eitaa logo
شهیدانه
2.2هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
10.9هزار ویدیو
18 فایل
🌸🍃 بسم الله الرحمن الرحیم 🍃🌸 *وَلَا تَحسَبَنَّ ٱلَّذِینَ قُتِلُوا۟ فِی سَبِیلِ ٱللَّهِ أَموَ ٰ⁠تا بَلۡ أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهم یُرزقون به یاد شهدای عزیز هستیم تا شهدا شفیع مان باشند مطالب شهدایی و مذهبی و سیاسی روز خادم‌کانال: @Salam_bar_mahdi_fatemehh
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀بعد از تبادل اسرا، نوبت تبادل جنازه ها رسید. قرار شده بود هرچه از بقایای پیکر شهدا مانده تحویل بدهند. بعثی ها رفتند سراغ قبرها. یکی شان هم قبر محمدرضا بود. با بیل و کلنگ خاک ها را کنار زدند......... 🥀دنبال چند تکه استخوان بودند، اما پیکر محمدرضا صحیح و سالم بود، رشید و چهارشانه. هیچ چیز تکان نخورده بود، موهایش، پوستش، مژه اش، محاسن پرش، حتی زخم تنش. انگار چند دقیقه ی پیش شهید شده بود. 🥀عکس ها و مدارک را مطابقت دادند. خبر به گوش صدام رسید. گفته بود جنازه را تحویل ندهید. محمدرضا را سه ماه زیر آفتاب داغ عراق گذاشتند، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. 🥀پودر تجزیه و آهک روی بدن و صورت محمدرضا ریختند، نه سوخت، نه پودرشد،فقط کمی تغییر کرد. رنگ پوستش سفید بود، سبزه بامزه شد. ✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی @maghar98
🥀بعد از عمل و چند روز استراحت، به بیمارستان ((آیت‌الله گلپایگانی))قم منتقل شد. این بار گوشی را برداشت و زنگ زد خانه ی همسایه. 🥀گفته بود: « یک زخم کوچک برداشته ام، حالا هم خوبم ودر بیمارستان هستم. » می دانست که الان سراسیمه راه می افتد. به سختی روی ویلچر نشست و رفت توی حیاط. 🥀مادر که آمد. محمدرضا سلام کرد و گفت: « با کسی کار دارید. » مادر با نگرانی و حال آشفته گفت: « سلام! بله! پسرم زخمی شده و این جا بستری است. » 🥀 محمدرضا فهمید که مادر او را نشناخته است. گفت: « مادر! اگر پسرتان را ببنید، می شناسید؟ » مادر با تعجب گفت: « خب معلوم است، پسرم است، چرا نشناسم؟ » ✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی @maghar98
🥀چهارده ساله بود که شیپور جنگ به گوش محمدرضا هم رسید. رفت برای ثبت نام اعزام به جبهه. گفته بودند که باید پانزده سالت تمام شود. بهش برخورده بود. دمغ و ناراحت رفته بود خانه‌. 🥀مادر جریان را که شنید گفت: « اشکال ندارد مادرجان! چشم که روی هم بگذاری، این یک سال هم تمام میشود و برای خودت مردی میشوی. » ولی محمدرضا بی تاب بود‌‌. دور اتاق راه می رفت و می‌گفت: « من دیگر صبرندارم. آنقدر می روم و می آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. 🥀شب تا صبح خواب به چشمش نرفت. صبح نشست وبا دقت تاریخ تولد شناسنامه اش را یک سال عقب کشید و بزرگ تر کرد. 🥀هزار صلوات هم نذر امام زمان کرد و دوباره رفت پایگاه ثبت نام . مسئول ثبت نام، شناسنامه اش را که دید، گفت: « دیروز چهارده ساله بودی و امروز پانزده ساله شدی! » بعد نگاهی به چهره نگران محمدرضا کرد و اسمش را توی دفتر نوشته. ✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی @maghar98
🥀محمدرضا تازه نه ماهش شده بود. خوش مزگی می کرد و دل از مادر می برد. تاتی تاتی دور اتاق چرخی زد و رفت سمت پله ها. دل مادر ریخت. صدا کرد: « محمدرضا! محمدرضا! نرو مادر! کجا میروی؟ بیا پیش خودم. وای خاک بر سرم! نرو محمدرضا، از پله ها می افتی.» 🥀 محمدرضا از پله ها پایین رفت. مادر نگاهی به پای پردردش که در گچ بود کرد و به تقلّا افتاد. محمدرضا حالا رسیده بود به حوض. دست توی آب می زد و شادی می کرد. مادر هرچه صدا می زد، فایده‌ای نداشت. محمدرضا رفت طرف آب. دل مادر از جا کنده شد و جیغ بلندی کشید. 🥀 محمدرضا افتاده بود توی حوض و داشت دست و پا می زد. میرفت زیر آب و بالا می آمد. مادر هم جان می کند آن بالا. بال بال میزد و فریاد می کشید، اما کسی در خانه نبود. دیگر داشت از حال می رفت که خواهرش از در آمد. 🥀خاله مادر را که دید و اشاره اش را، رفت سراغ حوض و محمدرضا را بیرون آورد. محمدرضا نفس نمی کشید. چند بار به پشتش زد، خم و راستش کرد، دعا خواند و صلوات فرستاد تا نفسش بالا آمد. خدا محمدرضا را پس داده بود. ✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی @maghar98
🥀کتاب هنوز سالم است. روایت زندگی شهید محمدرضا شفیعی است. از زبان مادر این شهید بزرگوار است. 🥀مادری که تنها فرزند و پسرش را برای دفاع از کشور می دهد. و بعد از شهادت پسرش تنها می‌شود. 🥀وتنها دلخوشی اش برگشت پیکر پسرش بود . وپیکر شهید بعد از چندین سال به وطن خود آنهم سالم بر میگردد! ✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی @maghar98
لیست دوم کتابهایی که در پاتوق کتاب شهیده زینب کمایی در یکسال اخیر معرفی شده. (ع) (ع) (ع)