#رمان_کوتاه
عادل به تمام معنا
(۱)
آی به دادم برسید بد بخت شدم.😣
ای خدا من چه گناهی کرده ام.😟
تمام سرمایه ام از بین رفت. این همه زحمتم به فنا شد. تکلیف دخترانم چه می شود. خدایا چرا این بلا ها باید به سر من پیرزن بیاید.😢
به خانه خودش روانه شد عصبانی بود. بلاخره سنی از او گذشته بود. مو های برفی اش را حنا کرده بود تا جوان تر به نظر بیاید.🙂 با چهره عبوسش چین چروک چهره اش نمایان شده بود.
تنها راه درآمدش فروش حوله های دست بافت بود. با اندک سکه ای حاصل از فروش آنها به خود و سه دخترش رسیدگی می کرد.
حالا با این اتفاق حسابی آزرده شده بود. فکری به سرش زد. تصمیم گرفت نزد داوود علیه السلام برود و شکوا کند از او و خدایش
(۲)
صبح آرامی بود خورشید نور خودش بر زمین می پاشید. پیرزن مقنعه گل گلی اش را به سر کشید. در را محکم بست و عصا زنان و آرام آرام حرکت کرد.
بلاخره با زحمت فراوان و کلنجار رفتن با انصار حضرت داوود توانست اذن ملاقات بگیرد.
داوود نبی از پیرزن اسقبلال گرمی کرد. پیرزن با پرسیدن سؤالی ازحضرت داوود داستان جالبش را آغاز کرد.
ای نبی خدا آیا پروردگارت ظالم است یا عادل؟
حضرت داوود نگاهی عاقل اندر سفیه ای به پیرزن انداخت.
تعجبی کرد و گفت: وای بر تو او عادل به تمام معناست کسی است که ذره ای جور و ستم به کسی نمی کند.
حضرت متوجه شد که پیرزن از پرسیدن چنین سؤالی هدفی دارد.
(۳)
_ حتما ماجرایی برایت اتفاق افتاده است که چنین سؤالی را میپرسی
پیر زن سرش را به نشانه تایید و تاسف حرکت داد😞
حضرت داوود علیه السلام فرمودند قصه ات چیست ای پیرزن؟
با صدای لرزانش گفت
_ من زنی بیوه هستم و سه دختر دارم کفالت آنها بر عهده من است. با حوله های که به کمک دخترانم میبافم زندگی خود را می چرخانم🎡
اما دیروز چه روز شومی بود. آماده می شدم تا روانه بازار شهر شوم.
حوله ها را درون پارچه قرمز رنگی گذاشتم و محکم گره زدم. بغچه را روی سر نهادم. نزدیک بازار بودم که ناگهان شاهینی بغچه را از سرم ربود و رفت. ناراحت و عصبانی شدم و شروع به داد و فریاد کردم😔
(۴)
در آن هنگام ناگهان در به صدا در آمد و ده تاجر وارد مکان شدند در حالی که در دست هر یک از آنها کیسه ای پر از دینار بود. بدون مقدمه ای گفتند ای رسول خدا میخواهیم این هزار دینار را صدقه بدهیم💴
حضرت داوود فرمود چه اتفاقی برای شما رخ داده که این چنین مقدار زیادی را حاضر شده اید صدقه بدهید؟
_ای نبی خدا ما سوار بر کشتی بودیم که گرفتار طوفان شدیم و کشتی ما از چند ناحیه سوراخ شد و مدام آب وارد کشتی میشد. تا دم غرق شدن رفتیم.
نذر کردیم که اگر جان سالم به در بردیم هر یک از ما صد دینار صدقه بدهد.
(۵)
در همان لحظه بود که ناگهان شاهینی بغچه قرمز رنگی را که به چنگال داشت در کشتی انداخت. بغچه را گشودیم در آن تعدادی حوله بود جنس حوله های طوری بود که توانستیم با آن ها جلوی ورود آب به کشتی را بگیریم. اینچنین شد که نجات یافتیم.
پیرزن شُکه شده بود از ماجرای پیش آمده.
اشک از چشمان داوود علیه السلام سرازیر شده بود. رو کرد به پیرزن و گفت خدا در زمین و دریا برای تو تجارت میکند آنوقت او را ظالم قرار میدهی.
