💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوسیوشش
با صدای در اتاق نگاه از زندایی گرفتم
انگار به دل ماهان افتاد که مستاصل شدم و به کمکم اومد.
نگاهش اخم داشت اما پر از دلسوزی برای مادری که می دونست چی کشیده.
جلو اومد و من خودم رو عقب کشیدم و راه رو براش باز کردم.
نگاه پر آب زندایی به نگاه خسته ی پسرش دوخته شد.
ماهان هم درگیری سخت مادرش با بغضی که راه نفسش رو بسته بود رو دید، فاصله اش رو با مادرش پر کرد و آغوشش رو باز کرد و سر مادرش رو به سینه چسبوند.
انگار زندایی هم تو این مصیبت یه حمایت مردونه نیاز داشت که بغضش ترکید و تو آغوش پسرش صدای هق هقش رو آزاد کرد.
تمام مدت ماهان چشم بسته بود، شاید نمی خواست اشکی که از غصه ی مادرش تو چشمش جمع شده رو به تماشا بذاره.
سر خم کرد و بوسه ی عمیقی از روی سرش برداشت.
اونقدر مادرش رو تو آغوشش نگه داشت تا طکمی آروم شد.
سرش رو از از سینه اش جدا کرد
رد اشکهای زندایی روی پیراهن ماهان مونده بود.
نگاهش رو به صورت خیس مادرش داد که با بغض صداش زد
-ماهان
غصه دار جوابش رو داد
-جان ماهان!
-میشه...میشه من رو ببری امامزاده؟
ماهان کمی نگاهش کرد و راهی برای مخالفت پیدا نکرد.
با صدایی که هنوز به سختی از حنجره اش بیرون میومد گفت
-نوکرتم هستم، هر جا بخوای می برمت.
فقط قول بده خودت رو اذیت نکنی.
باشه قربونت برم؟
و چقدر زندایی به این دلجویی های ماهان نیاز داشت.
دوباره اشکهاش فرو ریخت و سری به تایید حرفش تکون داد.
ماهان رو به من کرد و گفت
-برو لباسهای مامان رو بیار
اشک از صورتم گرفتم و بی معطلی سمت اتاق زندایی رفتم.
لباسهای زندایی رو برداشتم و خواستم از اتاق بیرون برم که ماهان رو توی چهار چوب در دیدم.
دست دراز کرد و لباسها رو ازم گرفت.
-منم باهاتون بیام؟
کمی نگاهم کرد و گفت
-نه، تو بمون خونه.
فکر کنم دلش می خواد تنها باشه.
-باشه، پس مراقبش باش
لبخند تلخی زد و سری تکون داد و رفت.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوسیوهفت
چند روزی حال زندایی خیلی روبراه نبود ماهان سعی میکرد وقت بیشتری برای مادرش بذاره و بیشتر از قبل بیرون می بردش.
زندایی که خودش دل رفتن به زندان و ملاقات مهران رو نداشت، به ماهان سفارش کرده بود که حتما برای دیدنش بره.
اما مهران همچنان لجاجت می کرد و حاضر به دیدن برادرش نشد.
هنوز هم اعتقاد داشت ماهان باعث و بانی تمام مشکلات اون و پدرش شده .
و هیچ وقت دست از این لجاجت برنداشت.
از وقتی خبر صدور حکم مهران رو شنیدم، چندین بار با افروز تماس گرفتم اما هر بار خاموش بود و موفق نشدم باهاش صحبت کنم.
کاش شاهین این خبر رو شنیده باشه تا شاید ذره ای دلش اروم بگیره.
اون روزها هم مثل روزهای دیگه می گذشت و شکر خدا حال زندایی هم رو به بهبود بود،
خدایی که تدبیر کننده ی زندگی ماست، خوب می دونست الان تو این اوضاع وجود یه بچه چقدر می تونه به بهبود حال زندایی کمک کنه،
شاید بزرگترین بهونه و انگیزه برای زندایی چشم انتظاری برای نوه اش بود که دوباره حالش رو خوب کرد.
بشقاب میوه رو جلوی ماهان گذاشتم و خودم تکه ای از سیبی که خورد کرده بودم رو برداشتم.
زندایی نگاهی به بشقاب جلوی ماهان کرد کرد و با خنده گفت
-ثمین جان اینقدر شوهرت رو لوس می کنی پس فردا درد سر میشه برات.
خنده ای کردم و گفتم
-چرا؟
-الان اینجوری میوه پوست می کنی خورد می کنی، پس فردا که بچه به دنیا بیاد نتونی این کارها رو بکنی این آقا حسودیش میشه به اون طفل معصوم.
ماهان نگاه از تلوزیون گرفت و تکه ای از میوه ها رو برداشت و خورد.
و گفت
-یعنی اون پدرسوخته قراره جای من رو بگیره؟
غلط می کنه
زندایی چشم غره ای نثارش کرد و گفت
-قرار شد دیگه درباره بچم اینجوری حرف نزنیا.
ماهان ابرویی بالا انداخت و گفت
-باشه آقا، اصلا بچت مال خودت.
کاری به زن من نداشته باشید تا بتونه برام میوه پوست بگیره
-امان از دست تو، فقط به فکر خودتی.
زندایی این رو گفت و نگاهش بین ما جابجا شد
-راستی شما دوتا هنوز سر اسم به توافق نرسیدید؟
تا چند وقت دیگه به دنیا میاد هنوز اسم نداره.
باز،ماهان حق به جانب جواب داد
-من که انتخاب کردم، این خانم مخالفه
-عه، آخه شاهان شد اسم؟
شما بگید زندایی، بنظرتون اسمی بهتر از شاهان نیست؟
-چشه مگه؟ خیلیم خوبه
نگاهم رو از ماهان گرفتم و به زندایی دادم و گفتم
-اصلا شما یه اسم بگید، ما تایکسال دیگه هم به نتیجه نمی رسیم.
زندایی متعجب گفت
-من؟ قبلا هم بهتون گفتم خودتون باید انتخاب کنید. شما پدر و مادرش هستید
-تو هم مادربزرگش هستی، اصن هر چی ت بگی همون میذاریم
-منم موافقم
حرف ماهان رو تایید کردم و هر دو منتظر به زندایی چشم دوختیم.
-آخه، من چی بگم؟
-یه اسم بگو دیگه
نگاه از پسرش گرفت و کمی سکوت کرد.
لبخندی زد و نگاهی به من و ماهان کرد و گفت
-راستش من منتظر بودم خودتون اسمش رو انتخاب کنید.
