگی برآمدن آن از فرآیندهای مغزی و فیزیولوژیک باقی می‌ماند. لینک آپارات: https://aparat.com/v/i8LsF مهمترین مباحث فلسفی درباره ذهن/نفس و علوم شناختی را اینجا ببینید: @PhilMind
🔱 این استدلال دوئالیستی را ملاحظه کنید: 1- اگر چیزی مادّی باشد، ذاتاً (ضرورتاً) مادّی است. 2- امکان دارد که من به‏صورت غیر مادّی وجود داشته باشم؛ یعنی جهان ممکنی هست که من بدون بدن در آن وجود دارم. 3- بنابراین من ذاتاً (ضرورتاً) مادّی نیستم. 4- بنابراین من مادّی نیستم. 🔱 در نظر جگون کیم، مقبولیت استدلال فوق عمیقاً در گرو مقبولیت مقدّمه دوّم است. ولی آیا ممکن است که من بدون بدن وجود داشته باشم؟ دکارت اصرار خواهد ورزید که این مسئله، مسلّماً تصوّرپذیر است. اما کیم می‌پرسد آیا واقعاً یک چیز می‏تواند فقط از این‏رو که تصوّرپذیر است، امکان وقوع هم داشته باشد؟ (See: Kim, 2010, Philosophy of Mind, pp.24-26.) 🔱 کیم استدلال دوئالیستی فوق را به شکلی دیگر هم صورت‏بندی کرده است: 1) فرض کنید من با این بدن خودم، این‌همان باشم. 2) قاعده ضرورت این‌همانی‌ها (NI): اگر الف = ب، پس ضرورتاً الف = ب؛ یعنی اگر الف= ب در این جهان برقرار باشد، در هر جهان ممکنی هم برقرار خواهد بود. 3) ولی من می‌توانم در برخی جهان‌های ممکن، بدن نداشته باشم، یا لااقل یک بدن متفاوت داشته باشم. 4) بنابراین غلط است که من با این بدن در همه جهان‌های ممکن، این‌همان باشم. 5) پس من با این بدن خودم، این‌همان نیستم. 🔱 قاعده ضرورت این‌همانی‌ها در نظر کیم – و البته بسیاری از فیلسوفان دیگر - استثناءپذیر یا قابل ردّکردن نیست. بنابراین اگر هر فیلسوف فیزیکالیست بخواهد آسیب و نقصی در استدلال فوق بیابد، قاعدتاً باید به سراغ مقدّمه سوّم برود. کیم همین تشکیک را در مورد مقدّمه مذکور انجام داده و حتّی میل به پذیرش قاطعانه آن را ناشی از «داستان زندگی پس از مرگ» می‏داند که در اکثر ادیان، بیان شده است. (See: Ibid, p.27.) 🔱 سول کریپکی قبلا (۱۹۷۱) با استفاده از قاعده ضرورت این‏همانی‏ها نشان داد که رابطه این‌همانی یک رابطه ضروری است که در تمام جهان‌های ممکن صادق است. او با استفاده از این نکته سعی در نفی این‏همانی مغز و بدن داشت؛ چه این‏که جهان‏های ممکنی قابل تصوّر است که من دارای همین ترکیب مولکولی از مغز (یا بدن) باشم، اما حالات ذهنی نداشته باشم، یا حالات ذهنی متفاوتی داشته باشم. بنابراین کریپکی نتیجه می‏گرفت که این‏همانی مغز و ذهن، نمی‏تواند درست باشد؛ چون ضرورت ندارد و در تمام جهان‏های ممکن، جاری نیست. 🔱 حال کیم استدلال دوئالیستی دکارت را طبق الگوی کریپکی بازسازی می‏کند؛ اما برخلاف کریپکی و برخی دیگر از فیلسوفان تحلیلی، امکان معرفت‏شناختی را مستلزم امکان متافیزیکی نمی‏داند و درنتیجه، تصوّرپذیری بدن بدون حالات ذهنی، یا نفس بدون بدن را برای اثبات امکان تحقّق خارجی آن کافی نمی‏بیند. مهمترین مباحث فلسفی درباره ذهن/نفس و علوم شناختی را این‌جا ببینید: @PhilMind
