eitaa logo
من و خاطراتم
283 دنبال‌کننده
37 عکس
12 ویدیو
0 فایل
نویسنده ، محقق و پژوهشگر https://eitaa.com/joinchat/1522861211C68d7638d66 @abdi_ayeh1403
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽✨ راهنما و فهرست ، برای سهولت در مطالعهٔ آسان‌تر. امیدوارم مطالب براتون مفید و جذاب باشه. ۱_ ۲_ ۳_ ۴_ ۵_ ۶_ ۷_ ۸_ ۹_ ۱۰_ ۱۱_ ۱۲_ ۱۳_ ۱۴_ ۱۵_ ۱۶_ ۱۷_ ۱۸_ ۱۹_ ۲۰_ ۲۱_ ۲۲_ ۲۳_ ۲۴_ ۲۵_ ۲۶_ ۲۷_ ۲۸_ ۲۹_ ۳۰_ ۳۱_ ۳۲_ ۳۳_ ۳۴_ ۳۵_ ۳۶_ ۳۷_ ۳۸_ ۳۹_ ۴۰_ ۴۱_ ۴۲_ ۴۳_ ۴۴_ ۴۵_ ۴۶_ ۴۷_ ۴۸_ ۴۹_ ۵۰_ ۵۱_ ۵۲_ ۵۳_ ۵۴_ ۵۵_ ۵۶_ ۵۷_ ۵۸_ @alabd68 ❤️ 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
✨﷽✨ ✍ صدای تیراندازی کاملاً قطع شده بود ، فقط گاه گُداری ادوات ، آتش می‌ریخت و مانع پیشروی احتمالیِ دشمن می‌شد. تا صبح بالای پشت بام ساختمانی در یک روستا که نزدیک صحنهٔ درگیری بود ، با دوربین حرارتی منطقه را دید می‌زدیم تا شاید خبری از سعید (مسلمی) و محمّد (زهره‌وند) بشود. هوا داشت کم کم روشن میشد. یکی از بچّه‌ها پشت بیسیم فریاد زد ، یک نفر داره سینه خیز به سمت ما میاد فکر کنم سعید باشه. همه خوشحال شدیم. تصور می‌کردیم سعید با آن آمادگی جسمانی مثال زدنی که داشت ، خودش رو به ما رسانده. یکی از بچّه‌ها پشت بیسیم اعلام کرد ، مراقب باشید شاید انتحاری باشه و شاید هم نیرو‌های اطلاعاتی دشمن. دو نفر از بچّه‌ها سعی کردند با احتیاط به او نزدیک بشن که اگر خودی بود کمکش کنند و اگر دشمن بود همانجا با او درگیر شوند و دخلش را بیاورند. لحظهٔ حساس و نفس‌گیری بود و همه منتظر بودیم ببینیم آخرش چه می‌شود؟! از دریچهٔ دوربین دید در شب دیدیم که آن فرد خودیست چون بچّه‌ها او را روی شانهٔ خود سوار کردند و به زحمت به سمت ما آوردند. هنوز هم تصور می‌کردیم او ، سعید است و اشک شوق در چشمانمان جمع شده بود. وقتی آن فرد را به داخل گاراژ آوردند و روی زمین گذاشتند ، دیدیم یک جوان حدوداً بیست ساله که جُثه‌ای لاغر دارد و بدنش کاملاً آبکش شده . یکی از بچّه‌های بهداری سریع خودش رو رسوند بالای سرش. زیپِ کولهٔ پزشکیاری را باز کرد ، آنژوکت درآورد و به سختی از او رگ گرفت. از روی لباسش معلوم بود او از رزمندگانِ حزب الله لبنان است که مُعَرّف بیسیمشان هم در آن مقطع ، خلیل بود. هوا دیگر کاملاً روشن شده بود ، حدوداً صد نفر رزمندهٔ عرب زبان با تجهیزات کامل و با روحیه بسیار بالا وارد گاراژ شدند. وقتی صلوات دسته جمعی می‌فرستادند ، گاراژ می‌رفت روی هوا و حسابی از آن‌ها ، انرژی می‌گرفتیم. به آنها نزدیک شدم ، دیدم روی لباسهایشان یک آرمی را نصب کردند که نوشته شده بود حَرکَةُالنُجَبٰاء. آنها از عراق آمده بودند و قرار بود جایگزین بچّه‌های ما شوند. منطقه بسیار حسّاس بود و بچّه‌ها دو روز بیدار بودند و پلک روی هم نگذاشته بودند. دو شهید داده‌ بودیم و تعداد زیادی مجروح. با آمدنِ نیروهای کمکی ، باید به روستای خانات برمی‌گشتیم. برای اینکه بخواهیم سوارِ خودرو‌ها بشویم ، باید مسافت زیادی را می‌دویدیم. در حین دویدن ، دشمن زیر پایمان را با قناصه و تیربار می‌زد. به هر طریقی بود همه برگشتیم حتی آن برادر‌ِ لبنانیِ مجروح ، امّا مدّت‌ها از سعید و محمّد ، خبری نشد که نشد..... خاطرهٔ سی‌ و پنجم برای عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید👈 @alabd68 ❤️ 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