بخاطر همین هر بار از من خواستید نظر بدم چیزی نگفتم.
نگاهش رو به چشمهای منتظر ماهان دوخت و گفت
-تو زندگیت رو از امام حسین مگه نه؟
ثمین رو
این بچه رو
همه رو از لطف آقا داری
ماهان لبخندی زد و با لحنی مهربون گفت
-حتی تو رو، اینکه الان کنار مایی اینم از امام حسین دارم.
لبخند زندایی عمیق تر شد.
-قربون آقام برم که همیشه حواسش به ما بوده، حتی وقتایی که ما حواسمون نبوده.
مکثی کرد و گفت
-چه خوبه اسم پسرت رو بذاری "حسین"
اینجوری هر وقت صداش میزنی یادت میوفته که این بچه یکی از اون هدیه هایی هست که به لطف آقا به ما رسیده.
نظرتون چیه؟
من قبلا هم نطر زندایی رو پرسیده بودم و خودم هم عاشق این اسم بودم.
ولی نمی خواستم حق انتخاب رو از ماهان بگیرم.
الان منتظر نظر ماهان بودم.
نگاه از مادرش گرفت و کمی فکر کرد.
و زیر لب زمزمه می کرد
-حسین!
حسین درخشان!
حسین پسر ماهان درخشان.
لبخند دلنشینی روی لبهاش نشست که حاکی از رضایتش بود.
نگاهش بین من و مادرش جابجا شد و گفت
-حسین درخشان هم قشنگه ها.
از شاهان درخشان قشنگ تره
من هم با لبخند حرفش رو تایید کردم و زندایی بخاطر این انتخاب زیبا تبریک گفت.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوسیوهشت
با نزدیک شدن ماه محرم، رفت و آمد ماهان به حسینیه بیشتر شد.
هر روز غروب زودتر از سرکارش میومد و تا دیر وقت تو حسینیه مشغول بود.
برام جالب بود که تو این روز ها شونه به شونه ی امیر حسین کار می کرد و با هم همکاری خوبی داشتند.
ولی چطور راضی نشد چند روز قبل برای مراسم عقدش بریم؟
در صورتی که هم نرگس، هم حاج عباس هر کدوم جداگانه دعوتمون کرده بودند اما ماهان بهونه آورد و حاضر نشد به مراسم عقدش بریم.
حتی زندایی هم نتونست راضیش کنه.
بهر حال دیگه شناخته بودمش و می دونستم اگه دوباره بخوام در موردش حرف بزنم ممکنه عصبانی بشه.
روضه های محرم شروع شده بود و من و زندایی هر روز قبل از غروب اماده می شدیم تا ماهان بیاد و با هم به حسینیه بریم.
وسط مراسم بود که احساس خستگی کردم و لازم بود کمی راه برم.
ماه هشتم بار داریم بود و حسابی سنگین شده بودم ونشستن طولانی مدت اذیتم می کرد .
از کنار زندایی بلند شدم و با احتیاط از بین جمعیت رد شدم و بیرون رفتم.
هوای تازه حالم رو خیلی بهتر می کرد.
کمی جلوی در حسینیه قدم زدم و نگاهم سمت ایستگاه صلواتی رفت.
بین اون چند نفری که مشغول اماده کردن و ریختن چایی بودند، ماهان رو دیدم.
با کتری توی دستش یکی یکی استکانها رو پر می کرد و برای کارش سرعت عمل بخرج می داد تا زودتر استکانهای چایی رو دست مردم بده و جلوی ایستگاه ازدحام نشه.
چند دقیقه ای اونجا موندم و دلم می خواست فقط ماهان رو نگاه کنم.
زیر سایه ی خیمه ی امام حسین، با اون لباس مشکی و بازوبندم خادمی که دور بازوش بود چه ابهتی گرفته بود.
گاهی عرق پیشونیش رو با آستینش پاک می کرد و بی وقفه به کارش ادامه می داد.
امروز ماهان رو بزرگتر از قبل می دیدم.
تو این هیبت و تو این لباس چقدر دوست داشتنی تر شده بود.
کم کم جمعیت دور ایستگاه صلواتی خلوت شد، دلم چایی می خواست
چایی روضه ی امام حسین که ماهان برام بریزه.
آروم جلو رفتم و کنار میزی که سینی های استکان روش بود ایستادم.
ماهان مشغول صحبت با آقایون داخل ایستگاه بود.
با دستمال توی دستش میز رو تمیز کرد و یکی از آقایون رو صدا زد
-آقا رضا، فعلا کتری رو پر نکن روضه شروع شده.بعد از روضه دوباره چایی میدیم.
-چشم آقا ماهان، حواسم هست
سر جلو بردم و جوری که فقط ماهان صدام رو می شنید گفتم
-ببخشید آقا، من و پسرم همین الان یهویی هوس چایی کردیم، باید تا بعد از روضه صبر کنیم؟
سر بلند کرد و نگاهم کرد، لبهاش به لبخند باز شد و قبل از اینکه حرفی بزنه نگاهی به دور و برش انداخت که مطمئن بشه کسی کنارش نیست.
سرش رو جلو اورد و با تن پایین صداش گفت
-من نوکر شما و پسرتون هم هستم، اصلا الان یه سینی چایی می ریزم بشین همینجا هر چند می خواید میل کنید.
خنده ی ارومی کردم و گفتم
-نه دیگه یه سینی خیلی زیاده، همون یه استکان کافیه.
-چشم، الان می دم خدمتتون.
یه استکان از داخل سینی برداشت و سمت سماور بزرگ گوشه ی ایستگاه رفت.
یه روزی تمام دق و دلیم رو سر اون سماور بیچاره خالی کرده بودم و حالا تشنه ی چایی روی اون سماور بودم.
اونم چایی از دست مردی که عاشقش بودم و عاشقم بود.
-بفرمایید خانم، اینم یه چایی قند پهلو برای شما و گل پسرتون.
تشکری کردم و با کمال میل چایی رو برداشتم.
جرعه ای ازش خوردم
نگاهم رو به ماهان دادم و ابرویی بالا انداختم
-میگم چجوریه که اینجا اینقدر پسر خوبی شدی؟
میزا رو دستمال میکشی، استکانها رو مرتب می کنی. چایی میریزی.
اونوقت خونمون میشینی تا من برات چایی بیارم؟ از این کارا هم نمی کنی.
خنده ای کرد و گفت
-آخه چایی تو خونه از دست خانم خونه می چسبه، فرق می کنه با چایی روضه.