برنامه سوفیا از رادیو گفتگو با موضوع «فلسفه ذهن، هوش مصنوعی و نورومدیتیشن» با حضور دکتر همتی مقدم و دکتر همازاده، سه‌شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰، از ساعت ۲۲ تا ۲۴ گفتگو در ابتدا پیرامون چیستی ذهن و آغاز می‌شود و توضیحی اجمالی از دسته‌بندی‌ هفتگانه تئوری‌های فلسفی درباره و ارتباط آن با بدن ارائه می‌گردد. سپس وارد بحث و انواع رویکردهای فنی و برخی مشکلات فلسفی آن‌ها می‌شود و به این مسئله می‌پردازد که چرا ساخت مصنوعی و هوش مصنوعی قوی از دیدگاه برخی فیلسوفان، علی‌الاصول یا لااقل برپایه رویکردهای رایج به سرانجام نمی‌رسد؟ در بخش آخر بر بحث درباره تجربه‌های بیرون از بدن (OBE) تمرکز می‌کند و گفتگو درباره دیدگاهی جدید در بین نودوئالیست‌ها در حوزه برای تبیین این تجربیات به میان می‌آید که در انتها تطبیق آن با سنت فلسفی - عرفانی اسلامی و مشترکات آن‌ها مورد بررسی قرار می‌گیرد. فایل صوتی این برنامه در چهار بخش نیمساعته بارگذاری شده است: @PhilMind
۴ 🚥 ند بلاک در آزمون فکری ، یک مثال خلاف واقع علیه بازنمودگرایی برون گرایانه مطرح می‏کند. زمین معکوس جایی است کاملاً شبیه به زمین واقعی که فقط از دو جهت با این زمین، تفاوت دارد: اوّل آن‏که همه چیز به رنگ مکمّل اشیاء متناظرشان در این زمین هستند؛ آسمان زرد رنگ است، چمن‏ها قرمزند و ... . دوّم آن‏که مردم در جهان معکوس به زبان معکوس سخن می‏گویند؛ آن‏ها به زرد می‏گویند آبی، به قرمز می‏گویند سبز، و ... . 🚀 مسافری از زمین واقعی به آن زمین معکوس سفر می‏کند و در مسیر (در فضاپیما)، به‏گونه‏ای که متوجّه نشود، سیستم بصری او تغییراتی می‏کند و در نتیجه رنگ‏ها را معکوس ادراک می‏کند. کم‏کم و در اثر اقامت طولانی مدّت شخص در آن محیط و برقراری روابط علّی متعدّد و مستمرّ با آن، محتواي بازنمودي او در هنگام ديدن چمن، شامل ویژگی قرمزی خواهد بود و نه سبزی؛ هرچند که به‏دلیل وجود دستگاه وارونه‏ساز، اي كه با ديدن چمن‏ها براي او حاصل مي‌شود، همچنان همانند همان حسي است كه با ديدن چمن‌ها در زمين برايش پديد مي‌آمد. 🚥 او به زبان همین زمین واقعی سخن می‏گوید و در نتیجه چمن‏های واقعاً قرمز را سبز می‏نامد و آسمان واقعاً زرد را آبی. بدین ترتیب در اثر زندگی با مردم زمین معکوس، او نمی‏تواند متوجّه اشتباه خود بشود. (See: Block, 2007, Consciousness, Function, and Representation, p.552./ also: 1998, Is Experiencing Just Representing?, p.665.) 🚀 در مثال فوق، با آن‏که محتوای بازنمایی ادراكات شخص مسافر تغییر کرده، ولی ادراكات او یکسان مانده است. بنابراین فاصله‏ای بین تجربه و ويژگي پدیداری آن وجود دارد و این فاصله نشان می‏دهد که ويژگي پدیداری قابل تقلیل به ويژگي بازنمودی نیست. 