eitaa logo
من و خاطراتم
283 دنبال‌کننده
37 عکس
12 ویدیو
0 فایل
نویسنده ، محقق و پژوهشگر https://eitaa.com/joinchat/1522861211C68d7638d66 @abdi_ayeh1403
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽✨ راهنما و فهرست ، برای سهولت در مطالعهٔ آسان‌تر. امیدوارم مطالب براتون مفید و جذاب باشه. ۱_ ۲_ ۳_ ۴_ ۵_ ۶_ ۷_ ۸_ ۹_ ۱۰_ ۱۱_ ۱۲_ ۱۳_ ۱۴_ ۱۵_ ۱۶_ ۱۷_ ۱۸_ ۱۹_ ۲۰_ ۲۱_ ۲۲_ ۲۳_ ۲۴_ ۲۵_ ۲۶_ ۲۷_ ۲۸_ ۲۹_ ۳۰_ ۳۱_ ۳۲_ ۳۳_ ۳۴_ ۳۵_ ۳۶_ ۳۷_ ۳۸_ ۳۹_ ۴۰_ ۴۱_ ۴۲_ ۴۳_ ۴۴_ ۴۵_ ۴۶_ ۴۷_ ۴۸_ ۴۹_ ۵۰_ ۵۱_ ۵۲_ ۵۳_ ۵۴_ ۵۵_ ۵۶_ ۵۷_ ۵۸_ @alabd68 ❤️ 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
✨﷽✨ ✍ یک بار در سن ۱۶ سالگی به عنوان خادم الشهداء رفتم راهیان نور و در مدرسه‌ای که مقر استان مرکزی بود مشغول به خدمتِ زائرین شهدا شدم. دوستی داشتم به نام علی که هم سن و سال خودم بود و او هم از اراک آمده بود و با هم در آن مدرسه کار می‌کردیم. مقر ما در جادهٔ خرمشهر _ شلمچه بود و کاروانهای راهیان نور استان مرکزی برای اقامت ، چندین روز در آنجا اسکان داشتن. شبها به مقر می آمدن و صبح‌ها برای بازدید یادمان‌ها از مقر بیرون می‌زدن. ما از صبح تا شب یک ریز سرگرم بودیم. از استقبال زائرین شهدا تا پتو تا کردن ، دستشویی تمیز کردن ، جارو زدن کفِ خوابگاه ، ظرف شستن و نهایتاً بدرقه کردن آن‌ها. ده روزی به همین شکل گذشت تا اینکه یکی از بسیجی‌های قدیمی و سربزرگ اراک که اسمش ابوالفضل بود ، با دو موتور سنگین قدیمی وارد مقر شد. به من و علی پیشنهاد داد تا با موتورها به یادمان‌های شهدا سر بزنیم. ما که از خدامون بود ولی باید از مسئول مقر اجازه می‌گرفتیم. با علی رفتیم پیش مسئول مقر و ازش خواستیم تا به ما اجازه بده تا یکی دو روزی را با موتور در مناطق بچرخیم و آب و هوایی عوض کنیم. اما جواب سفت و سخت مسئول مقر نه بود! اما شیطون بدجوری رفته بود تو جلدمون و نمی‌تونستیم از این فرصت صرف نظر کنیم. دلو زدیم به دریا ، موتورها رو روشن کردیم و بدون اینکه رضایت مسئول مقر رو بگیریم از مقر رفتیم بیرون و دو سه روزی با موتورها در نوار مرزی و یادمان‌های راهیان نور می‌چرخیدیم. مسئول مقر نگرانمون شده بود و گُرّاگُر به ما زنگ می‌زد و با ناراحتی می‌گفت سریع برگردید مقر. ولی ما خیلی از مقر دور شده بودیم و با موتور تا یادمان عملیات رمضان ، پاسگاه زید رفته بودیم و تا بخواهیم برگردیم حداقل یک روز طول می‌کشید. خلاصه کلی حال کردیم و به مقر برگشتیم. اولش فکر میکردیم همه دلتنگ ما شدن و ما رو حسابی تحویل میگرن ولی دیدیم هر چی سلام بهشون می‌دیم جواب سلاممون رو نمیدن. از قضا کوله پُشتیو وسایلمون رو هم گذاشتن جلوی درِ مقر و گفتن برگردید اراک ، خوش گلدی. هر چی التماس اینو اونو می‌کردیم ، فایده‌ای نداشت. نهایتاً قرار شد با اوّلین کاروانی که به سمت اراک برمیگرده ، ما هم باهاشون برگردیم. همون هم شد. ما رو از مقر محترمانه اخراج کردن و با اوّلین کاروان به اراک برگشتیم. بعدها مسئول مقر رو در اراک دیدیم ، ازش معذرت‌خواهی کردیم و از دلش درآوردیم ولی خداییش با همهٔ این‌ها ، به اون دو روز گشتو گذاری که داشتیم می‌ارزید... ۵۶_ برای عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68 ❤️ 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼 پاورقی: ۱_ چون با موتور تا فکه رفته بودیم و می‌خواستیم این مسیر رو برگردیم ، به ناچار یک روز در راه بودیم.