-عجب! ولی چایی روضه از دست آقای خونه خیلی بیشتر می چسبه.
باز نگاهی به دور و برش کرد، چشمی زد و گفت
-نوش جونت عزیزم.
استکان خالی رو روی میز گذاشتم.
دوباره از ماهان تشکری کردم و قبل از اینکه دوباره اون اطراف شلوغ بشهبه داخل حسینیه برگشتم.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوسیونه
این شبها دوباره زمزمه های اربعینی شروع شده بود و بعد از روضه چند نفر دور هم جمع می شدند و از سفر اربعین از همدیگه سوال می کردند.
و من چقدر دلتنگ سفر اربعین بودم ولی امسال برام مقدور نبود.
دستی روی شکمم گذاشتم و لبخندی زدم.
-یعنی میشه یه روز من و بابا ماهان دست تو رو بگیریم و تو راه پیاده روی اربعین با هم قدم بزنیم؟
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به پرچم سرخ رنگ روبروم دادم و خودم پاسخ خودم رو دادم
-حتما میشه، از این آقایی که من می بینم هیچ لطفی بعید نیست.
حتما دوباره این سفر رو روزی و قسمت ما میکنه.
کم کم جمعیت داخل حسینیه کم شد و مردم یکی یکی بیرون می رفتند.
من دیگه نمی تونستم ویلچر زندایی رو جابجا کنم و از شب اول نرگس عهده دار این کارشده بود و خیلی به من کمک می کرد.
وقتی حسینیه خلوت شد، نرگس اومد و با هم بیرون رفتیم.
نگاهی به اطراف کردم و دنبال ماهان می گشتم.
-شوهرت اونجاست، دارند با نوید صحبت می کنند.
هر به سمت ماهان و نوید رفتیم و قدم زنان با هم حرف می زدیم.
-خوشبحالت نرگس، امسال هم میری کربلا.
منم خیلی دلم می خواد بیاد، ولی با این اوضاع نمی تونم.
نرگس با لبخند نگاهم کرد و گفت
-اشکال نداره، عوضش سال دیگه با وروجک خاله با هم میریم.
-وای نرگس
بنظرم یک سال خیلی زمان زیادیه، خیلی طول می کشه.
-حالا شاید بعد از زایمانت تونستی یه سفر بری، از کجا معلوم.
ان شاالله خیلی زود قسمتت میشه.
-ان شاالله.
چند دقیقه ای با هم حرف زدیم، انگار حرفهای نوید و ماهان هم تموم شده بود.
با هم دست دادند و از هم خداحافظی کردند.
من و زندایی هم با نرگس خداحافظی کردیم و راهی خونه شدیم.
توی مسیر فقط به فکر کربلا بودم و یکی یکی خاطرات اون سفرهایی که رفته بودم رو مرور می کردم.
وارد خونه شدیم، ماهان خسته بود به محض ورود خودش روی مبل رها کرد و دونه دونه دکمه های پیراهن مشکیش رو باز می کرد
-ثمین، این لباسهای من رو بشور برای فرداشب می خوام.
-باشه، الان عوض کن می ندازم تو ماشین.
زندایی هم مانتو و روسری مشکیش رو در اورد و ویلچرش رو سمت ماهان هدایت کرد.
لبخندی زد گفت
-خسته نباشی پسرم، قبول باشه
ماهان با لبخندی پر از خستگی پاسخش رو داد.
-ماهان، تو قراره خونه رو عوض کنی؟
-خونه رو؟ چطور؟
-اخه الان که کنار نوید بودی داشتی در مورد خونه حرف می زدی.
ماهان نفس عمیقی کشید و کمی روی مبل جابجا شد و گفت
-اره به فکرشم زودتر یه جای بهتر و بزرگتر پیدا کنم.
-ما که هنوز اینجا وقت داریم
-وقت داریم، ولی اگه بخوایم سر سال اثاث کشی کنیم میشه بعد از زایمان ثمین.
گفتم اگه یه خونه خوب پیدا کنم و بتونیم قبل از به دنیا اومدن بچه جابجا بشیم خیلی بهتره.
زندایی لبخندی از روی رضایت زد و نیم نگاهی به من کرد
-اگه بشه که خوبه، ولی خب باید بگردی یه جای بهتر پیدا کتی.
ماهان سری تکون داد و گفت
-فعلا یه جا پیدا کردم، به نوید گفتم با صاحبخونه صحبت کنه اگه بتونیم اونجا رو اجاره کنیم خیلی خوبه.
چادرم رو روی دسته مبل انداختم و روبروش نشستم.
-نوید صاحبخونه رو می شناسه؟
-آره، تو همون کوچه یکم بالاتر از حسینیه یه ساختمون هست.
نوید یه واحدش رو اجاره کرده که بعد از ماه صفر عروسی بگیرند، انگار یه واحد دیگه اش هم خالی شده.
گفتم با صاحبخونه صحبت کنه اگه به توافق رسیدیم اونجا رو اجاره می کنم.
خوشحال از حرفی که زده بود، نگاهش کردم و گفتم
-وای اگه بشه اونجا که خیلی خوبه.
با لبخند گفت
-تو دوست داری بریم اونجا؟
-معلومه که دوست دارم، هم نزدیک حسینیه است هم نزدیک نرگس میشم. عالیه.
سری تکون داد و گفت
-اگه صاحبخونه راضی باشه همونجا رو قولنامه میکنم.
این خبر خوبی بود و من از خدام بود که بتونیم بریم اونجا.
-
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوچهل
روزهای آخر محرم بود و ما مشغول جمع کردن اسباب و وسایل خونه بودیم.
خیلی خوشحال بودم از اینکه قراره به خونه ی جدید نقل مکان کنیم.
من اون محله رو خیلی دوست داشتم.
البته ماهان برای اجاره ی اونجا پول بیشتری گذاشته بود اما خودش هم راضی بود.
همه ی وسایل آماده بود و ماهان یکی یکی کارتن ها رو بیرون می برد و منتطر کامیون بودیم.
گرچه ماهان و زینت اجازه نمی دادند من کار زیادی بکنم اما خسته بودم.
روی مبل تک نفره نشسته بودم که سر وصدایی از بیرون شنیدم.
زندایی هم متوجه شد و گفت
زینت ببین بیرون چه خبره؟ماهان کجا رفت؟
زینت چشمی گفت و در رو باز کرد.
نگاهی به بیرون انداخت و رو به زندایی با لبخند و تعجب گفت
-وای خانم جان، حاج عباس چند تا نیرو کمکی اورده.