حضرت داوود هزار دیناری که ده تاجر آورده بودند را به پیرزن داد و گفت این سکه ها را خرج خود و دخترانت کن.
و اَنّ الله لیس بظلّام للعبید
پایان
نویسنده محمد مهدی پیری اردکانی
#عادل_به_تمام_معنا
📍آنچه تا کنون نوشته ام!
کافیه برای مطالعه روی هشتگ ها کلیک کنید.✨
#بر_سر_دوراهی ( ماجرای ورود به حوزه ۱۵قسمت)
#سه_روز_در_مسجد (۱۰ قسمت)
#محک (۲ قسمت)
#سلسلهطلایی (۲ قسمت)
#تکنیک_های_ویکتور_هوگو (۶ قسمت)
#به_نام_زن_زندگی_آزادیِ_اردکانی
#ستاره_ها_چشمک_میزنند (۲ قسمت)
#عادل_به_تمام_معنا
#نامه_های_امید
#مهر_مادری
#بی_دلیل_بیا
#یاد_داشت_نامه_مهدوی
#دستها
#رحلها_و_دلها
#مشتاق_پرواز
#بهار_زمستانی
#اولین_پاسخگو (۳قسمت)
#سه_روز_در_مسجد۲ (۷قسمت)
#طلبه_جذب_کن_ها_بخوانند
#اسوه_گمنام
#استادنامآشنا
#سوال
#بررسی_گرانی_حکومت_پهلوی
#تلفن_جالب
#علی_اکبر_عیدی_میدهد
#لباسی_که_تنم_کردم
#اینجا_شام_است (۱۰ قسمت)
#گدایی
#تنها_نقطه_خاکستری
#جواب_دندان_شکن
#جمع_خودمانی
#انتخاب_سرنوشت_ساز
#مسؤل_بی_کفایت
#اخبات
#رویای_سه_روزه (۴قسمت)
#حرف_منطقی
#آسفالت_محلات
#درد_دل_های_یک_طلبه (۱۴ قسمت)
#اشک
#بهار (۵قسمت)
#زاویه_دید
#داستانک_نمایشی
#وابستگی
#استاد_عشق_علی_صفایی_حائری
#بی_تفاوتی_دین_داران_نسبت_به_آینده_سازان
#کنش_احمقانه_واکنش_جاهلانه
#یک_کودک_شهرستانی (۴ قسمت)
#میگذرد
#مدرسه_حیوانات (۳قسمت)
#از_تبار_باران (۵ قسمت)
#فرزند_آوری
#حسین_از_زبان_حسین (۳قسمت)
#دوران_سرنوشت_ساز_زندگی
#آخوند_بی_هنر
#دزدی_آخوند_یا...
#کوفه
#جمع_های_باز
#تغییر_مغز_ها
#تربیتی
#عقاب_طلایی_قانع_میشود (۳ قسمت)
#مدرسه_یا_زندان_اوین
#فرقاست_بین_مجموعههای_تربیتیوفرهنگی ۸ قسمت
#بزرگ_نما
#سگ_های_یهود
#نقد
#دکتر
#فیلم
#آرزو
#مربیتربیتی_فرماندهپایگاه_فعالمسجدی_مامقصریم
#اگر_تو_به_جای_من_بودی (۳۰ قسمت)
#به_قرآن_چه_نیازی_داریم (۴قسمت)
#عُمَر_تقدیر_میکند
#وحید_شکری
#صنایع_آلوده
#غزه_زنده_بمان
#امام_مهربانی_ها
#دلگویه
#فاجعه
#لگد_طلایی (طنز)
#طنز
#بسیج
#استاد_کریمی_زاده
#من_و_حاج_شیخ (۵ قسمت)
#ام_ابیها
#استاد_محی_الدین_حائری_شیرازی
#استاد_مخدومی
#شیر_کاکائو
#کرمان
#قدر_بدان
#سقوط (بر اساس رخ داد واقعی ۹ قسمت)
#دکتر_و_بچه_ها
#ماندگاری
#علامه_محمد_تقی_مصباح_یزدی
#دهکده_گرجی ۲۵ قسمت
#انتقاد_در_اعتکاف
#رویای_کوتاه_سه_روزه
#حوزه_مدرسه
#وقت_مرده
#عزرائیل
#دکان_یا_مجموعه_تربیتی
#حسین_ناجی_مردم_به_گِل_نشسته
#تیروکمان(طنز)