🚥 این نکته را هم متذکّر شویم که آزمون فکری بلاک، صرفاً به یک وضعیّت تخیّلی محض ارجاع ندارد تا – همان‏طور که برخی مدافعان بازنمودگرایی تأکید کرده‏اند – احتمال وقوع و شدنی‏بودن آن قابل تردید باشد. بلاک خود تصریح دارد که خصوصیات اساسی مثال فوق، همین امروز توسّط تکنولوژی موجود قابل ایجاد است: «ما امروزه می‏توانیم به جای دو سیّاره در این سناریو، دو ساختمان بزرگ مجزّا را فرض کنیم، و گونه‏ای از تغییر در سیستم بینایی را با عینک‏های واقعیت مجازی خلق نماییم». (Block, 1998, p.666.) مهمترین مباحث فلسفی درباره ذهن/نفس و علوم شناختی را این‌جا ببینید: @PhilMind
«درآمدی به فلسفه ذهن» نوشته آقای کیث توماس مسلین - رییس دپارتمان فلسفه مؤسسه آموزشی Esher Sixth from College انگلستان - و ترجمه دکتر مهدی ذاکری جزو اوّلین آثار ترجمه‌شده فلسفه ذهن است که در سال ۱۳۹۰ به چاپ رسیده و همچنان از منابع اصلی فارسی‌زبان در این حوزه به شمار می‌رود. این کتاب که طبق اهداف مؤلف و مؤسسه محل کار وی برای مخاطبان ۱۶ تا ۱۸ سال نگاشته شده، رویکردی آموزشی و مقدماتی دارد و البته برای دانشجویان غیر آشنا با این شاخه فلسفی نیز مدخلی قابل توجه به حساب می‌آید. کتاب در ۱۱ فصل به سرفصل‌هایی چون تبیین مسئله ذهن و بدن، تئوری‌های دوگانه‌انگاری، این‌همانی، رفتارگرایی، کارکردگرایی، مسئله علیت ذهنی، صورت‌گرایی ارسطویی، مسئله اذهان دیگر، و مسئله این‌همانی شخصی می‌پردازد. نگارنده هرچند در قالب پارادایم مسلط فیزیکالیستی می‌نویسد، اما تلاش دارد بدون ترجیح نظریه خاصی، ادبیات بحث و دیدگاه‌های مهم ذیل هر موضوع را معرفی و برخی اشکالات در برابر تئوری‌های مطرح‌شده را نیز ارائه کند. هرچند جای پرداخت جدی به موضوعاتی مانند حیث التفاتی و آگاهی خالی است، اما بسیاری از مباحث اصلی فلسفه ذهن با قلمی روان در این کتاب توضیح داده شده که با ترجمه‌ای دقیق در ۴۸۰ صفحه عرضه شده است. مهمترین مباحث فلسفی ذهن/ نفس و علوم شناختی را این‌جا ببینید: @PhilMind
🔔 تبیین پدیده‌هایی مانند کنترل رفتار و گزارش‌پذیری حالات درونی و تصمیم‌گیری و ... فقط با تشریح کارکردها سر و کار دارند؛ کما این‌که خود این پدیده‌ها اساساً بنحوی کارکردی تعریف می‌شوند. 🔔 در سرتاسر ، تبیین‌های تحویل‌گرا به همین شیوه عمل می‌کنند. بعنوان مثال برای تبیین ، ما باید مکانیسمی که اطلاعات وراثتی را ذخیره و از نسلی به نسل دیگر انتقال می‌دهد، مشخّص کنیم. و معلوم می‌شود که DNA این کارکرد را به انجام می‌رساند. هنگامی که نحوه این کارکرد را توضیح دهیم، ژن را هم تبیین کرده‌ایم. 🔔 یا برای تبیین ، در نهایت باید توضیح دهیم چطور یک سیستم می‌تواند تکثیر یا تولید مثل کند، سازگاری با محیطش داشته باشد، متابولیسم را انجام دهد، و از این قبیل. تمامی این‌ها پرسش‌هایی درباره به انجام رساندن کارکردها هستند و بخوبی با تبیین‌های تحویل‌گرایانه تناسب دارند. 