دارند کمک آقا وسایل رو بار ماشین میکنند.
-واقعا؟ خدا خیرش بده.
بچم دست تنها مونده بود.
چیزی نگذشت که نرگس هم به جمعمون اضافه شد و در عرض دو سه ساعت وسایل رو به خونه ی جدید منتقل کردیم.
خونه ی بزرگتر بود و سه تا اتاق خواب داشت.
نرگس با ذوق وسایل اتاق کودک رو جاجا می کرد و با بردن هر کدوم از وسایل، کلی قربون صدقه ی پسر من می رفت.
من هم کمک زندایی می کردم و وسایلی که سبک بود رو به اتاق جدیدش منتقل می کردم.
خواستم ساک لباسها رو بردارم که نرگس رسید و اجازه نداد
-چکار می کنی؟ این سنگینه
بزارخودم می برم.
دست به کمر، صاف ایستادم و گفتم
-نه زیادم سنگین نبود، دستت درد نکنه
پشت سر نرگس وارد اتاق شدم.
ساک رو کناری گذاشت و نگاهش توی اتاق چرخی زد و با ذوق گفت
-وای نمی دونی چقدر خوشحالم
خیلی خوب شد که تو هم اومدی اینجا
حالا دیگه همش پیش همیم
بخصوص وقتی این وروجک به دنیا بیاد همش می برم پیش خودم.
خندیدم و گفتم
-یادته قرار بود شما این خونه رو اجاره کنید؟
من هنوز ازدواج نکرده بودم تو حرف این خونه رو می زدی.
من ازدواج کردم بچم هم تا چند روز دیگه به دنیادمیاد شما هنوز عروسی نگرفتید.
یکم بجنبید بابا.
خندید و گفت
-خیلی بد جنسی.
والا تو و اون شوهرت عجله داشتید همه کارهاتون تند تند پشت سر انجام دادید. ما که مثل شما عجول نیستیم.
-شما دیگه زیادی تنبلید آخه
-در عوض وقتی من جهیزیه بیارم مجبوری بیای کمکم کنی
-خیلیم عالی، من از خدامه
تو فقط زودتر بیا.
بالاخره کار جابجایی وسایل تموم شد و کسایی که برای کمک اومده بودند رفتند.
از بعد از ظهر دردی توی کمرم احساس می کردم.
به پای خستگی گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.
تا شب باهاش مدارا کردم اما فایده نداشت.
اخر شب بود که مسواک زدم و برای خوابیدن اماده شدم.
شاید یک ساعتی گذشت و هنوز چشمهام گرم خواب نشده بود که لحظه ای درد عجیبی توی کمرم حس کردم که نفسم رو گرفت.
بلافاصله بلند شدم و سر جام نشستم.
کمی با دست کمرم رو ماساژ دادم اما بی فایده بود.
هر چی میگذشت درد من هم بیشتر می شد.
ماهان خسته بود و نمی خواستم بیدارش کنم، اما شدت درد به حدی رسید که غیر قابل تحمل شد و بی اختیار صدای ناله ام بلند شد
-ای وای ماهان بلند شو، من دارم می میرم.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوچهلویک
ماهان هراسون از خواب پرید و نگاهم کرد
-چی شده ثمین؟ خوبی؟
از شدت درد چهره ام رو در هم کشیدم
-نه...نه خوب نیستم، تو رو خدا یکاری بکن
سریع از تخت پایین اومد و روبروم ایستاد.
هول کرده بود و دستپاچه گفت
-چکار کنم؟ بگو...باید چکار کنم؟
من که توان حرف زدن نداشتم و ماهان هم نمی دونست چکار کنه.
با عجله از اتاق بیرون رفت و صداش رو از اتاق روبرو می شتیدم
-مامان، مامان بیدار شو ثمین حالش خوب نیست
-چی شده؟
-نمی دونم، انگار درد داره، چکار کنم؟
-ای وای الان که خیلی زوده
سریع برسونش بیمارستان منم زنگ بزنم ببینم زینت می تونه بیاد؟
-زینت تا از اون سر شهر بیاد صبح شده، زنگ بزنم دختر حاج عباس بیاد کمکش؟
-اره خوبه زنگ بزن.
نصف شب بود و معذب بودم از اینکه بخواد اونها رو زابراه کنه ولی دیگه چاره ای نبود.
با کمک ماهان لباس پوشیدم، از شدت استرس دستهاش می لرزید اما سعی داشت کمکم کنه.
چیزی نگذشت صدای زنگ خونه بلند شد و خیلی زود نرگس وارد خونه شد.
-سلام عزیزم، چی شدی تو؟
-وای نرگس دارم میمیرم، کمرم داره نصف میشه
دستم رو گرفت و کمکم کرد تا از جا بلند بشم.
-تو که گفتی هنوز وقت داری، الان که زوده
درست میگفت الان برای وضع حمل زود بود، تازه چتد روزی بود که وارد ماه نهم شده بودم و هنوز زود بود.
ولی انگار این بچه عجله ی زیادی برای به دنیا اومدن داشت.
نرگس کلافه سری تکون داد و گفت
-هی گفتم تو وسیله جابجا نکن، گوش ندادی.
تو باید الان استراحت می کردی.
شدت درد اجازه ی حرف زدن بهم نمیداد و جواب ندادم
نرگس یه دستم رو گرفته بود و ماهان هم زیر دست دیگه ام رو وارد اسانسور شدیم.
حاج عباس توی ماشین منتطرمون بود، چقدر خجالت می کشیدم جلوی حاجی، ولی کاری نمی شد کرد.
ماهان کمکم کرد و روی صندلی عقب نشستم و خودش کنار حاج عباس نشست و نگران لب زد
-راه بیوفت حاجی، حالش خوب نیست.
برعکس ماهان، حاج عباس مثل همیشه ارامش داشت، ماشین رو به حرکت دراورد و لبخندی رو به ماهان زد
-نترس آقا ماهان، ما هم این روزها رو گذروندیم.
ان شاالله بچه به سلامتی به دنیا میاد.
اما با این حرفهاش نتونست استرس ماهان رو کم کنه، مدام برمی گشت ونگاهم نی کرد و گاهی هم به حاجی سفارش می کرد که سرعتش رو بیشتر کنه.
بالاخره به بیمارستان رسیدیم.
ماهان بی معطلی پیاده شد و فاصله ی بین ماشین تا اورژانس رو دوید و خیلی زود همراه با پرستار و برانکارد برگشت.