#خشکِ_مقدس_های_انحرافی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#حماسه_حضور
#دلدادگان
#اما_رای_من
#جشن_تولد
#طنز_های_مدرسه (۲۹ قسمت)
#سید_علی_خامنه_ای_رهبر_معظم
#نگذارید_سینه_مردم_فیلتر_صنایع_شود
#کله_بند ( داستان بلند_۷۰ قسمت)
#منتخب
#کثافت_سیاسی
#میم_الف
#در_محضر_منتخب
#پرش_غرور_آفرین(طنز)
#شهید_انتظاریان
#زیر_سایه_خورشید
#بوی_سیر(طنز)
#سیاست_معاویه
#شهید_جمهور
#تلویزیون (طنز)
#تخریب
#دایره_طلایی ( خاطرات کشتی۱۲ قسمت)
#موکب_ابوتراب
#مقر_تاریکی (۳۳ قسمت)
#دستشویی (طنز)
#طنز_های_حسن ( ۲۸ قسمت)
#جنت_الاعوان( سفرنامه عتبات عالیات ۲۴ منظره)
#توت
#ترور
#چپیها_و_راستیها
#بذر_عشق (داستان کوتاه)
#حقیر (مجموعه اشعار)
#مروری_بر_خاطرات (از پیش دبستانی تا حوزه)
#امام_عسکری
#برایت (فعالیت های زیبای مسجد دوازده امام)
#جبهه_تربیتی
#روش_نصیحت(برگزیده استان و شهرستان)
#آغاز_مدارس
#متا_بوک
#شغال
#نویسنده_شدن
#نجات رخداد واقعی (۹ قسمت)
#به_یادمان_می_ماند
#رساله_حقوق_سید_الساجدین
#شهادت_اجباری (۲۰ قسمت)(برگزیده جایزه ادبی یوسف)
#برف_ندیده_ها ( طنز ۵ قسمت)
#سجاد_محمدی
#وابسته(رمان بلند ۲۵۰ قسمت)
#تکنیک_امتحانی (مخصوص مطالعه امتحانات)
#رهبر
#شهید_روز
#مولود_روز
#امام_عسکری
#در_محضر_استاد
#رویداد_رویایی(روایت اعتکاف رجبیه)
#کسب_و_کار (طنز ۱۰ قسمت)
#مشهور_ترین_سلبریتی_جهان
#راهیان_شیفتگی (روایت سفر راهیان نور)
#خاطراتی_از_کله_بند_یک
#خوشی_دخی_های_مذهبی_رسانه_ای
#پرستار_اسلام(گوشه از خدمات امام سجاد علیه السلام)
#عشقی_آمده_ایم(راهپیمایی ۲۲ بهمن)
#مسعود_جان
#نسل_آخوند_دوست
#ولنتاین
#معرفی_کتاب
#همه_چیز_تمام (روایتی شگفت انگیز)
#شیر_زور_گو
#در_حسرت_کباب (طنز ۱۱ قسمت)
#کوکب (طنز ۱۰ قسمت)
#روایت_نوروزی (صحنه هایی از جاذبه های شهر اردکان)
#ناشناس_هرشبه (داستان کوتاه)
#فقط_برای_خودمان_نخواهیم
#سنگ_دلان_بی_تفاوت
#آبرو
#حسین_انتظاریان
#پایتخت_را_باید_دید(نگاهی به سریال جذاب پایتخت)
#آبی_که_از_هم_نوعان_دریغ_کردند
#راز_های_نوشتن
#زندگی_حیوانی
#بندر_شهید_رجایی
#به_زن_ها_آزادی_بدهید (گفتگو دو طرفه)
#حیف (نقد به ناترازی)
#قسمتی_از_مقاله
#یادگاری
#مدرک (استاد رهگذر)
#خشتک ( طنز ۱۲ قسمت)
#دلم_تنگ_میشود
#پشت_تخته_سنگ (طنز ۹ قسمت)
#جای_سرزنش_نیست
#سرفصلها
#اتحاد
#زندگی_خودتو_بساز
#همه_باهم_برای_ایران (یادداشتهای جنگ با اسرائیل)
#راهب (داستان مباهله)
#عاقبت_دوستی
#بازی_با_اتحاد
#زیر_سایه_انصاف