🔔 همین نکته درباره اکثر مسائل در هم دیده می‌شود. برای تبیین باید شیوه‌ای که طی آن، ظرفیت‌های رفتاری در پرتو اطلاعات محیطی بهبود می‌یابد و اطلاعات جدید برای انطباق عملکردها با محیط اطراف بکار گرفته می‌شود، تبیین گردد. اگر نشان دهیم که چطور یک فرآیند محاسباتی یا نورونی این کار را به انجام می‌رساند، آن‌گاه یادگیری را تبیین کرده‌ایم. 🔔 شبیه همین را می‌توان برای دیگر پدیده‌های شناختی مانند ، ، و زبان بگوییم. اما وقتی رویکرد فوق به تجربه‌های آگاهانه می‌رسد، این دست تبیین‌ها هم به شکست می‌انجامد. 🔔 آن‌چه را دشوار و غالباً منحصر به فرد می‌سازد، اینست که فراتر از مسائلی درباره به انجام رساندن کارکردها می‌رود. برای تأیید این نکته، توجّه داشته باشید که وقتی انجام تمام کارکردهای رفتاری و شناختی در همسایگی تجربه را تبیین کنیم – تمایز ادراکی، دسته‌بندی کردن، دسترسی درونی، گزارش شفاهی – ممکن است یک پرسش بعلاوه و بی‌پاسخ باقی بماند: "چرا انجام این کارکردها با تجربه همراه است"؟ 🔔 پرسش مشابهی در تبیین ژن یا حیات بی‌پاسخ باقی نمی‌ماند. اگر کسی بگوید: «شما توضیح داده‌اید چطور DNA اطلاعات وراثتی را ذخیره و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کند، اما هنوز تبیین نکرده‌اید که آن چطور یک ژن است»، دچار یک اشتباه مفهومی شده است. تمام آن‌چه بمعنای ژن بودن است، موجودی است که کارکردهای ذخیره‌سازی و انتقال مرتبط اطلاعات را به انجام می‌رساند. اما اگر کسی بگوید: «شما توضیح داده‌اید چگونه اطلاعات، متمایز و گردآوری و گزارش می‌شود، ولی هنوز تبیین نکرده‌اید که چرا و چگونه بدان حس خاص، تجربه می‌گردد»، دچار اشتباه مفهومی نیست. این یک پرسش بعلاوه و قابل اعتناست. 🔔 این پرسش باقیمانده، سؤال کلیدی در مسئله است. چرا تمام این پردازش‌های اطلاعات در تاریکی و فاقد هیچ احساسی درونی انجام نمی‌شود؟ چرا این‌طور است که وقتی امواج الکترومغناطیس با شبکیه چشم برخورد می‌کند و بوسیله یک سیستم بصری، متمایز و دسته‌بندی می‌شود، این تمایز و دسته‌بندی بمثابه قرمزی روشن احساس می‌شود؟ 🔔 یک (اصطلاح لوین در 1983) بین کارکردها و تجربه وجود دارد و ما به یک برای عبور از آن احتیاج داریم. یک تقریر صرفاً کارکردی، در یک سوی این شکاف باقی می‌ماند و بنابراین، مواد سازنده پل باید جایی دیگر پیدا شود. روش‌های تبیینی رایج در علوم شناختی و برای این توسعه یافته‌اند که انجام کارکردهای شناختی را تبیین نمایند، و از پس این هدف نیز بخوبی بر می‌آیند. ولی وقتی به مسئله دشوار می‌رسند، این رویکرد استاندارد چیزی برای گفتن ندارد. برگرفته از فصل اول کتاب The Character of Consciousness نوشته دیوید چالمرز (2010) @PhilMind
پرسش و پاسخ با یکی از مخاطبان عزیز کانال تلگرامی @PhilMind
ادامه پرسش و پاسخ با یکی از مخاطبان عزیز @PhilMind