به سختی پیاده شدم و روی برانکارددراز کشیدم.
وارد بخش اوراژانس شدیم و دکتر بی معطلی من روبه زایشگاه فرستاد.
جلوی در بخش، پرستاری ایستاده بود و برانکارد رو تحویل گرفت و رو به ماهان گفت
-ببخشید اقا شما نمی تونید داخل بیاید، همینجا منتطر بمونید.
ماهان شاکی و متعجب گفت
-تا کی اینجا بمونم، خانمم حالش خوب نیست.
و پرستار با آرامش پاسخ داد
-همین جا باشید هر وقت لازم بود خبرتون میکنم.
نگاه نگران ماهان چند بار بین من و پرستار جابجا شد.
کنارم ایستاد و دستم رو گرفت
سرش رو پایین اورد و گفت
-ثمینم، خوبی عزیز دلم؟
خوب نبودم، ولی ماهان نیاز داشت که من بهش اطمینان خاطر بدم.
لبخند دردمندی زدم و گفتم
-نگران نباش، خوبم.
این پسر تو خیلی عجوله، می خواد زودتر بیاد باباشو ببینه.
لبخند پر استرسی تحویلم داد
-اونوقت من بهش حرفی می زنم تو بدت میاد، بذار بیاد من می دونم و اون کره...
حرفش رو خورد و ادامه نداد.
آب دهانش رو قورت داد و گفت
-من همینجا می مونم، منتطرتم.
دستم رو فشرد و نگاهم رو به چشمهاش دوختم
-ماهان
-جان دلم
-خیلی...دوستت دارم.
نگاهش عمیق شد و احساس کردم قطره اشکی تو چشمش برق زد اما مهارش کرد.
لبخندی زد و گفت
-منم دوستت دارم عزیزم
با حرکت برانکارد دستم از دستش رها شد و درب چوبی لغزان، بین نگاه من و چشمهاش فاصله انداخت.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوچهلودو
با حس نوازش دستی روی صورتم و لحن صدای ملایمی که کنار گوشم صدام می زد، چشم باز کردم
-ثمین، ثمین جان...بیدار شو عزیزم
پلکهای سنگینم رو به زور باز کردم و ماهان رو کنار خودم دیدم.
نگاهش نگران بود و لبخند روی لبش نشست.
-سلام، خوب خوابیدی من رو نصف عمر کردیا.
لب باز کردم تا پاسخش رو بدم اما صدام از توی گلوم بالا نمیومد، با صدای گرفته ای جواب سلامش رو دادم و نگاهی به اطرافم کردم
-بچه...بچم کجاست؟
لبخندش عمیق تر شد و گفت
-اونم همین دور براست، گفتند تا چند دقیقه دیگه میارنش.
به زور آب نداشته ی دهانم رو قورت دادم و گفتم
-حالش خوبه؟
سری تکون داد و با خنده گفت
-فکر کنم از تو بهتر باشه.
لبخند بی جونی زدم و گفتم
-تو از دیشب تنها اینجا موندی؟
-تنها که نبودم، حاجی و دخترش هم موندند.
الان حاجی رفت صبحونه اورد، نرگس هم رفت پایین صبحونه اش بخوره بیاد.
مکثی کرد و گفت
-سمیه و آقا رحمان هم تو راه هستند، احتمالا تا ظهر که تو مرخص بشی می رسند دیگه.
-تو بهشون خبر دادی؟
-آره، صبح زود بهشون زنگ زدم.
با صدای در اتاق و ورود پرستار، نگاه از هم گرفتیم.
پرستار در حالی که دستگاه فشار رو توی دستش آماده می کرد گفت
-سلام خانم، بالاخره بیدار شدی؟
این پسرت شکموت که ما رو کشت از بس گریه کرد.
جلو اومد و کاپ رو دور دستم بست و فشارم رو گرفت.
چیزی روی برگه نوشت و گفت
-الان همکارم بچه رو میاره، سعی کن بهش شیر بدی
سری تکون دادم و به شوق دیدن پسرم، نگاهم رو به در دوختم.
هنوز پرستار از اتاق خارج نشده بود که نرگس و زینت و پشت سرشون پرستار دیگه ای با تخت کوچک چرخداری وارد اتاق شد.
نرگس کنارم ایستاد و دستم رو گرفت.
سلامی به هم دادیم .
زینت هم که انگار تازه رسیده بود، سلامی به من و ماهان داد کنار تخت نوزاد ایستاد.
دستی به سینه اش زد و با ذوق گفت
-آقا مبارک بارشه، چه گل پسریرهم هست.
ماهان در جوابش لبخندی زد و چیزی نگفت.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوچهلوسه
پرستاری که کنار تخت بچه بود، با گوشه ی چشم نگاهی به ماهان کرد و با لحنی که معلوم بود ناراحته و کنایه وار گفت
-اجازه هست بچه رو بدم مادرش شیر بده یا خدایی نکرده یه وقت مادرش اذیت میشه؟
نفهمیدم چرا اینجوری حرف زد.
نگاهم رو به ماهان دادم که نگاه پر غروری به پرستار کرد و دست به سینه کمی اون طرف تر ایستاد و بی حرف به پرستار اجازه داد کاری که می خواد رو بکنه.
پرستار دست برد و نوزاد پتو پیچ شده رو از روی تخت کوچیک کنار ش بغل گرفت و آروم کنار من گذاشت.
پشت چشمی برای من نازک کرد و با لحنی که کمی غیظ داشت گفت
-باید شیرش بدی، اگه بلد نیستی بگو همکارا میاند کمکت میکنند.
گفت و منتظر پاسخ من نموند و از اتاق بیرون رفت.
پرستار دیگه ای که کنارم بود کمک کرد تا بچه رو بغل کنم.
-همینجوری بهش شیر بده، کاری هم داشتی صدا بزن
نگاهی به صورت کوچولو و معصوم پسرم کردم.
تو همون نگاه اول خیلی شبیه پدرش به نظر میومد.
لبخندی زدم و نگاهم رو به ماهان دادم که اونم با لبخند به پسرمون خیره بود.
جلو اومد و با پشت انگشتش آروم رو صورتش کشید
-پدر سوخته، بزار بریم خونه حساب تو یکی رو می رسم.
-وای دلت میاد ماهان، ببین چه ناز خوابیده
مهربون نگاهم کرد و گفت
-بهش شیر بده و خودتم استراحت کن.
زینت کمکم می کرد و ماهان کنارم ایستاد تا کمی حسین رو شیر دادم و وقتی خوابش برد، زینت بغلش کرد و روی تختش گذاشت.
-من باید برم اداره ثبت احوال
منتظر بودم بیدار بشی ببینمت بعد برم.
-شما برید آقا خیالتون راحت باشه من حواسم هست.
ماهان نیم نگاهی زینت و نرگس کرد.
از هر دوشون تشکری کرد و از اتاق خارج شد.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوچهلوچهار
نرگس کنار تخت حسین ایستاد، شرمنده نگاهش کردم و گفتم
-ببخشید، من همیشه تو رو میندازم به درد سر.
نگاه پر ذوقش رو از صورت حسین گرفت و به شوخی گفت
-مگه من بخاطر تو اومدم که به خودت گرفتی؟
من واسه خاطر این فسقلی خاله اومدم.
-بهر حال ممنون که اومدی، دیروز سمیه زنگ زد کلی با هم حرف زدیم گفت چند روز دیگه میاد پیشم می مونه برای زایمانم.
اصلا فکرش رو نمی کردم به این زودی زایمان کنم.
هیچ کس نبود ماهان مجبور شد به شما زنگ بزنه.
تخت رو دور زد و امد کنارم نشست.
لبخند پر محبتی زد و گفت
-منم مثل خواهرت، مگه فرقی می کنه من باشم یا سمیه؟
بعدم غصه نخور این شوهر شما کله صبح زنگ زد اماده باش اعلام کرد الان همه بسیج شدند دارند میاند اینجا.
-اره خودش گفت که زنگزده
نیم نگاهی سمت در کرد و با خنده گفت
-متوجه شدی پرستاره چه بد باهات حرف زد
-آره، ولی نفهمیدم چرا؟
باز خندید و گفت
-چراش مشخصه عزیزم،
این آقا ماهان از دیشب نون و خون اینا رو یکی کرده.
از وقتی تو رفتی تو زایشگاه هزار بار رفت و اومد وقتی دید خبری ازت نیست اینجا رو گذاشت روی سرش.
-ای وای، واقعا؟
-اره، کاری کرد رییس بیمارستان و حراست نصف شب اومدند پشت در زایشگاه وایسادند تا تو زایمان کنی
نرگس این حرفها رو با خنده می زد، ولی من با تصور کاری که ماهان کرده بود خجالت می کشیدم.
نفسم رو سنگین بیرون دادم
-امان از دست این مرد، وقتی عصبانی میشه...
-نه بابا بنظرم خیلیم خوب کرد.
دیشب همش تقصیر اون پرستار پر افاده بود.
هی رفت و اومد بد خلقی کرد و جواب درست نمی داد.
آقا ماهان هم قاطیکرد دیگه.
ولی خوشم اومد دختره رو نشوند سرجاش.
وقتی رییس بیمارستان اومد فهمید رفتارش با همراه بیمار خوب نبوده حسابی توبیخش کرد.
سری تکون دادم و رو به زینت کردم.
-ممنون که اومدید زینت خانم، ولی کاش زندایب رو تنها نمیذاشتید.
نگاه پر ذوقش رو از صورت حسین گرفت و گفت
-صبح که رفتم پیششون نذاشتند بمونم.
فقط صبحونشون آماده کردم اومدم اینجا.
گفتند تا شما مرخص نشدید برنگردم.
-خدا خیرتون بده.
چند ساعتی گذشت تا ماهان برگشت و بالاخره مرخص شدم.
تازه به خونه رسیده بودیم که خونواده ی سمیه همراه بابا رسیدند.
زتدایی و ماهان استقبال گرمی کردند.
سمیه که حسابی نگران شده بود، بلافاصله سراغ من اومدم و از حال و اوضاعم جویا شد.
پشت سرش بابا رو دیدم که جلو میومد.
نگاهم رو به نگاه پر محبتش دادم
-سلام بابایی، خوش اومدید.
نگاهی به حسین کرد و لبخند مهربونی روی لبش نشست.
جلو اومدم و سرم رو در آغوشش کشید
-سلام دخترم، مبارک باشه.قدمش پر برکت باشه براتون.
نمی دونم چی شد که بغضم گرفت و چشمهام پر آب شد.
لحظه ای انگار حضور مامان رو هم حس کردم.
با صدای لرزونی از بابا تشکر کردم.
سر و صورتم رو بوسید و کنار تخت حسین نشست.
زندایی که از بدو ورود ما لحظه ای آروم و قرار نداشت و مدام به زینت برای مراقبت از من و حسین توصیه هایی میکرد، جلو اومد و با دنیایی شوق گفت
-می بینید آقا رحمان، خدا چه چه نوه ی دسته گلی بهمون داده؟ مثل یه تیکه ماه می مونه بچم.
بابا با لبخند سری تکون داد و گفت
-خدا حفظش کنه
-ان شاالله، منتظر بودیم شما بیاید اذانش رو بگید.
زندایی این رو گفت و رو به سمیه کرد.
-سمیه جون، بچه رو بده بغل پدرت تا براش اذان بگه
سمیه چشمی گفت و کاری که زندایب خواست روانجام داد.
صدای اروم اذان گفتن بابا تو خونه پیچید و حسین کوچولوی من، با چشم های بسته به صدای پدربزرگش گوش می داد.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوچهلوپنج
با اومدن حسین، زندگیمون رنگ و روی تازه ای گرفته بود.
زندایی که لحظه ای از نوه اش غافل نمی شد و نرگس و زینت هم تنهام نمیگذاشتند.
سمیه چند روزی خونه ی ما موند و بخاطر بچه هاش مجبور شد که بره، اما خیلی اصرار داشت من پیششون برم و چند وقتی اونجا بمونم.
روزهای ماه صفر می گذشت و یکی یکی کاروانها آماده ی سفر اربعین می شدند.
خیلی دلم تنگ این سفر بود اما بخاطر حسین که هنوز یک ماهش هم نشده بود و نمی تونستم این سفر رو برم.
تمام دلخوشیم این بود که جلوی تلوزیون بشینم و صحنه های این سفر رو از صفحه ی تلوزیون ببینم.
می فهمیدم که ماهان هم دلتنگ این سفر بود، اما اون هم راضی نمی شد بدون من و مادرش بره.
این روزها کاروان حسینیه هم با مدیریت حاج عباس داشت کم کم آماده می شد و ماهان هم برای مقدمات سفر کمکشون می کرد.
ماهان و زندایی کنار هم روبروی تلوزیون نشسته بودند و صدای مداحی عربی پخش بود و تلوزیون گزارش کاروانهای اربعینی رو نشون می داد.
حسین تو آغوش ماهان خواب بود و من فرصتی پیدا کردم تا صبحانه بخورم.
زینت هم از آشپزخونه نگاهش به صفحه تلوزیون بود، سینی چایی اماده کرد و از آشپزخونه بیرون رفت.
نگاهش به تلوزیون بود و با حسرت گفت
-خوشبحال اونایی که دعوت می شند و این سفر رو می رند.
زندایی نگاهی بهش کرد ولبخند پر حسرتی زد
-وای زینت نمی دونی اونجا چه حس و حالی داره. اصلا یه شور حال خاصی داره پیاده روی اربعین.
رو به زندایی گفتم
-کاش شما و ماهان می رفتید، من خیلی به ماهان اصرار میکنم ولی قبول نمی کنه.
من این حرف رو زدم و زندایی گفت
-نه عزیزم، نه من نه ماهان اصلا دلمون نمیاد بدون تو بریم.
ان شاالله حسین جونم یکم بزرگتر بشه همه با هم میریم.
زینت سینی چایی رو روی میز گذاشت و نگاهش محو تلوزیون شد و آه عمیقی کشید.
-زینت، دلت می خواد بری کربلا؟
زینت نگاهش رو به ماهان داد و بغض به گلو لبخند تلخی زد
-من آقا؟ من رو چه کربلا؟
خیلی دلم می خواد برم، ولی وقتی فکرش رو می کنم میگم قربون آقام برم
من رو چه به بارگاه بزرگان؟
ماهان کمی نگاهش کرد و نگاهش رو به تلوزیون داد و دیگه حرفی نزد.
بعد از ناهار ماهان به اتاق رفت، منم شیشه شیر حسین رو پر کردم و وارد اتاق شدم.
ماهان لب تخت نشسته بود و گذرنامه اش توی دستش ورق می زد.
می دونستم دلش پیش کاروانیه که تا چند روز دیگه عازم بود.
کنارش نشستم و گفتم
-ماهان جان، چرا راضی نمی شی که بری؟
اگه بخاطر من و حسینه که ما میریم پیش بابا.
سمیه هم از خداشه ما بریم پیششون.
هر روز زنگ میزنه میگه بیا.
نگاهم کرد و نفس عمیقی کشید.
-خیلی دلم می خواد برم، ولی نه بدون تو.
من دلم می خواست بعد از ازدواجمون اولین سفر اربعین رو با هم بریم.
ولی خب الان حسین خیلی کوچیکه نمی شه بریم.
-ولی بازم میگم کاش تو و زندایی می رفتید.
ابرویی بالا انداخت و گفت
-من یه سفر تنهایی رفتم اونجا تا تو رو از امام حسین بگیرم.
الان پاشم برم اونجا چی بگم؟
بعدم حاجی کلی سفارش کرده وقتی نیستند حواسم به حسینیه باشه.
شبها مراسم دارند، باید کارهای حسینیه رو ردیف کنم، اکثر بچه ها دارند میرند کسی نمونده دیگه.
منم به حاجی قول دادم حواسم به کارها هست.
چیزی نگفتم، گذرنامه اش رو دوباره باز کرد و گفت
-یادته گفتم نذر کردم اگه بچه مون سالم باشه یکی رو میفرستم کربلا؟
-آره، یادمه
-می خوام زینت رو بفرستم، نظرت چیه؟
با چشمهای گرد نگاهش کردم
-وای راست میگی؟ خیلی عالیه.
زینت آرزوشه بره کربلا.
سری تکون داد و گفت
میگم فردا که خواست بیاد مدارکش رو بیاره میریم دنبال کارهای گذرنامه اش.
-دستت درد نکنه، خیلی کار خوبی می کنی.
مطمئن باش خیلی دعات می کنه.
-امروز بهش میگم
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوچهلوشش
زینت مثل همیشه شام رو آماده کردو آماده ی رفتن شد.
ماهان در حالی که از اتاق بیرون میومد صداش زد.
-زینت
-بله آقا؟
ماهان کاغذی به دستش داد و گفت
-فردا این مدارک بیار با هم بریم گذر نامه ات رو درست کتیم.
زینت نگاه گنگی روی برگه ی توی دستش انداخت و گفت
-گذر نامه؟ برای کی آقا؟
-برای خودت دیگه، مگه نمی خواستی بری کربلا؟
کربلا رفتن هم گذر نامه می خواد.
زینت نگاهش رو به ماهان داد و گفت
-کربلا؟ من؟
-ای بابا، حالا تا صبح می خوای سوال بپرسی؟
زینت قطره اشکی که داشت پایین می ریخت رو زود پاک کرد و گفت
-خدا از بزرگی کمتون نکنه آقا، ولی...ولی من نمی تونم برم.
ماهان اخمی کرد و گفت
-چرا نمی تونی؟ میگم مدارکت رو بیار گدرنامه ات رو درست میکنم. بقیه شم تو کار نداشته باش فقط وسایلت رو اماده کن.
-نه آقا، شما که خیلی لطف دارید.
ولی من بخوامم نمی تونم برم.
بچه هام رو چکار کنم؟
نمی تونم تنها بذارمشون که.
درد که یکی دوتا نیست.
ماهان که انگار فکر اینجاش رو نکرده بود، نفسش رو پرصدا بیرون داد و چنگی لای موهاش زد.
-بچه هات؟...نمیشه بذاری پیش خواهرت.
زینت لبخند تلخی زد و گفت
-نه آقا، خواهرمم داره با شوهر و بچه هاش میرند.
من روسیاه سعادت ندارم، وگرنه همه دارند می رند.
ماهان برگه ای دست زینت داده بود رو ازش گرفت و با اخم و متفکر نگاهش کرد.
-الهی که امام حسین دستتون رو بگیره آقا.
همین که به فکرم بودید و بهم گفتید اندازه یه دنیا ارزش داره.
خود امام حسین عوضتون بده.
قسمت نیست دیگه آقا.
نگاهی به من و زندایی کرد و گفت
-اگه کاری ندارید من برم دیگه.
زندایی سری تکون داد و گفت
-دستت درد نکنه برو به امید خدا.
زینت نگاهش رو به من داد
-راستی خانم، فردا میام حسین رو می برم حمام. چند روزه نبردمش.
از اینکه ماهان نتونست کاری برای زینت بکنه ناراحت بودم، لبخند کم رنگی زدم و گفت
-باشه عزیزم، ممنون.
زینت خداحافظی کرد و خواست از خونه خارج بشه که ماهان دوباره صداش زد.
-صبر کن زینت.
دستش روی دستگیره ی در بی حرکت موند و سرچرخوند.
-بله آقا
ماهان جلو رفت و دوباره کاغذ توی دستش رو به زینت داد
-اینو بگیر، فردا مدارک خودت و بچه هات رو بیار.
اصلا بچه هاتم بیار چون لازمه عکس بگیرند.
-آقا بچه ها دیگه..
ماهان نذاشت حرفش تموم بشه، کلافه سری تکون داد
-دوباره می خوای سوال کنی؟
این مدارک رو فردا بیار، گذر نامه خودت و بچه هات رو درست میکنم. بقیه هزینه ی سفرتون هم با خودم دیگه سوالی هست؟
زینت ناباور به هرسه نفرمون نگاه کرد.
-آخه آقا ما سه نفریم خرجمون خیلی میشه.
ماهان شاکی گفت
-تو چکار به خرجش داری؟
قرار بود من و مامان و ثمین بریم که نشد.
حالا شما به جای ما میرید دیگه
زندایی که خیلی از این کار ماهان راضی بود، لبخند به لب گفت
-چونه نزن دیگه زینت.
اگه دوست داری و اگه میتونی با بچه هات بری، معطلش نکن.
کاری که ماهان گفت رو انجام بده.
زینت در حالی که لبخند به لب داشت و اشکش رو گونه اش ریخت، با صدای لرزانی گفت
-بله خانم با بچه ها می تونم.
اصلا با خواهرم میرم خیلی راحت ترم
-خب دیگه، پس دیگه معطل چی هستی؟
زینت نتونست جلوی بغضش رو بگیره و زیر گریه زد.
ماهان نوچی کرد و گفت
-الان میشه بگی گریه برای چیه؟
زینت با چشمهای اشکبارش نگاهش کرد و گفت
-من تا آخر عمر هم دعاتون کنم کمه
خدا بهتون عوض بده.
زینت دعا گویان رفت و قرار شد فردا با ماهان برای گرفتن گذرنامه اقدام کنند.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##دوهزاروصدوچهلوهفت
یک هفته ای گذشت و کاروان آماده ی حرکت بود.
مثل هر سال مسافرا جلوی حسینیه جمع بودند و با همراهنشون که برای بدرقه اومده بودند خداحافظی می کردند.
با نرگس و حاجی خداحافظی کردیم.
اینبار عروس حاج عباس هم همراهشون بود و همگی با هم عازم سفر بودند.
ماهان با خریدهایی که من بهش سفارش داده بودم برگشت و تو شلوغی زینت رو صدا زد.
زینت و بچه هاش جلو اومدند و نگاه قدر دانی به ماهان کرد
-من از همین الان تا روز آخر سفر، هر قدمی برمی دارم به نیابت شماست آقا.
روم سیاهه که نمی تونم محبتهای شما رو جبران کنم.
ماهان سری تکون داد و مشمای خریدها رو دست پسر زینت داد.
-اینا رو خریدم توی راه بخورید، تو شلوغی مراقب خودتون باشید، به حرف مادرتونم گوش بدید.
پسر زینت که قبلا هم دیده بودمش، خوراکی ها رو از ماهان گرفت، زینت اشاره ای کرد و گفت
-تشکر کردی؟
پسرش نگاهش رو به ماهان داد و با لبخند بچگانه اش گفت
-عمو دست شما درد نکنه
ماهان دستی روی سرش گذاشت و موهاش رو بهم ریخته کرد
-یادت نره برای ما دعا کنی ها
رفتی زیارت امام حسین بگو ماهان خیلی سلام رسوند باشه.
-چشم عمو
ماهان نگاه از پسرک گرفت و رو به زینت کرد
-خب دیگه برید، الان اتوبوس راه میوفته.
زینت با چشم اشکبار از من و زندایی خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شد.
ماهان حسین رو از آغوش من گرفت و قدم زنان به اتوبوس نزدیک شد.
زندایی با خانمهای دیگه مشغول صحبت بود و من هم دنبال ماهان رفتم.
اتوبوس حرکت کرد و نگاه ماهان هم دنبالش می رفت.
می دونستم الان چه حالی داره.
جا موندن از این سفر خیلی سخت و دردناک بود.
بخصوص برای کسی که قبلا رفته و طعم خوش این زیارت و این سفر رو چشیده.
-یه روز میریم
همه با هم میریم.
من به امام حسین قول دادم شما رو ببرم.
نگاهی به نیم رخ صورت ماهان کردم، مژه های سیاهش خیس بود و اونم مثل من بغض داشت.
-کاش باهاشون رفته بودی.
-نمی تونم ثمین.
بدون تو، بدون مامان. بدون حسین نمی تونم برم.
دلم می خواد همه مون با هم بریم.
بدون اینکه نگاه از روبرو بگیره آه عمیقی کشید و گفت
-آخرین باری که رفتم حرم خیلی خوب یادمه.
تنها رفتم اما اونجا خیلی یاد مامان کردم.
یاد اون سفر و اون زیارت اولی که با مامان رفتیم. همون سفری که من رو پاگیر کرد.
می دونی ثمین، الان که فکر میکنم میبینم چه عمری هدر دادم.
کاش خیلی زودتر از اینها راهم سمت کربلا می خورد.
مکثی کرد و دوباره ادامه داد
-من هیچ وقت تو عمرم حسرت هیچی رو نخوردم.
هر چی می خواستم برام مهیا بود
الان یه حسرتی از این جا موندن تو دلمه که با هیچی جبران نمیشه.
اما حسرتشم قشنگه،
حسرتش رو هم دوست دارم.
من یه روزی حتی همین حس رو هم نداشتم و الان اینقدر بی قرارم.
خیلی دلم تنگه ثمین، خیلی.
نمی دونم اقا هم اونجا حواسش به دل تنگ ما هست یا نه؟
آقا حواسش هست که یکی اینجا دلتنگ حرمشه؟
نگاه از چشمهاش گرفتم و به اتوبوسی دادم که از محدوده ی دیدمون خارج شد.
اشک از صورتم گرفتم
حتما آقا حواسش هست،
حواسش هست که اینجاییم
حواسش هست که دلمون داره با کاروان زوراش راهی میشه.
آقا همیشه حواسش به ما بوده!
و من منتظر می مونم
منتطر روزی که یک بار دیگه گوشه چشمی بندازه و دوباره زائرش بشم.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